سلام علیکم... سلام علیکم... خوب هستین؟ چه خبرا؟ من بازم اومدم. ولی این بار وقایع آخرین امتحان ها رو آپ میکنم.
اول از همه تولد
حضرت زهرا و روز مادر رو به همه شما تبریک میگم.

و بعد هم رئیس جمهور نشدن
میرحسین موسوی رو به همه تسلیت میگم.اگه آقای موسوی میشد، الآن ۳ تا رئیس جمهور داشتیم. خانم زهرا رهنورد، آقای موسوی و آقای خاتمی که هر ۳ آدم های تحصیل کرده و موفقی هستن. ولی حیف حیف حیف!!!
بابای من در طول این ۳۰ سال اولین باری بود که رأی داد. البته با فاکتور از یک باری که توی برگه با خودکار آبی نوشت سفید!!!
بابای من به موسوی رأی داد. وقتی فهمید امسال هم مثل ۴ سال پیش انتصاباته نه انتخابات. گفت: چه اشتباهی کردم. اگه میدونستم امسال هم انگولک میکنن، هیچ وقت رأی نمیدادم.
دیروز یک نفر توی یاهو مسنجر این پی ام رو بهم داد.
« تعداد شرکت کنندگان در انتخابات: 42,026,078
تعداد آرای باطله: 38,716
1- میرحسین موسوی خامنه 19,075,623
2- مهدي کروبی 13,387,104
3- محمود احمدی نژاد 5,698,417
4- محسن رضایی میرقائد 3,754,218
لطفا در اطلاع رسانی این خبر ما را یاری کرده و به دیگران خبر دهید»
خب دیگه، حالا حرف سیاسی بسه. بریم سراغ خاطرات.
________________________________________________________________________
شنبه
۱۶/۳(امتحان عربی)معنی زیاد نخونده بودم، ولی به جاش قوائد رو فول بودم.
قبل از امتحان من و وحیده داشتیم در مورد ریاست جمهوری و... صحبت میکردیم.
وحیده: رفتم پیش خانم ک (دبیر ریاضی) گفتم: خانم به کی رأی میدین؟ گفت: به خودم. منم گفتم: خانم شما هم مثل کروبی میمونین، اعتماد به نفستون زیاده.
بعد زد تو سرم گفت: خانم ب (ناظم) نگاه کنین من رو با کروبی مقایسه میکنه.
من: جدا میخواد به خودش رأی بده؟ اعتماد به نفسش خیلی زیاده.
وحیده: آره، تازه خانم ت و ب هم میخوان به خودشون رأی بدن!
من و نیلوفر با هم رفتیم توی دفتر، پیش خانم ک. سلام و احوالپرسی کردیم، بعد نیلوفر از خانم ک پرسید: ریاضی ها چطور بود و مستمر ها رو چند دادین؟
خانم ک هم گفت: مستمرها رو کیلو کیلو از جیبم برداشتم دادم!![]()
من: به کی میخواین رأی بدین؟
گفت: به خودم!
نیلوفر: یعنی میخواین توی برگه بنویسین خانم ک؟
گفت: آره!!!!
من: خانم یک سوال راز موفقیتتون چیه؟
تا این رو پرسیدم دستمال سبزها رو دور دستمون دید و فهمید طرفدار موسوی ایم. گفت: اه اه اه... برین بیرون.
دخترش هم گفت: اه اه.
بعد هم از پیشمون فرار کرد!!!![]()
من و نیلوفر با تعجب: خانم مگه چیه؟ چی شده مگه؟
خانم ک: برین بیرون، حالم به هم خورد.
ما: مگه از موسوی بدتون میاد؟
خانم ک: نه، ولی دلیل نمیشه که آدم اعتقادش رو هوار هوار جار بزنه!![]()
بعد رو کرد به خانم ب گفت: خانم ب، بستن شال سبز مگه جرم نیست؟
من: خانم شال نیست که!
خانم ک: ببخشید، مچ بند! بستن مچبند سبز توی مدرسه جرمه! حالا هم برین بیرون.
من: خانم من نمیرم! یک سؤال داشتم.
خانم ک: من رشته م ریاضیه! عربی بلد نیستم. برین بیرون!![]()
من: نه خانم، سؤال عربی نیست. میخواستم بدونم راز موفقیتتون چیه؟
خانم ک: هیچی! هیچ رازی نداره.
من: امکان نداره من باید بدونم راز موفقیتتون چیه؟ (چقدر من سیریشم!
)
خانم ک خندید و گفت: کم حرف میزدم، وقتی هم بهم میگفتن برو بیرون، میرفتم.![]()
خلاصه... خداحافظی کردیم و رفتیم سر جلسه.
توی کلاس اصلا حرف از عربی نبود. فقط حرف از انتخابات بود و چرت و پرت های دیگه.
من و نیلوفر و پروین و زهرا داشتیم با هم حرف میزدیم...
پروین: سر جلسه آمار شماها رفته بودین، خانم د (مشاور) مراقب بود، هی میگفت پاشین برگه هاتون رو بدین، این خانم (منظورش من بودم) پاش رو انداخته بود روی اون یکی پاش، برگه ش رو هم ۶ متر گرفته بود بالا، با خیال راحت نشسته بود. اصلا انگار نه انگار که خانم د میگه برگه هاتون رو بیارین.![]()
کلی با این ادا بازی هاش ما رو خندوند.
بعد زهرا با چند تا از این بچه های
۲۰۲ ها غیبت من رو کردن.زهرا: فاطمه راضی باش غیبتت رو کردیم. گفتیم عرضه تقلب کردن نداری! یعنی تقلب رسوندن، تو گرفتن که ماشاالله چشات خوب چهار تا میشه.![]()
من: تو تقلب گرفتن هم عرضه ندارم!
زهرا: آره... تو عرضه نداری. سر آمادگی دفاعی که خوب سرت رو برگه من بود چشات چهار تا شد.
من: خب آخرش هم هیچی نتونستم بخونم، با اون خط مثلا قشنگت.
زهرا: خب مادر جان تو مشکل داری! اون همه سرت رو برگه من بود هیچی ننوشتی؟
من: نه! من مشکل ندارم. خط تو مشکل داره.
بعد از یک ربع خانم د اومد توی کلاس، تا دید ما مچبند سبز بستیم گفت: آخه مگه شماها میتونین رأی بدین؟
ذوق ما رو کور کرد!!!![]()
خلاصه... امتحان هم آسون بود، نسبت به ترم اول.
آخر جلسه که خانم د گفت: کم کم آماده شین که برگه هاتون رو بدین، گفتم خانم از طرفدارهای موسوی دیرتر بگیرین! فقط
۲ یا ۳ نفر احمدی نژادی بودن، بقیه همه موسوی! همه گفتن ایول.از امتحان که اومدیم بیرون...
نیلوفر: چند میشی؟
من: حدودا ۵/۱۸
نیلوفر: من هم خوب میشم حدودا ۱۷
رفتیم توی یکی از کلاس های اول، امتحان شیمی داشتن. خانم ک و خانم گ (دبیر شیمی) اونجا بودن.
نیلوفر به من گفت: آخی ی ی... نگا چه شکم خانم گ اومده بالا!!!
من: مگه فضولی؟! به تو چه؟ خب حامله س دیگه نابغه!
بعد من به خانم ک گفتم: خانم شما تابستون جایی کلاس برنمیدارین، یا کلاس خصوصی؟
خانم ک: مگه دیوانه م؟ ۹ ماه سال تحصیلی کمه؟
۳ ماه تابستون هم کلاس بردارم!آخرش هم خداحافظی کردیم و رفتیم.
__________________________________________________________________________
دوشنبه ۱۸/۳ (امتحان ادبیات)
شبش بیدار بودم، خسته و کوفته رفتم سر جلسه.
