تبليغاتX
شیطونی های یک دختر دبیرستانی
جمعه 1387/12/30
سال نو مبارک!!!
سلام خوبین؟

فرا رسیدن سال ۱۳۸۸ هجری شمسی رو به همه شما دوستان گلم تبریک میگم.

امیدوارم سال خوبی برای همه تون باشه!

انشاالله که در کنار ۷سین با خانواده لحظات خوشی رو گذرونده باشین!

من که بامامانم رفته بودم حرم. انقدر شلوغ بود!!! ما که تو نرفتیم.

جلوی باب جواد واستادیم. همه مشغول فیلمبرداری بودن!

تا توی خیابون جمعیت واستاده بود. 

خیلی ها هم توی هتل هاشون رفته بودن روی پشت بوم، از اونجا فیلم میگرفتن!

اتوبوس ها هم از فلکه آب دیگه جلوتر نمیرفتن!

پلیسا واستاده بودن، همه ماشینا و اتوبوسا رو توقیف میکردن. بقیه شو مجبور بودیم پیاده بریم. 

توی حرم که بودیم یکی از این هلیکوپترهای صدا و سیما خفمون کرد.

۸بار دور حرم چرخید و فیلم گرفت.

شاید باورتون نشه، من با این که مشهدی ام، این اولین باری بود که سال تحویل حرم بودم.

ولی خوش گذشت... جای همگی خالی!!!

تا بعد یا حق 

نوشته شده توسط فاطمه در 18:51 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 1387/12/25
خاطرات طــــولـــــانــــــی (اما جالبه، بخونین!)

سلام خوبین؟ چه خبرا؟؟؟ من دوباره اومدم!!!

اول از همه تولد امام جعفرصادق و حضرت محمد رو به همه تبریک میگم!


حالا خاطره ها...

شنبه ۳ / ۱۲ / ۸۷

بهداشت: امتحان داشتیم (آخه بهداشت چیه که امتحان داشته باشیم) بعد ما کنسلش کردیم!!!

یک کم درس داد!!!

دینی: این دبیر دینی مون از اواسط بهمن نیومده!!! حامله س... بعد ما رو برده بودن توی کلاس 203 تجربی. آخه ریاضی داشتن با خانم خ (دبیر آمار ما)، کلاسشون هم خیلی کوچیکه، ما هم بزرگترین کلاس مدرسه رو داریم!

من و نیلوفر و پروین و زهرا رفتیم دم پنجره. پنجره این کلاسه هم روبروی پنجره ی کلاس انسانی هاس... خانم م هم تو اون کلاسه بود و داشت درس میداد!!! ما 4 تا هم هی نگاش میکردیم بای بای میکردیم، می خندیدیم!!!

بعد اومد پنجره روبروی ما رو بست!!!! ما هم رفتیم کنار اون یکی پنجره (آخه هم اون کلاس، هم کلاسی که ما توش بودیم، 2 تا پنجره دارن) باز دوباره نگاش کردیم و شروع کردیم به خندیدن!!! اومد اون یکی پنجره رو هم بست!!!

یعنی پــــــاســــــتـــــیـــــــل شدیم...

اون روز امتحان آمادگی دفاعی هم داشتیم... اونم چه امتحانی!!! فقط توضیح بود، اصلاً ازمون امتحان نگرفتن!!! یعنی 8 نمره امتحان مفت گرفتیم!!! امتحان ترممون هم از 12 نمره س!!

باز و بسته کردن اسلحه بود و توضیح علائم حیاتی بدن. تازه برادران بسیجی هم بودن! کلاشینکف ها و خشاب هاشون رو برامون آوردن و خودشون رفتن!!!

بخش باز و بسته کردن اسلحه اش که خیلی باحال بود... همه تجربی ها و ریاضی ها رو آورده بودن توی سالن به اون کوچیکی!

روی موکت نشستیم، خانم ا (دبیر آمادگی دفاعی خودمون) برامون توضیح داد که چی کار کنیم و ما هم با کلاشینکف کار کردیم و خلاصه خیلی فــــاز داد!!!

بعد 5 تا کلاس رو بردن توی کلاس ما... واسه منو یکی از دوستام جا نبود که بشینیم، نشستیم جای پنجره. جای پنجره هم یک حالت تاقچه مانند داره، اون جا هم پر خاک بود، قشنگ با لباسام اونجا رو جارو کردم!!!

اون دبیر آمادگی دفاعی هم که اومده بود مال یک مدرسه دیگه بود.

وقتی هم میخواست بپرسه که مثلا فشار خون طبیعی بین چند تا چنده همش از بچه های کلاس ما می پرسید، اونم به ترتیب... آخه ما 201 ایم، جلوتر از همه ایم تو لیست!!! ما هم چون هیچی نمیدونستیم، همش از تجربی ها میپرسیدیم!!!

