تبليغاتX
شیطونی های یک دختر دبیرستانی - فیزیک سرا + کارنامه ها
سه شنبه 1388/04/09
فیزیک سرا + کارنامه ها

سلام... سلام... خیلی وقت پیش میخواستم این آپ رو بذارم ولی به خاطر مشکلات زیاد، و گیر دادن دبیران گرامی به درس و... نتونستم آپ کنم.

پنج شنبه 27 / 1 رفتیم فیزیک سرا توی کوهسنگی. وای خدا... این فیزیک سرا محشر بود.

فلاش بک... شنبه بود و من و فائزه و فاطمه ج، جغرافی نخونده بودیم. خانم هـ هم میخواست یک عالمه درس بپرسه.

فائزه : بچه ها پایه این همین الآن شورا بذارین؟

من: من که پایه م شدید!!! از بقیه بچه ها هم بپرس.

فاطمه ج: نــــه. من خوندم، میخوام ازم بپرسه.

فائزه: تو رو خدا... ما هیچی نخوندیم.

من: حالا تو از کجا مطمئنی حتما تو رو میگه؟

فاطمه ج: نه! شوخی کردم. اگه شما میگین شورا باشه، قبول!

رفتیم با بچه های کلاسای دیگه هم صحبت کردیم، اونا هم پایه ی کلاس پیچوندن بودن.

رفتیم پیش خانم س (ناظممون)...

ما: خانم ما میخوایم جلسه شورا همین الآن باشه...

خانم س: آخه الآن سرمون شلوغه.

ما: خانم، ناز نکنین دیگه! بذارین جلسه رو. ما دیگه بعدا وقت نداریم هااااا....

خلاصه رفتیم توی دفتر... راجع به اردو و فیزیک سرا و... بحث شد!

من و فائزه: خانم همه کلاسای دوم رو بردین فیزیک سرا ولی 201 ریاضی رو نبردین هنوز.

خانم س: ما که همه رو بردیم!

نیلوفر د (از بچه های 202 ریاضی، مامانش هم مداح مدرسه مونه) : نه خانم، نه اولا رو بردین، نه 201 رو.

خلاصه یکم صحبت کردیم، قرار شد یک روز ما رو با یکی از اولا ببرن فیزیکسرا.

یکی رفت به این کلاس اولی ها گفت: قراره بریم فیزیک سرا. یکدفعه همه شون گفتن: اااااااه ه ه... (این اولامون دنبال یک چیزای دیگه بودن)

خلاصه مدیر وناظم محترم انقدر حرف زدن که رسیدیم به آخرای زنگ. البته دمشون گرم... دیگه وقتی رسیدیم کلاس هم درس پرسیده بودن، هم کتابو تموم کرده بودن.

اول رفتیم سالن شماه 1...

یک رباته بود که طبق یک برنامه ای پیانو میزد...

یک گردونه دستی بود که وقتی یکی میچرخوندش، لامپ ها روشن میشد. یک لامپ کم مصرف بود و یکی پرمصرف. میزان انرژی مصرفی شون رو نشون میداد و این که لامپ کم مصرف چقدر کم تر از یک لامپ معمولی برق مصرف میکنه.

توی همون سالن 2 تا آینه مقعر بود، یکی این ور سالن، یکی اون ور سالن. وقتی 2 نفر میرفتن، توی کانون اون 2 تا عدسی حرف میزدن، راحت حرف همدیگه رو میشنیدن، ولی بقیه نمیتونستن بفهمن. چون صدا توی کانون 2 تا عدسی منعکس میشد. انقدر آینه هاش بزرگ بود که واسه رفتن جای کانونش باید از 5 تا پله میرفتی بالا.

من و نیلوفر رفتیم که با هم حرف بزنیم. من گفتم: نیلوفر یک چیزی از امـــیـــر برات بگم؟؟؟

فلاش بک... یک امیر حسین نامی هست. که اولای سال به نیلوفر گیر داده بود، هی بهش میگفت: مماختو (همون دماغ) برم من! یا میگفت: خانم ببخشید، شما مماختونو کجا عمل کردین؟ (آخه نیلوفر، سال اول راهنمایی که بود، با مماخ رفت تو شیشه مغازه! حالا مماخش قوز در آورده) منم به نیلوفر گفتم: این امیر یکی از دندونای جلوش افتاده. دفعه بعدی این حرفو بهت زد، این چیزی رو که من بهت میگم بگو. (فضول شدین، بدونین من چی بهش گفتم؟ خب ادامه رو بخونین!!!)