دم در مدرسه من و چند تا از اول دوم ها دور هم جمع شده بودیم، اول ها که توی ستاد موسوی تبلیغات میکردن میگفتن شب قبلش هم یکی از طرفدارهای احمدی نژاد، توی ستادشون کشته شده! (آخه این همه دعوا باید بشه تا یکی بمیره،
۱۰ نفر مجروح بشن و... آخه اگه کسی بخواد رئیس جمهور بشه با حرف ها و تبلیغات خودش رئیس جمهور میشه، نه ستاد و این مسخره بازی ها)قبل از امتحان توی سالن بودیم، هی میگفتیم موسوی موسوی، رأی ما میر حسین موسوی.
وحیده: استرس موسوی گرفتم شدیـــــــد! میترسم رأی نیاره و...
من: من بیشتر از تو. با این کاهایی که طرفدارهای موسوی میکنن، هر کی هم بخواد بهش رأی بده منصرف میشه. من از خود موسوی خیلی خوشم میاد، ولی از طرفداراش اصلا.
وحیده: تمام فامیل های ما که تا دیروز میگفتن موسوی، امروز میگن رضائی!
در کل این بشر خیلی حرص خورد و البته حق هم داشت.
خانم و هم وقتی اومد توی کلاس، مچبندهای سبز رو دید گفت: آخه مگه شما میتونین رأی بدین؟؟؟ (همه ش همین رو میکوبونن توی سرمون!
)
بعد پروین اومد به من یک برگه تقلب داد، شعر شور عشق بود. که البته به خاطر چشم های تیز خانم و، یک کلمه هم نتونستم سر امتحان ازش تقلب کنم، یعنی اصلا نمیشد از ترس بهش نگاه کرد. خانم و رفته بود بالای یکی از نیمکت های جلوی کلاس نشسته بود، همه رو تحت کنترل داشت.
سر جلسه هم حال فائزه بد بود، خانم ب اومد پیشش، باهاش صحبت کرد، بهش گفت زنگ بزنم مامانت بیاد و...
بعد همه بچه ها اینجوری داشتن بهشون نگاه میکردن.![]()
خانم و (دبیر دینی و مراقب): تقلب نمی رسونن، شما سرتون به کار خودتون باشه!![]()
البته سر جلسه خانم و خیلی راهنماییمون کردن. یک سؤالی بود اسم کتاب رو نوشته بود گفته بود نویسنده یا شاعرش کیه؟
خانم و هم میگفت نویسنده فلان درس یا شاعر فلان شعر خود کتاب!
در کل امتحان رو خرااااااااب کردم، اومدم بیرون. وقتی به بچه ها غلط هام رو میگفتم خنده شون میگرفت، میگفتن تو این جواب ها رو از کجا آوردی؟
نیلوفر: این فائزه من رو دیوانه کرد. از بس که هی میزد پشتم که برم کنار. حالا مگه با این خانم و میشه تقلب کرد؟ هی برگه م رو میکشیدم جلوش که ببینه، چون شب قبلش سر درد داشت نتونست بخونه، گفتم حداقل
۱۰ رو بگیره. بعد این خانم و گیر میداد، برگه ت رو بگیر جلوی خودت. برو کنار دیوار، این جوری بکن، اون جوری بکن.اول ها امتحان زبان داشتن. آخرین امتحانشون بود. امتحانشون رو دادن، بعد هم واسشون سخنرانی کردن و اون ها هم از اونجایی که خیلی ی ی علاف تشریف دارن (حالا یکی به خودم بگه) ، یکم ول چرخیدن و بعدش هم رفتن ستاد موسوی.
من که بعد از امتحان رفتم خونه آهنگ تنهایی علی سنتوری رو گوش دادم و فقط گریه کردم.![]()
باورم نمیشد که امسال داره تموم میشه! واقعا سال خوبی بود.
__________________________________________________________________
چهارشنبه ۲۰/۳ (امتحان زبان)
من که اصلا زبان نمیخونم. هیچ وقت! این
۲ روز فقط استراحت و خوش گذرونی!صبح چهارشنبه با افسانه توی مدرسه قرار گذاشتم ساعت
۱۰. باهاش تلفظ و املا و... کار کردم.اونم چه درسی میخوند. خسته شد انقدر گوش میکرد. ۲ دقیقه مثلا به درس گوش میداد ۳۰ دقیقه با موبایلش حرف میزد!!! شما به این میگین درس خوندن آیا؟
امتحان زبان هم شکر خدا آسون بود. البته با راهنمایی ۳ تا دبیرهای گرامی زبان!
بعد از این که امتحانم رو دادم، (من فقط امتحان زبان رو زود میدم!!!) رفتم توی سالن واستادم منتظر خانم م. خانم م چند تا از سوال های بچه هایی که توی سالن بودن رو جواب داد بعد اومد که بره توی یکی از کلاس های انسانی طبقه پایین.
خانم م: ۲۰ میشی؟
من: انشاالله. همه رو که جواب دادم، تا ببینیم چه میشود! ولی خانم شما اصلا معلوم هست کجایین؟ واسه چی روزی که مراقبت دارین، نمیاین؟ (آخه یک روز توی برنامه اشتباهی براش مراقبت گذاشته بودن)
ــ: اشتباه شده بود.
ــ: نه خیر خودم دیدم، شما مراقبت داشتین یک روز نیومدین! روی در دفتر نوشته بودن. (هر روز، روی در دفتر یک برگه می چسبونن، که روش اسم مراقب های هر کلاس رو نوشته)
ــ: نه، اون روز اشتباه شده بود. من روز امتحان مطالعات اول ها، که امتحان شیمی شما میشد، مراقبت داشتم. با کلاس ۲۰۴ تجربی
ــ: بالأخره... خب چرا انقدر کم؟ اصلا شما معلوم هست کجا میرین، با کی میرین، چرا میرین؟![]()
انقدر این خانم م خندید از دست من.
توی سالن پایین نزدیک دفتر که بودیم خیلی از بچه ها واستاده بودن گفتن: خانم مرسی سوال ها خیلی خوب بود.
خانم م: من طراح سوال نبودم!
بعد با هم رفتیم توی یکی از کلاس هایی که انسانی ها داشتن امتحان میدادن. ۲ نفر مونده بودن.
من: خانم شماره تون رو بهم میدین؟
خانم م هم شماره شو بهم داد. منم جلوی خودش توی گوشیم اد کردم. (این خانم م خیلی پایه س)
مهلا یک سؤال جا خالی رو مونده بود، breathe میشد. من به مهلا رسوندم، بعد اومد گفت: خانم م من این رو نوشتم ولی این پایینیش هر چی فکر میکنم یادم نمیاد.
من: یک کلمه ۴ حرفیه که ۲ تا معنی داره. یکیش یکی از ضمایر ملکیه که میشه مال من، اون یکی دیگه ش هم به معنی معدنه.
مهلا بعد از این همه راهنمایی: آها mine !!!
اون که از کلاس رفت بیرون، هانیه اومد تو. یک نفر مونده بود، ولی چون شب قبلش بیمارستان بود، هیچی یاد نداشت، من و هانیه هم بی معرفتی نکردیم تا تونستیم بهش رسوندیم!!!![]()
خانم م هم این جوری شده بود
گفت: آخه این چه طرز امتحان دادنه؟ به این میگین امتحان؟ پاشو بده برگه تو.
بعد من و هانیه اصرار میکردیم، میگفتیم: خانم فقط ۱ سوال دیگه.
بعد اندازه ۱۰ تا سوال بهش میرسوندیم. به هر حال تا جایی که تونستیم بهش گفتیم.
وقتی برگه شو داد گفت: خانم قبول میشم؟
من: آره، از من هم بیشتر میشی. (من ۲۰ شدم، اون بیشتر از ۲۰ شده آیا؟)
برگه ش رو که داد با بچه ها جمع شدیم همه گفتیم خانم مرسی بابت امتحان خیلی آسون بود و... گفت: آخه چند بار بگم من طراح سوال نبودم!
من: نه خانم بابت زحماتی که امسال واسمون کشیدین!
خانم م: آهاااا.... از اون لحاظ؟؟؟
نیلوفر: خانم به کی رای میدین؟
خانم م: من اصلا رای نمیدم. این انتخابات واسه شما جوونا جالبه. واسه ما دیگه قدیمیه.
نیلوفر: خانم من که طرفدار موسوی ام.
خانم م: مگه شما میتونین رای بدین؟ (اینم میگه! اِ اِ اِ...
)
من: خانم ما با اعتقاد و تبلیغاتمون رای میدیم!
خانم م: بارک الله!
بعد رفتیم توی سالن و با بچه ها دست و روبوسی و سال خوبی بود و موفق باشی و...![]()
همه ۱۰۰ بار از همدیگه خداحافظی کردن. اصلا دلمون نمیومد از همدیگه جدا بشیم.![]()
توی راه من، نیلوفر، منا و افسانه با هم بودیم. از جلوی ستاد احمدی نژاد رد شدیم به ما گفتن باز کنین اون عامل فساد رو. ما هم گفتیم عامل فساد ستاد شماست نه مچبند سبز ما. خلاصه اون ۲ تا رفتن ایستگاه ما هم رفتیم راهنمایی و جاتون خالی بستنی خوردیم و خوش گذشت.
آپ بعدی انشاالله در مورد روزیه که رفتیم فیزیکسرا
تا آپ بعدی یا علی![]()
سلام... خوبین من دوباره اومدم. خوش اومدم... امتحان ها هم به سلامتی تموم شد حالا دارم یک قسمتی از خاطراتش رو آپ میکنم.
واااای خدا... امروز چه روز سرنوشت سازیه! امیدوارم که میرحسین موسوی
رئیس جمهور بشه! نه! هر کی واسه مملکت بهتره انشاالله به کمک خدا انتخاب شه!
حالا خاطرات....
یکشنبه ۳/۳ (امتحان شیمی)
از اونجایی که شبش رفته بودم کلاس زبان، خیلی امتحان شیمی رو خوب ندادم. ۴شنبه من و کیانا کلاس نرفتیم واسه اینکه امتحان ریاضی داشتیم. فرزانه هم از طرف دانشگاه رفته بود گرگان. فقط زهرا و فهیمه توی کلاس بودن.
جمعه هم که نشستم پای کامپیوتر دنبال تحقیق زبان. شنبه هم فقط تونستم از ساعت ۲ بخونم تا ۵. بعد هم رفتم کلاس. ساعت ۹ خسته برگشتم. تا ساعت ۲:۳۰ شب شیمی خوندم. صبح هم از ساعت ۷ بلند شدم خوندم تا ۱۱.
اگه کلاس نمی رفتم و جمعه هم نمی رفتم توی اینترنت دنبال تحقیق، شک ندارم که ۲۰ میشدم. ای ی ی خداااا... آخه من احمق چرا اون شب رفتم کلاس آیا؟؟؟
که امتحانم رو اونقدر گند بزنم؟ اونم درسی که انقدر دوستش دارم.
اول ها امتحان مطالعات هماهنگ کشوری داشتن. واسه همین انسانی ها رو آوردن توی کلاس ما. یعنی هر ۲ طرف ریاضی ها یک انسانی نشسته بود. هر ۲ طرف انسانی ها هم یک ریاضی.
اون ها زبان فارسی داشتن، ما شیمی. انسانی ها زود امتحانشون رو دادن، رفتن. ولی ما تا ساعت ۲:۲۰ بودیم، سر جلسه. من هم آخر از همه برگه مو دادم.
از جلسه که اومدم بیرون، همه میگفتن امتحانش آسون بود ولی سوالاش زیاد بود. راست هم میگن. انقدر سوالاش زیاد بود که آخرش آدم سرش درد میگرفت.
توی راه من و نیلوفر هی میگفتیم جواب این سوال چی میشه، جواب اون چی میشه؟ و آخرش اعصاب جفتمون ریخت به هم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سه شنبه ۵/۳ (امتحان زبان فارسی)
۲ شنبه رو هم کلاس زبان نرفتم. شب ۲شنبه ساعت ۸ و ربع، زنگ زدم به فرزانه، گفتم چی کار کردین توی کلاس.
گفت: این جلسه، بهترین جلسه بود. از دست دادیش. حتی کیانا هم که حالش از این و کلاساش به هم میخوره، گفت: خیلی این جلسه خیلی خوب بود. تمام یک ساعت و نیم رو از زندگیش حرف زد.
جلسه بعد زودتر بیا واست تعریف کنم. از هیچ کس دیگه نپرس. میخوام خودم برات تعریف کنم.
به جاش نشستم زبان فارسی خوندم، امتحانش رو هم شکر خدا عالی دادم.
قبل از امتحان من و مهسا داشتیم با هم حرف میزدیم...
مهسا: من دینی مو شدم ۱۹.۲۵
من: از کجا فهمیدی؟
مهسا: خانم و اومد مدرسه، نمره ها رو گفت.
من: اومد؟؟؟ کی اومد؟؟؟![]()
مهسا: روز امتحان شیمی. تازه خانم ف هم اومد، چند نفر رفتن نمره های فیزیکشون رو پرسیدن. ولی من نتونستم. خیلی سریع اومد، خیلی سریع هم رفت.
وااای سر جلسه که دیگه دیوانه مون کردن.
اول ها امتحان عربی هماهنگ کشوری داشتن. مثل امتحان شیمی، انسانی ها رو آوردن توی کلاس ما. انسانی ها جامعه داشتن، ما زبان فارسی. تا ما میومدیم تمرکز کنیم، معلم جامعه اونا میومد سوالا رو توضیح میداد. باز تا اونا میومدن تمرکز کنن، خانم و (دبیر دینی مون) میومد واسه ما زبان فارسی رو توضیح میداد. (آخه دبیر دینی ما، در اصل دبیر ادبیات و زبان فارسیه. بعد از عید اومد، چون خانم ب حامله شده بود. با کتاب دینی ما هم هیچ آشنایی نداشت!
)
بعد خانم پ (دبیر جغرافی انسانی ها) اومد به عنوان مراقب. مراقب ها اون روز هی جاشونو با هم عوض میکردن.
هانیه ا (یکی از بچه های انسانی و هم کلاسی سال سوم راهنماییم) برگشت تقلب کرد، خانم ب (ناظم) دید. بهش گفت: ا، یک بار دیگه تقلب کنی. برگه ات رو جلوی خودت پاره میکنم. خانم پ حواستون به این بچه های انسانی باشه. انسانی هامون خیلی متقلبن (حالا یکی این کار رو کرده، چرا انگ رو روی همه میچسبونی! کسی که بخواد تقلب کنه، انسانی و غیر انسانی نداره، تقلب میکنه! بـــی مـــنـــطـــق!!!)
خانم پ: خیالتون راحت!!! سرشون رو از روی برگه شون بلند کنن، برگه شون رو جر میدم، اونم از وسط.
کلاس رفت رو هوا...![]()
بعد اومد به ما گفت: دبیرتون خیلی از سوالای جغرافی رو حذف کردن دیگه؟ آره؟
ما: آره، از ترم اول خیلی ها رو.
خانم پ: باید بخونین. همه رو. ما این جوری![]()
منا ن (یکی از بچه های انسانی و هم کلاسی دوران راهنماییم): خانم میذاشتین، آخر امتحان میگفتین. گناه دارن بنده خداها. دیگه هیچی از امتحان نمی فهمن. (این عقلش میکشه، اون دبیرشون نه!)
خلاصه، انسانی ها امتحانشون رو دادن، رفتن. این خانم ب هی سر ۶۰ دقیقه میومد گیر میداد: بچه های ادبیات،(سوتی رو داشتین، ادبیات!!!
) چرا انقدر نشستین. بیاین برگه هاتونو بدین.