دفعه بعد که امیر بهش گفت: خانم ببخشید، شما مماختونو کجا عمل کردین؟ نیلوفر گفت: همون جایی که شما دندونتون رو پر کردین!!! (همین رو به نیلوفر گفته بودم)

دیگه از اون به بعد، امیر خفه شد!!!

یک دفعه دیگه هم سر زنگ عربی بود، خانم ز معنی درس رو گفته بود. یک استراحت 5 دقیقه ای بهمون داد، که بعدش قواعد رو درس بده.

نیلوفر بهم گفت: دیوید کاپرفیلد در آن واحد میتونسته 3 جا باشه.

من: فکر کن، تو امیر رو ببینی بخوای 3 تا بشی. یکی روبروش، یکی پشت سرش، یکی هم اونور خیابون. بعد امیر با خودش میگه: اِاِاِ... مماخ کدومو برم من؟؟؟

من و نیلوفر که سکته کردیم از خنده... حالا مگه خندمون بند میومد؟؟؟!!! انقدر خندیدیم که دلمون درد گرفت!!!

خانم ز: تا ن(نیلوفر) و ط(من) نمردن از خنده، بریم سراغ قواعد!!! من و نیلوفر هم به جای اینکه خندمون بند بیاد، بیشتر خندمون گرفت!!!

نیلوفر: آره... بگو!

من: خب، چی بگم؟؟؟

من و نیلوفر که ترکیدیم از خنده... بلافاصله بعد از ما هم، همه زدن زیر خنده. همه گفتن وقتی رفتین با هم دیگه حرف بزنین، صدای پچ پچ تون کل سالن رو پر کرده بود!!! آروم هم بلد نیستیم حرف بزنیم.

یک ربات دیگه ای هم اونجا بود، که قراره بعدا سخنگو شه. الآن فقط سرش و چشاش رو تکون میده و از اون همه کارتی که جلوش گذاشتن، یکی رو بر میداره.

بعدش رفتیم یک قسمتی که 4 تا لامپ داشت، باید مثل دوچرخه رکاب میزدی تا لامپا روشن شه. هر چی تند تر رکاب میزدی، لامپای بیشتری روشن میشد.

من رفتم رکاب زدم. منم خیلی تند رکاب میزدم. نیلوفر گفت: اگه میدونستم انقدر دوست داری، واسه تولدت یک دونه از همینا میخریدم!!! یکدفعه همه زدن زیر خنده.

بچه ها، توی سالن مشغول بودن، که من به نیلوفر گفتم، برو جای اون آینه، منم برم جای اون یکی آینه، که یک چیزی بهت بگم.

رفتیم... گفتم: ها راستی، بگم چی میخواستم از امیر بهت بگم؟

نیلوفر: آره، بگو.

من: مماختو برم من.

نیلوفر: بـــی شــــعـــور!!! (خیلی ممنونم)

جفتمون غش کردیم از خنده!!!

بعدش هم رفتیم سالن شماره 2...

یک چنگی بود که با بخار آب کار میکرد. یعنی سیم هاش بخار آب بود. توی بخارهاش نور قرمز هم داشت. (جــــل الــــخــــالــــق!!!) انقدر هم آهنگ هایی که میشد باهاش زد رمانتیک بود.

بعد هم پدیده بستاب (خطای دید) رو نشونمون دادن. یک دستگاهی بود اونجا که یک عالمه توپ داشت، که این ها رو به ترتیب پرتاب میکرد. وقتی نور بستاب رو روشن میکردن، این توپ ها رو هوا معلق به نظر میرسیدن.

بعدش رعد و برق مصنوعی رو بهمون نشون دادن. صداش و شکلش و... خیلی طبیعی به نظر میرسید. بعدش هم تخلیه الکتریکی بین یک دستگاهی با یک مهتابی. که نشون میداد چجوری بدون سیم مهتابی روشن میشه.

بعد رفتیم سالن شماره 3... اونجا هم یک سری دستگاه هایی بود که پدیده بستاب و شکست نور رو نشون میداد. تخت مرتاض ها هم بود، همه مون خیلی راحت روش خوابیدیم. البته وقتی بلند شدیم احساس کردیم کل بدنمون سوراخ سوراخ شده!!!