خب اون همه سوال رو ما چجوری توی ۶۰ دقیقه بنویسیم. هی گیر دادن، بیاین بدین، بیاین بدین! البته ما تا یک ساعت و نیم، قشنگ نشستیم.
من و نیلوفر و زهرا رفتیم توی دستشویی. زهرا گفت من آخراش سرم درد گرفت، دیگه نفهمیدم، چی نوشتم. راست میگه اینا همه سوالاشون زیــــاد، آخرش آدم سرش درد میگیره. آخرش هم یادم رفت از خانم و نمره دینیم رو بپرسم.![]()
۴ شنبه رفتم کلاس، فرزانه کل داستان زندگی آقای ا رو واسم تعریف کرد. بعد بچه ها اومدن بهم گفتن کجا بودی؟ چرا نیومدی و... گفتم: امتحان زبان فارسی داشتم. فهیمه: همون مرجع ضمیر و این چیزا؟ اون خوندن میخواد آخه؟! (درک نمیکنن دیگه!
)
بعد کیانا گفت: من به بابام گفتم جلسه آخر میخوام پای تخته بنویسم I Hate You. بعد بابام گفت: این کار رو نکن، هر چی باشه معلمته. من هم به بابام گفتم: آخه این چه جور معلمیه. مثل میکروبه.
ما که غش کردیم از خنده. مــــیــــکــــروب!!!
البته مثال فوق العاده قشنگی بود. واقعا شایسته این صفته.
سر کلاس هم Review و Work Book حل کردیم. البته جلسه قبلش آقای ا به فرزانه گفت جوابهای Work Book رو کامل داری؟
فرزانه هم گفته بود : آره. خانم گ ترم قبل همه رو کامل داد، از فصل ۴ تا ۹. زهرا گفت: من چک کردم. جواب ها کامل نیست. فرزانه هم گفت: نــــه ه ه... من مطمئنم.
ولی اشتباه کرد... جواب ها کامل نبود. تیکه تیکه بود. آقای ا هم تا تونست ادای فرزانه رو درآورد. آخه فرزانه خیلی تند صحبت میکنه. صداش هم خیلی خنده داره. صداش یکدفعه میره بالا، یکدفعه میاد پایین.![]()
انقدر اداش رو درآورد و ما بهش خندیدیم که دلمون درد گرفت.
بعد بحث شد سر Pass یا Fail شدن...
زهرا: If we pass this term we'll pass ourselves, If we fail this term you'll fail us
اگه قبول شدیم، خودمون قبول شدیم. ولی اگه افتادیم شما ما رو انداختین!![]()
خیلی ی ی تیکه قشنگی بود، همه مون بهش گفتیم دمت گرم. خود آقای ا هم خندش گرفت.
موقع برگشتن ها فرزانه انقدر عصبانی بود که کارد میزدی خونش درنمیومد. گفت دلم میخواست، دندونهاشو توی دهنش خرد کنم، همین طور شماها که خندیدین.
من: خب تو که خودت اول خندیدی.
فرزانه: من خندیدیم که فکر نکنه بی جنبه ام. ولی ناراحت شدم. (درگیری داره با خودش)
من: ولی خیلی خوب اداتو درآورد.
فرزانه: مرگ، یک کلمه دیگه حرف بزنی.... (نذاشتم بقیه شو بگه!)
من: بیا بریم یک بستنی بزنیم تو رگ شارژ شیم.
فرزانه با خنده : مرگ!!!! خوب بلدی خر کنی!![]()
خلاصه جاتون خالی یک بستنی خوردیم، چسبید.
__________________________________________________________________
شنبه ۹/۳ (امتحان آمار)
من و نیلوفر و منا و افسانه، واسه پروژه آمار یک گروه بودیم. موضوع مون هم این بود که در روز چند دقیقه تلویزیون نگاه میکنید؟ واسه این کار هم از ۱۰ نفر نوجوون و ۱۰ نفر بزرگسال پرسیدیم، یعنی پرسیدم. یعنی به عبارتی ۱۰ تا از دبیرا (یک روز مثل این اسکلا، رفتم توی دفتر از دبیرا و ناظم و مدیر و... پرسیدم) و ۱۰ تا از دوستام
...۵
شنبه و جمعه که فقط داشتم پروژه رو درست میکردم. چه کار گروهی قشنگی!!! هم خودم پرسیدم، هم خودم درست کردم!!! چی میشه یکی هم واسه من از این کارای گروهی انجام بده؟به زهرا اس ام اس دادم، گفتم: واسه پروژه تون چی کار کردین؟ گفت: هیچ کار دوباره رفتم خریدم! (آخه اول واسه ما و گروه خودشون خرید، بعد موضوع خودشون در مورد اینترنت بود، خوب در نیومد. موضوع ما در مورد تلویزیون بود ولی به جای ۲۰ نفر از ۱۰۰ نفر بود. یک چیزایی هم داشت، مثل خط و نشان که ما نخونده بودیم، اونم از اینترنت که اگه خانم خ میفهمید جرمون میداد! من موضوعش رو برداشتم، بقیه کارهاش رو خودم کردم. ولی زهرا دوباره رفت خرید) گفتم: موضوعش چیه؟ گفت: در مورد اوقات فراغت! (از رو نمیره این بشر
!شنبه هم رفتم پروژه رو دادم به خانم ت گفتم بدین به خانم خ
...بعد هم از خانم هـ (دبیر جغرافی مون) پرسیدم: باید کل کتاب رو بخونیم؟ گفت: نه. فقط همونایی که خودم گفتم
.(خانم پ ضااااااایع شد!من هم رفتم سر کلاس، به همه بچه ها گفتم. ذوق کردند در حد تیم ملی
...بعد داشتم با افسانه صحبت میکردم، یک دفعه نجمه اومد
...نجمه: فاطمه خوش خبری بده
!من: چی شده در مورد جغرافیه؟
ــ: نه
!!!ــ: خب چیه؟
ــ: مژدگانی چی میدی؟
ــ: هر چی که بخوای
!ــ: یک بستنی
!ــ: بستنی چندی؟
ــ: هر چقدر
!ــ: قبوله
.ــ: ریاضی تو ۲۰ شدی
!ــ: واقعا؟؟؟ از کجا فهمیدی؟![]()
ــ: از خانم ک پرسیدم ریاضی مو چند شدم؟ گفت: یادم نیست. ولی ط(من) ۲۰ شده
!ــ: آخر ساعت واستا... بستنی رو بهت میدم
.سر امتحان خانم ک اومده بود، کمک میکرد. رسیدیم به یک سوال که جدول داشت، باید انحراف معیار و ضریب تغییرات و... حساب میکردیم، انقدر سوالش طولانی بود، که یک ربع آدم رو درگیر میکرد
.ما همه برگه رو جواب داده بودیم، داشتیم چک میکردیم
....خانم ک: سعی کنین میانگین رو رند کنین که جوابتون راحت تر دربیاد
!نجمه: خانم اگه رند نکنیم اشکالی داره؟
خانم ک: بچه های من که این کار رو کردن. ( ۲۰۲ با خانم ک آمار داشتن، با خانم خ ریاضی. ما با خانم ک ریاضی داشتیم، با خانم خ آمار
)نجمه: خب خانم ما این کار رو نکردیم
.خانم ک: خب اگه این جوری جواب دادین، اشکال نداره، دیگه نمیخواد پاک کنین که رندشو بنویسین. (داشتم سکته میکردم، خب یکم زودتر میگفتی
!بعد رفت به سؤال یکی از بچه ها جواب بده
.منم داشتم سوالا و جوابا رو چک میکردم که دیگه برم برگه مو بدم. برگه مو بالا گرفته بودم، خانم ک فکر کرد سوال دارم
.خانم ک سوال اونو جواب داد، بعد اومد پیشم، گفت: سوال داشتی؟
من: نه
خانم ک: خب برگه ت رو بگیر پایین، ۶ متر گرفتی بالا
!انقدر خندم گرفت