یک آینه هم اونجا بود، یکی یک طرفش می نشست، یکی هم اون طرف دیگه ش. توی آینه، سمت چپش خودش رو میدید، سمت راستش دوستشو!!! یعنی صورتشون ترکیب میشد. نصفه سمت چپ صورت خودش بود، نصفه سمت راست صورت دوستش!!! (جــــل الــــمـــــلـــــق!!!) همه این جوری شده بودن از تعجب

بعدش هم رفتیم توی باغش، همه دور هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم. خانم س (ناظم مون) برامون کیک خرید و چای آورد. بچه ها با موبایل از هم دیگه عکس گرفتن و... یک کم هم بلوتوث بازی کردن. خلاصه، دور هم بودیم خوش گذشت.

بعدش همه با هم رفتیم کوهنوردی. روی کوه دسته جمعی عکس گرفتیم.

یکی از بچه های اول: بچه ها ما از پشت کوه اومدیم.

من: نــــه ه ه... ما از جلوش اومدیم، داریم میریم پشتش...

یک دفعه همه زدن زیر خنده.

یک خانمه اونجا بود که معلم بچه دبستانی ها بود. داشت با موبایلش ازشون عکس میگرفت. موبایلش 5610 بود.

من با ذوق: نیلو، نیلو... این خانمه رو نگا. موبایلش عین همون موبایلیه که من می خوام بخرم. (داغ دلم تازه شد، آخه اون موقع هنوز موبایل نخریده بودم!!!)

نیلوفر: اِاِاِ... اینه؟ چقدر قشنگه ه ه!!! (من دیگه خر ذوق کردم، یکی باید میومد از روی زمین جمعم میکرد)

بعد چند تا از بچه کوچولوهای مدرسه مون، رفتن قسمت شهر بازیش، سرسره بازی و... (خوشحالن واسه خودشون!!!)

بعد هم رفتیم نمایشگاه تابلو و صنایع دستی. چند تا از بچه ها تابلو و چیزای دیگه، خریدن.

توی نماشگاه که بودیم نیلوفر یک بچه ای رو دید، گفت: الهی قربونش برم چقدر ناااازه.

بعد یک تابلو دید عکس گربه روش بود، گفت: الهی قربونش برم.

خانم س هم گفت: تو هم که هر چی می بینی میخوای قربونش بری!!!

مینی بوس اومد، توی مینی بوس هم که ترکوندیم. هر چی شعر جـِـــوادی بود، خوندیم.

ولی له شدیم. یک کلاس اول + کلاس خودمون + خانم س توی یک مینی بوس بودیم. رسیدیم مدرسه و بعدش رفتیم خونه هامون.

اون روز فقط زنگ فیزیک توی مدرسه بودیم. (اصلا اون روز، سر تا پا فیزیک بودیم!) به عبارتی، زنگ زبان فارسی و ورزش رو پیچوندیم.

جای همگی خالی...


یکشنبه ۲۴ خرداد پروین به من زنگ زد گفت کارنامه ها به جای ۴ شنبه امروز حاضره.

خلاصه رفتم گرفتم و اعتراض هم دادم حالا امروز که واسه نتیجه اعتراض ها رفتم دیدم همه دبیرا واسه همه اونایی که اعتراض کرده بودن نوشتن اعتراض وارد نیست.

این دبیران محترم زحمت میکشن فقط میرن توی دفتر اعتراض ها می نویسن اعتراض وارد نیست!!! حتی یک نگاه هم به برگه نمیکنن. هم مامانم هم دوستام گفتن اعتراض نکن اینا هیچ کار نمیکنن.

توی کلاسمون رتبه چهارم شدم. سمیرا طبق معمول اول با معدل ۷۵/۱۹ رعنا و سیما دوم با معدل ۱۲/۱۹ زهرا سوم با معدل ۹۹/۱۸ و من چهارم ۹۰/۱۸

البته معدل درسهای خصوصیم شد ۳۹/۱۹

معدلم بدون جغرافی هم میشه ۱۸/۱۹ (این جغرافی هم معضلی بود هاااا... البته نمره سالانه جغرافیم نشد ۵/۱۳ شد ۱۶!!! ۵/۲ نمره پیشرفت!)

کلاس زبانمون هم از 1 تیر شروع شد. با خانم ر (همون که FCE 1 باهاش داشتیم) ولی خدا رو شکر این ترم هر جلسه نیم ساعت دیر نمیاد. اون ترم که بدبخت شدیم مجبور شدیم هفته آخر هر روز رو بیایم کلاس!

تا آپ بعدی... یا علی

نوشته شده توسط فاطمه در 11:9 | | لينک به اين مطلب