.من و پروین برگه هامون رو دادیم، بعد رفتیم توی سالن. داشتیم با هم حرف میزدیم، که خانم ک اومد، به من اشاره کرد که بیا! منم رفتم
.خانم ک: برو از دختر من که پایین واستاده بپرس، فاطمه ط نمره ریاضی شو چند شده؟
من: خودم میدونم، ۲۰ شدم
.خانم ک: بچه ها بهت گفتن؟
من: آره، نجمه ج بهم گفت. یک بستنی هم افتادم
.خانم ک خندید بعد گفت: از صبح تا حالا هر جا میریم، میگه فاطمه ط یکی از شاگردای مامانم، ریاضی شو شده ۲۰
.من به پروین نگاه کردم، یکدفعه هر ۳ تاییمون خندیدیم
.پروین: خانم من چند شدم؟
خانم ک: درست یادم نیست. ۱۸ به بالا شدی. ولی خیلی تمیز نوشته بودی
.من: به غیر از من چند نفر دیگه ۲۰ شدن؟
خانم ک: سمیرا ث هم ۲۰ شده
.من: خب پس چرا نرگس (دخترش) اسم اون رو نمی گفت؟
خانم ک: نمی دونم، لابد واسش سخت بوده
.رفتم پایین، نرگس داشت میرفت دستشویی. رفتم پیشش گفتم: فاطمه ط که به مامانت گفته بودی کیه منم
.نرگس با ذوق و شوق: ریاضی تو شدی ۲۰
.من: مرسی، مامانت بهم گفت
.بعد از ظهر موقعی که داشتم میرفتم کلاس، رفتم راهنمایی ستاد موسوی. یک دستمال سبز گرفتم. بستم به دستم
.توی کلاس زبان هم همه ش بحث از انتخابات و... بود. اصلا انگار نه انگار که امتحان فایناله. نکته جالب تر این که هیچ کس لای کتاب رو باز نکرده بود. و جالب ترینش این که امتحان هیچیش از توی کتاب نبود
.خلاصه با هم حرف زدیم و از این استاد بد گفتیم تا ساعت یک ربع به ۷. وقتی هم اومد، گفت برگه های امتحان دیر میاد، ولی یک قسمت هاییش رو حذف میکنه، چون زمان کمه. خودش هم رفت پایین توی دفتر
.من و کیانا هم تا تونستیم ادا درآوردیم. ادای خانم ر رو که درمیاوردم، همه غش میکردن از خنده
.بعد بحث شد سر جلسه قبلی که آقای ا هی ادای فرزانه رو درمیاورد
.فرزانه: دلم میخواست دندوناشو خرد کنم وقتی این حرف رو زد
.فهیمه: خب قصد بدی که نداشت. داشت شوخی میکرد
.فرزانه: خودت خوشحال میشی اگه همچین شوخی رو با تو بکنه؟
فهیمه: ناراحت هم نمیشم
.من: فهیمه جان بی خیال. این مثل سدیم میمونه. زود واکنش نشون میده
.یک دفعه همه زدن زیر خنده. گفتن مثال خوبی بود. البته فرزانه هم یک مشت خیلی بد زد
. (بی جنبه!)خلاصه ساعت ۷:۱۵ برگه ها رو آورد. ما هم امتحان دادیم، امتحان هم بـــســـیـــــار سخت بود
.من داشتم مینوشتم یکدفعه آقای ا بهم گفت: میر حسین موسوی؟ (واسه همون مچ بند سبزه ای که بسته بودم
)من
: Yes (همه طرفداراش با این مچ بند شناس شدن.)من و فرزانه و زهرا با هم بلند شدیم، برگه هارو دادیم. بعد من به آقای ا گفتم
: Please don't fail meقیافش یک جوری شد، انگار بهم میگه: بشین بینیم. (آخه سر کلاس همه ش به من و فرزانه میگفت بچه خرخون. حالا خودش رو نمیگه. توی دبیرستان همش معدلش ۱۸ به بالا بود
)رفتیم بیرون، توی حیاط... فرزانه: دقیقا همون حرفی رو زدی که من به خانم ر گفتم. من ۱۰۰ شدم. حالا تو هم ۱۰۰ میشی
.من: آره ه ه.... ۱۰۰ از در عقب صندلی جلو
.یکم راجع به ترم و انتخابات و... حرف زدیم تا اینکه کیانا و فهیمه و آقای ا هم اومدن. خداحافظی کردیم و من و فرزانه رفتیم
.رفتیم بستنی خوردیم. طبق معمول همون جای همیشگی. داشتیم بستنی میخوردیم که فرزانه گفت: من این ترم
Fail میشم.من: حالا اگه نفر اول نشدی. اون ترم هم گفتی خیلی خراب کردی ۱۰۰ شدی. تو اصلا همیشه اول میشی
.فرزانه: خب چی کار کنم؟ هر دفعه که میگم خراب کردم امتحانمو خوب میشم. هر دفعه که میگم عالی دادم، خراب میشم
.من: ولی مطمئن باش این ترم هم تو نفر اول میشی؟
فرزانه: شرط چی؟
من: ۲ بار بستنی مهمون کردن. اگه اول شدی تو ۲ بار بستنی مهمون میکنی. اگه اول نشدی من ۲ بار بستنی میدم
.فرزانه: قبول
.توی راه که بودیم، توی آسمون یک ابری بود، عین قاره آفریقا
....من: فرزانه اون ابره رو نگاه کن، عین قاره آفریقاس منتها برعکسش
.فرزانه: نه خیر، عین خودشه
!من: نه، برعکسشه
.فرزانه: تو دیگه حرف نزن جغرافی ۵/۱۳. (نمره جغرافی من رو مسخره میکنه
!!!بعد نقشه اطلش رو از توی گوشیش آورد. فرزانه راست میگفت، من اشتباه کردم. خلاصه تا ته راه ما رو مسخره کرد
.________________________________________________________________
دوشنبه ۱۱/۳ (امتحان هندسه
)امتحان فوق العاده آسون بود. خصوصا این که خانم آ (دبیر هندسه کلاس ۲۰۲ ، ۲۰۳ و ۲۰۴) واسه همه سوالا راهنماییمون کرد
.بعد از امتحان
....نیلوفر: همه رو نوشتی؟
من: آره
.نیلوفر: ۲۰ میشی دیگه؟؟؟ طبق معمول
.من: انشاالله... من که همه رو نوشتم
.نیلوفر: من هم خوب میشم. انشاالله ۱۷
.______________________________________________________________
چهارشنبه ۱۳/۳ (امتحان جغرافی
)من بدبخت که طبق معمول شبش بیدار بودم. فقط از ۲ تا ۳ خوابیدم و ۵ تا ۶. یعنی روی هم رفته ۲ ساعت
.من بدبخت تا میرفتم توی آشپزخونه آب بخورم یا...مامانم گیر میداد پاشو برو جغرافی تو بخون. از هیچ کدوم از امتحان هام اندازه جغرافی نمیترسه
.آخرش هم درس ۹ استانی رو کامل نخوندم. یک جورایی هم قاطی کرده بودم. این جغرافی همه ش شبیه همه
.توی مدرسه بچه ها میگفتن: از امتحان ریاضی هم به اندازه جغرافی نمیترسن! از بس سخته
!ولی امتحانش آسون بود فقط بدیش این بود که خانم پ هیچ سوالی رو جواب نمیداد، هر چی بهش میگفتیم، میگفت: من سوالی جواب نمیدم، سوال نپرسین. فقط ۲ تا سوال رو توضیح داد
.خدا رو شکر من که خیلی خوب دادم. آخه اون روز بعد از امتحان ریاضی رفتم پیش خانم د (مشاور) قضیه جغرافی ترم اول رو و اینکه با معدلم چی کار کرد رو واسش توضیح دادم
.خانم د: خب همین امساله، بخون از شرش راحت میشی دیگه
.من: خب خانم نمیگم نخوندم، خوندم. واسه هیچ کدوم از امتحان هام انقدر نخوندم. حتی شبش هم بیدار بودم، ۲ ساعت بیشتر نخوابیدم. در طول ترم هم واسه همین اصرار میکردم، بهم وقت مشاوره بدین. (هر وقت توی خیابون میدیدمش میگفتم: خانم یادتون باشه به من وقت مشاوره ندادین هاااا.... بعد اونم میگفت: باور کن وقت ندارم، سرم خیلی شلوغه. تو آخرش سر پل صراط جلوی من رو میگیری، نمیذاری رد شم
!)خانم د: میتونی بگی، از این کوه توی شمال کشور بالا میریم از فلان کوه پایین میایم. یا مثلاً برای عواقب بهمن فرض کنی بهمن اومده بعد حالا چه اتفاقی افتاده؟ یعنی مفهومی بخونی یا واسه خودت به صورت داستان بگی. من هم همین کار رو کردم. واسه همین امتحانم رو خوب دادم
.فرزانه به من اس ام اس داده بود، گفته بود که برم نمره ها رو ببینم، خبرشو بهش بدم. رفتم نگاه کردم، فرزانه ۹۱ ، زهرا ۸۵ ، من ۸۰ ، کیانا و فهمیه هم ۷۵
.بهش اس ام اس زدم گفتم ۲ تا بستنی افتادی
.خلاصه... بعد از امتحان، من و بقیه بچه ها همدیگه رو دیدیم و از هم پرسیدیم که چطور بود، چطور دادی و... بچه ها گفتن خیلی سخت بود. رفتیم پیش خانم هـ گفتن: خانم سخت بود و
...خانم هـ: دیگه از این آسون تر که نمیشه. این آسون ترین امتحانی بود که میشد گرفت
. (جغرافی به این سختی آسونش از این بهتر نمیشه!)یک سوالی بهمون داده بودن که توی کتاب نبود. پیامدهای سیل بود. همه از خودمون چرت و پرت نوشتیم
.نیلوفر: چند میشی این یکی رو؟
من: بهتر از ترم قبل، یعنی بهتر از ۵/۱۳![]()
تا بعد یا علی
شرمنده دیر به دیر سر میزنم، به هر حال، درس و مدرسه و... خصوصا که امسال شیفت ظهر هم که بودم. آدم صبح بلند میشه، صبحونه میخوره، تا میاد ۲خط مشق بنویسه و درس بخونه، باید پاشه بره مدرسه.
از مدرسه هم که من بدبخت روزهای زوج، بلافاصله باید برم کلاس. روزهای فرد هم که به طور عادی میام خونه، غذا میخورم، سنگین میشم، باید استراحت کنم. باز تا میام ۲ خط مشق بنویسم و درس بخونم، شب میشه باید بخوابم.![]()
البته خدا رو شکر، سال دیگه شیفت صبحیم. همیشه فکر میکردم شیفت ظهر چقدر خوبه. حالا میفهمم صبح خیلی بهتره. البته بهتر از همه ۱هفته صبح، ۱هفته بعد از ظهره. مثل دبستان و راهنماییم.
باری به هر جهت... انقدر حرفا واسه گفتن دارم، از هفته معلم که خدایی ترکوندیم نافرم! از کارهایی که سر کلاس ها کردیم و... ولی انشاالله سر فرصت آپ میکنم.
سه شنبه ۲۲/۲ و چهارشنبه ۲۳/۲ نرفتیم مدرسه. ولی ۴شنبه من کلاس زبان داشتم.
توی کلاس زبان، فقط کل کل کیاناس با این آقای ا... آخه کلاساش خیلی خشکه. البته این اواخر بهتر شده. قبلاً که خیلی بد بود.
آقای ا گوشی منو گرفت. میخواست جبران کردن رو بگه.
آقای ا: What will happen if I break her cell phone
اگه من گوشی شو بشکونم چی میشه؟؟؟
کیانا: She'll kill you
میکشتت...
کلاس رفت رو هوا...![]()
بعد رسیدیم به بیرون شهر رفتن و campsite و...
آقای ا: Imagine you are in the countryside and you haven't gone to the washing room for 3 weeks. What will happen to you
فکر کنین رفتین بیرون شهر، بعد ۳ هفته س نرفتین دستشویی. چی میشه؟؟؟
من: I will explode
من که منفجر میشم...![]()
یک دفعه کل کلاس رفت رو هوا... همه ش ۴ نفر بودیم، ولی اندازه ۲۰ نفر خندیدیم... خود آقای ا که سرخ شد، از خنده.
بعد رفت پایین که آب بخوره...
فرزانه: اگه تو از کمبود دستشویی منفجر میشی، من آخر از خنده منفجر میشم.
بعد از کلاس، فرزانه به من گفت: توی راه که بودم، یک پسر ۵ ساله سوار سه چرخه بود. من رو که دید گفت به به! چه خانم خوشگلی، جیگرتو بخورم من.
من اینجوری شدم![]()
۵ شنبه: (امتحان دینی) ۲۴/۲
از اونجایی که من حفظیام مشکل داره، درس ۱۶ رو وقت نکردم بخونم. اومدم مدرسه، نیلوفر هل هلکی واسم توضیح داد...
ساعت ۱۲:۳۰ سر کلاس بودیم که امتحان بدیم. کلاس امتحانمون هم همون کلاس خودمونه. همه بچه های خودمون+ یک تعدادی از ۲۰۲ ها توی کلاس ما هستن.
من انقدر هل شده بودم که نزدیک بود، گریه م بگیره. هی بچه ها از هم میپرسیدن این چی میشه، اون چی میشه؟ منم هی از مهسا میپرسیدم. مهسا از صدام فهمید هل کردم، هی آرومم میکرد... میگفت: بلدی، نترس و... خدایی اگه این کار رو نمیکرد، سکته کرده بودم!
خلاصه امتحان رو دادیم، من همه رو جواب دادم، ولی نمی دونم چند میشم!
یک سوال داده بودن از درس اول!!!
نیلوفر گفت: خانم ی (معلم دینی بعضی از کلاسها) درس ۱ و ۲ نبوده.
خانم ی: کی گفته نبوده؟ شما از خودتون حذف کردین؟
بعد از امتحان، نیلوفر به من گیر داد که تو چرا گفتی حذفه؟؟؟
من: به من چه، توی گام به گام نوشته بود. خودم هم نخوندم. البته همون بهتر که نخوندم. اون رو انقدر از اول سال کار کردیم، که دیگه حفظ شدم، تازه از خودت هم میتونستی ۲ ویژگی مجموعه منظم و ۲ ویژگی مجموعه نامنظم رو بگی.
نیلوفر: خب بهم میگفتی تا من بخونم!!! (چقدر خنگ و زبون نفهمه این بشر!!!
)
من: میگم خودم نخوندم. توی گام به گام نوشته حذف...خانم ی نباید در میاورد.
نیلوفر: اون نباید درمیاورد؟؟؟ تو چقدر پر روئی!!!
من: پر رو خودتی و اون ی... یک کلمه دیگه حرف بزنی، من میدونم با تو!!!!![]()
به دستور مدیر مدرسه، روز امتحان دینی باید تا ساعت ۵:۲۰ تو مدرسه بمونیم، تا باهامون فیزیک کار بشه. روز امتحان فیزیک هم باید بمونیم تا باهامون ریاضی کار کنن.
۲ تا ریاضی ها با هم رفتیم تو کلاس ما، ۴۰ نفر شدیم. خانم ف اومد، نکات مهم رو بهمون گفت. بعد هم گفت که پایه رو میذاره روی امتحان ترممون. به سر کلاسی ها کار نداره. (آخه سر کلاسی ها رو خیلی ی ی سخت میگرفت) وقتی هم ازش می پرسیدیم امتحان سخته یا آسون؟ میگفت: نه سخته، نه آسون، متوسطه. بعد هم از نماینده ها معذرت خواهی کرد. گفت: نماینده ها ببخشید، من در طول سال نماینده ها رو خیلی اذیت میکنم. تا ساعت ۳:۳۰ فیزیک داشتیم، بعدش خانم ف رفت با تجربی ها، ما هم دور هم بودیم، خوش گذشت.
________________________________________________________
یک شنبه (کلاس فیزیک) ۲۷/۲
جمعه ها ساعت ۹ تا ۱۰:۳۰ کلاس فیزیک تقویتی داشتیم. ولی جلسه جمعه رو انداختن به یک شنبه ۱ تا ۴. چون خانم ن (دبیر فیزیک ۲۰۳ و ۲۰۵ تجربی و کلاس تقویتی)
یک شنبه قبل از کلاس من و پروین چون زود اومده بودیم با هم از رضا رفتیم بعثت، دوباره اومدیم توی رضا، رضا رو هم رفتیم بالاتر رفتیم تا جای سه راه راهنمایی، حرف زدیم و...، دوباره برگشتیم. (آدم از ما علاف تر کی دیده تا حالا آیا؟؟؟
)
داشتیم برمیگشتیم مدرسه، یک خانمه داشت با یکی صحبت میکرد، گفت: دست بچه لای در پرس شد!!!![]()
من و پروین سکته کردیم از خنده. بعد اومدیم مدرسه، فقط خانم ت (ناظم) اومده بود.
پروین: سلام خانوم، خوب هستین؟؟؟ این ۲ روز دلم واستون تنگ شده بود. (خانم ت قیافش، غیبت نباشه، یک خرده شبیه شرکه!!!
ولی کاراش خیلی خنده داره)
خانم ت: آها... بله!!!
من: خانم س (مدیر) نیومدن؟؟؟
خانم ت: نه...
پروین: فقط ما کلاس تقویتی داریم، خانم س دیگه چرا بیان؟؟؟
خانم ت: حالا تو خانم س رو میخوای چی کار؟؟؟
من: خب خانم، میخوام ببینمشون. هیچ کی تو این مملکت به احساسات ما نوجوونا اهمیت نمیده!!!
(آخی ی ی!!! احساس!!!
)
خانم ت زد رو صورتم، گفت: آخــــی، نازی! نازی! (خیر سرش ناز کرد، از ۱۰۰ تا زدن بدتر بود)
بقیه بچه ها اومدن، رفتیم توی کلاس ۲۰۶ انسانی ها. اون روز خیلی ها اومده بودن، چون فرداش امتحان فیزیک بود. خانم ن هم اومد، درس داد و...
هی بچه ها بهش میگفتن خانم سؤال های امتحان رو بگین. گفت من این جور مواقع آلزایمر میگیرم.
گلناز: خانم آلزایمر مال بچه های ۱۵ تا ۱۶ ساله.
خانم ن: مگه من چند سالمه؟
گلناز: شما ۱۴ سالتونه!!! خانم ن: یعنی من از شما کوچیک ترم؟
یکی از بچه ها: نه خانم، آلزایمر مال ۶۰ سال به بالاهاست.![]()
کلاس منفجر شد... خلاصه آلزایمر مال همه هست، الا خانم ن، البته بازم سؤالا رو بهمون نگفت!!!
از ۱ تا ۲ سر کلاس بودیم. تا ۲:۱۵ زنگ تفریح مون بود. من، پروین، زهرا، صدف و فائزه دور هم نشستیم، زهرا حرف زد.
زهرا: دیروز با صادق (بی افش) رفته بودم بیرون، پلیسه اومد ما رو گرفت. ۴۰ تومن ما رو پیاده کرد. صادق ۲۰ تومن داد، منم ۱۵ تومن داشتم، ۱۵ تومنم رو کامل دادم. صادق ۲۰ تومن برداشت داد، بعد به من گفت کیف پولتو بده. کیف پولمو بهش دادم، همه شو خالی کرد. حالا رشوه به پلیسه دادیم، می شمره!!! انقدر حرصم گرفته بود. رشوه رو میشمره. به صادق گفتم، من ۱۵ تومنم رو میخوام، آخه بی معرفت یک هزار تومنی ته ش میذاشتی حداقل من بتونم برگردم خونه.
من: زهرا جان، میدونم چقدر حرصت گرفته! ولی یک سوال فوق کارشناسی!!! ۱۵+۲۰ که میشه ۳۵ تومن. ۵ تومن دیگه ش کجا رفت؟؟؟![]()
یک دفعه ما ۴ تایی زدیم زیر خنده. زهرا هم اینجوری
بعد گفت: باشه عیب نداره، تا لحظه آخر پاستیل کنین و بچسبونین.
بعد خانم ن اومد سر کلاس، پشتش به ما بود، داشت پای تخته چیزی مینوشت. من گوشی مو برداشتم که ببینم کسی بهم زنگ زده یا نه؟
مامانم زنگ زده بود، ولی چون روی ویبره بود من نشنیدم. منم بهش اس ام اس دادم که تا ساعت ۴ کلاسم. خانم ن برگشت که توضیح بده، یک نگاه کرد، فهمید. ولی به روی خودش نیاورد. خیلی پائه.![]()
بعد بهمون گفت: من به بچه های پیش میگم فکر کنین، توی دانشگاه نشستین. چون به هر چی که فکر کنین، همونو به دست میارین. بعد یکی از بچه ها بهم گفت: خانم نمیشه. گفتم: چرا نمیشه؟ گفت: آخه این جا پسر نداره. منم بهش گفتم: اتفاقا میخوان دختر پسرها رو توی دانشگاه هم از هم جدا کنن.
شیرین حواسش نبود، از عقب کلاس داد زد: چی شد؟ حرف از پسرها شد؟؟؟![]()
یک دفعه کلاس رفت روی هوا... قضیه رو براش توضیح دادیم.
شیرین: خانم من به خاطر همون پسراش میخوام برم، هیچ انگیزه دیگه ای ندارم. (خاک بر سرش کنن!)
خانم ن: باز خوبه همین انگیزه رو هم داری.
خانم ب وسط کلاس یک دفعه اومد، گفت: بچه هایی که همین یک جلسه رو اومدن، بیان ۴۰۰۰ تومن هاشون رو بدن. (ما ۵ جلسه اومدیم، ۱۰ هزار تومن، اینا یک جلسه اومدن ۴۰۰۰ تومن)
یک کم دیگه هم مسئله حل کرد و بعد هم تمام.
خانم ب: باید والدینتون بیان دنبالتون.
من و زهرا: خانم، چی کار کنیم. ما همیشه خودمون میریم.
خانم ب: خب زنگ بزنین که من بهشون اطلاع بدم، شما دارین میرین خونه.
زهرا زنگ زد، خانم ب به مامانش گفت. من هر چی زنگ میزدم، کسی بر نمی داشت، همه خواب بودن.
خانم ب: وقتی رفتی خونتون، به مامانت بگو بهم زنگ بزنن.
من: باشه. (آخرش هم زنگ نزدم!!!
)
من و زهرا و شیرین با هم رفتیم. خونه زهرا ته ناصر خسروئه. خونه ما ته قدسه. تا جای خونه زهرا باهاش رفتم، بعد رفتم خونه خودمون. حالا هی زهرا میگفت: تو دیرت نمیشه. هوا گرمه و... بیشتر از من اون نگران بود. تازه گفت رسیدی بهم تک بزن.
توی راه که بودیم زهرا به من و شیرین گفت: نگاه کنین چقدر لاغر شدم. (آخه رفته توی رژیم) آب شدم. فدام شین الهی.![]()
من: به ما چه از جون خودت مایه بذار.
هوا فوق العاده گرم بود. آفتاب هم مستقیم، توی سر من میخورد. رفتم خونه، اول به زهرا تکیدم بعد هم رفتم سرم رو گرفتم زیر شیر آب سرد. اولش خیلی خوب بود، ولی جاتون خالی بعدش یک سرمایی خوردم که تا عمر دارم، دیگه این کارو نمیکنم.___________________________________________________________________
دوشنبه (امتحان فیزیک) ۲۸/۲
رفتیم، یک خرده با هم مسئله کار کردیم و... بعد هم رفتیم سر جلسه... با این که خانم ف گفت: متوسطه، ولی فوووووق العاده آسون بود.
بعد از امتحان که باید می موندیم. چند تا از بچه ها رفتن، زنگ زدن به مامان، باباهاشون که بیان ببرنشون.
ما توی کلاس بودیم، خانم ف هم اومد پرسید امتحان چطور بود و... بعد هم خواست باهامون ریاضی کار کنه. بچه ها گفتن: نه خانم، بی خیال، خسه ایم و ...
خانم ف: رأی میگیریم، کیا موافقن ریاضی کار کنیم؟
از بین ۴۰ نفر فقط دست من و نیلوفر رفت بالا... ![]()
همه خندیدن.... خانم ف هم ریاضی حل نکرد.
خانم ف: کیا موافقن سوال های امتحان فیزیک رو پای تخته حل کنیم؟؟؟
هیچ کی دستشو نبرد بالا.
خانم ف: کیا موافقن هیچ کار نکنیم؟؟؟
همه دستا رفت بالا!!!![]()
بچه ها گفتن خانم برگه ها رو تصحیح کنین. گفت باشه، پس فقط آروم بشینین. تا خواست بشینه برگه ها رو تصحیح کنه، خبر رسید که خانم ک اومده میخواد ریاضی کار کنه.
اول خانم س (مدیر) اومد، گفت: یعنی چی که میاین به مامان باباهاتون زنگ میزنین، که ما علافیم.
علافیم یعنی چی؟ دبیر میاد، واستون سوال حل میکنه. همین خانم ک از دبیرستان سما، بلافاصله پاشده اومده اینجا با شما ریاضی کار کنه، با اینکه روز مراقبتش هم نبوده. تازه اگر هم دبیر ندارین، ۵ ، ۶ تایی بشینین، دور هم سوال کار کنین.
خانم ک چند تا سوال کار کرد. هر وقت هم میخواست یک سوالی رو توضیح بده، میگفت اهم اهم. همش سرفه میکرد.
یک سوالی رو داشت حل میکرد، که هیچ کس فرمولش یادش نمیومد. خودش فرمولش رو گفت.
من: همون، همون...
خانم ک: بـــله، همون، همون!!!![]()
رسید به یک سوالی راجع به نسبت های مثلثاتی بود.
نیلوفر به شوخی: خانم، دبیرمون اینو به ما درس نداده!!!![]()
خانم ک: موافقم!!!![]()
یکی از بچه های ۲۰۲: خانم ک میشه این سوال رو برامون حل کنین؟
افسانه: خرج داره...
خانم ک: یعنی یک حرف درست توی زندگیت زده باشی همینه.![]()
البته حل کرد اون سوال رو...
بعد از کلاس، من و نیلوفر رفتیم پیش خانم ک...
نیلوفر: خانم الهی قربونتون بشم من. (الهی!) چرا انقدر سرفه میکردین؟ (این خانم ک یک جوریه که همه عاشقشن. خیلی ی ی باحاله)
من: سرما خوردین؟؟؟
خانم ک: بله، با اجازتون.
من: خانم به اجازه من چه ربطی داره؟؟؟ میخواست مراقب باشین سرما نخورین!![]()
خانم ک: بـــــله. خیلی ممنون از راهنمایی تون.
تا ساعت ۳:۳۰ به ما درس داد، بقیه ش رو هم به اولا. ما هم توی حیاط بی کار بودیم.
_______________________________________________________________
۵ شنبه (امتحان ریاضی) ۳۱/۲
من و نیلوفر رفتیم پیش خانم ک... تازه از در اومده بود، رفتیم پیشش.
نیلوفر: خانم این سؤاله چه جوری حل میشه؟؟؟
خانم ک براش توضیح داد...
من با هیجان: هـــااا...راستی ی ی...خانم ک، سلاااام!!!![]()
خانم ک: بــَــَــَــله، سلام علیکم.
من: اِاِاِ... خانم ک، جواب سلام که سلام علیکم، نیست. بسم الله س.
خانم ک: بـــله، سلام علیکم، بسم الله. ( خانم ک هر جا که میره من یا افسانه یکدفعه جلوش ظاهر میشیم. به خاطر همین هر وقت یکی از ما رو میبینه میگه بسم الله!!!)
قبل از اینکه برم سر جلسه، وحیده رو دیدم.
وحیده: فاطمه چی کار کنم؟؟؟
من: طراح سؤال شما که خانم ص (دبیر ریاضی تجربی ها)... اون که آسون در میاره، خرکی هم تصحیح میکنه.
وحیده: این با کلاس ما لج کرده، مطمئنم سوال ها رو سخت درمیاره. ولی خانم ک ناراحت شد که بچه ها ترم قبل ریاضی هاشون رو کم شدن، مطمئنم آسون در میاره.
من: دیدم ترم قبل مال شماها رو چطور درآورده بودن، مال ما رو چجوری.
وحیده: حالا ببین، اگه مال شما آسون نبود.
من: اگر هم سخت در بیاره، خرکی تصحیح میکنه. خانم خ (دبیر آمار ما و ۲۰۶ انسانی، دبیر ریاضی ۲۰۲ و ۲۰۳) که گفت برگه یکی از بچه هایی رو که خانم ص بهش ۲۰ داده بود، تصحیح کرده، شده ۱۴ !!!
وحیده: امیدوارم آسون باشه. ولی مطمئن باش مال شما آسونه، شک نکن.
خلاصه... رفتیم سر جلسه، خانم ص اومد کلی کمکمون کرد. گفت: این سوال این جوری حل میشه. این این جوری. اون اونجوری و... فقط مونده بود جواب اصلی رو بگه.
خانم ک اومد، بچه ها یک سوالی رو مونده بودن. خانم ک هی میومد، توضیح میداد اینا کامل متوجه نمی شدن.
خانم ک: میخواین واستون حل کنم؟؟؟
همه با خوشحالی و ذوق و شوق: آآآآره ه ه ....
خانم ک: خجالت بکشین، بنویسین ببینم. (پاستیییییل میشویم!!!)
بعد رفت پای تخته، یک گچ برداشت، سؤال رو خلاصه نویسی کرد. یک توضیح کوتاه هم داد و بعد هم به سوال ها خصوصی جواب میداد.
یکی از بچه های ۲۰۲ به نام موسوی: خانم سوال ۷ رو باید چی کار کنیم؟؟؟
خانم ک توضیح داد...
موسوی: سوال ۸ منظورتون چیه؟
بازم خانم ک توضیح داد...
موسوی: خانم سوال ۹...
هنوز کامل نگفته بود، خانم ک: موسوی یک بند سوال میپرسه، خب بذار ۵ دقیقه نگاه کنم!!!
کلاس منفجر شد...![]()
نیلوفر یک سوال داشت. در مورد ضرب داخلی بود.
خانم ک: کدوم معلمی به تو این ضرب داخلی رو یاد داده؟؟؟ خدا بگم چی کارش نکنه!!!
نیلوفر به شوخی: خانم اینو دبیرمون هنوز درس نداده! (معلم شما، چیو درس داده؟؟؟)
خانم ک: موافقم!!! (تو هم که هر چی این چرت و پرت میگه موافقی!)
بعد از امتحان...
نیلوفر: چه جوری دادی؟
من: عااااالی... خیلی ی ی آسون بود...
نیلوفر: همه رو جواب دادی؟؟؟!!!
من: آره...
نیلوفر: بمیری... (حسود!!!)
واسم دعا کنین، یا حق![]()