بعد رسید به من... ازم پرسید دمای طبیعی بدن چنده؟ منم از اونجایی که هیچ کدوم از تجربی ها دور و برم نبودن، از خودم گفتم!!! حالا میشه 37 دیگه. من گفتم 37 تا 40!!! تجربی ها که همه غش کردن از خنده!!!

وقتی هم تموم شد من حواسم نبود، همه پنجره ها باز بودن. رفتم جلوی پنجره محکم میزنم به پاهام که بتکونم لباسامو... روبروی کلاسمون هم یک ساختمون نیمه کاره س، بناهاش این جوری بهم نگاه کردن !!! یک دفعه همه بچه ها غش کردن از خنده!!! بعد هم پنجره ها رو بستیم!!! خلاصه 4، 5 نفر از دوستام اومدن منو بتکونن... آخرش هم اونجوری که باید تمیز میشد، نشد!!!

جغرافی: یک کم درس داد... زهرا هم رفته بود پیش خانم د (مشاورمون) چسب بگیره... آخه کادویی که گرفته بود پاپیونش کنده شد... پاپیونش رو که چسبوند، بعد درس که تموم شد به من گفت برو اینو بده به خانم د...

منم رفتم دفتر چسب رو به خانم د دادم... وقتی اومدم بالا، دیدم خانم م که زنگ آخر با 204 درس داره اومده بیرون، توی سالن با شاگرداش...

من: خانم م خیلی بی معرفتین... واسه چی درو بستین، خورد تو ذوقمون!!!

خانم م: مگه فیلم برداریه؟؟؟

من: خب خانم ما 4 تا داشتیم نگاتون میکردیم...

خانم م: نگاه میکردین یا می خندیدین؟

بعد به بچه های کلاس خودش گفت برین تو... بعد به من هم اشاره کرد برو تو!!!

گفتم: خانم من 204 نیستم که، 201 ام... گفت: بهت میگم برو تو... برو تو ببینم...

منم رفتم تو... بعد بهم گفت: پاشو بیا بیرون... پاشو بیا بیرون!!! مثل پاستیل ما رو چسبوند به دیوار!

شبش هم با بچه ها تا دم ایستگاه راهنمایی 20 رفتم بعد دوباره انر انر تا راهنمایی 1 پیاده اومدم که برم کلاس!!!


۱ شنبه ۴ / ۱۲ / ۸۷

ریاضی: تمرین های تصاعد رو حل کردیم. بعد...

زهرا: خانم شنیدم خیلی از من تعریف کردین!!! اون جلسه که ما رفته بودیم واسه سرود خیلی دلتون واسمون تنگ شده بود!!! (آخه 3 شنبه ۲۹ / ۱۱ / ۸۷ بچه های گروه سرود رو بردن برای اداره، سرود بخونن، از ما 20 تا تقریبا 10، 11 نفر بودن از بچه های کلاسای 202 و 203 هم تقریباً 6 ،7 نفری بودن!!! صبح بردنشون واسه برنامه، ظهر هم گفتن دیگه نمیخواد بیان مدرسه. از همون جا برن خونه هاشون، چون خسته اند. ولی گفتن سرودشون خیلی خوب اجرا شده! رتبه اول یا دوم رو میگیرن! تازه زهرا سرما خورده بود، چهارشنبه و پنجشنبه هم نیومد!!! 10 تا آمپول زده بود!!! طفلک آبکش شده بود!!!)

خانم ک: نه اتفاقاً... نبودی انقدر کلاس ساکت بود!!! میخوام از این به بعد پیشنهاد بدم نصف کلاستون رو ببرن سرود. پول سالن هم با خودم!!! (حالا همین خانم ک 3 شنبه گفت شماها شلوغ می کنین میندازین گردن این ف (زهرا) بدبخت!!! فکر میکردم سر و صداها از اینه!!! حالا می بینم از شماهاست!!!)

زهرا: خانم جدی گفتم به خدا !!!

خانم ک: منم جدی جواب دادم به خدا !!!

طفلک مثل پاستیل چسبید تو سقف !!!

من و پروین زنگ تفریح رفتیم پیش خانم س (مدیرمون)، بهش تسلیت گفتیم. آخه مادرش فوت کرده بود! انقدر ناراحت بود. تا 1 هفته نیومده بود مدرسه. وقتی هم اومده بود انقدر ناراحت بود!!! کلی دلم واسش سوخت!

اونم کلی تشکر کرد... گفت: از همه بچه های مدرسه بهش لطف کردن و... آخه همه کلاسا براش پرچم زدن و روی کاغذ تایپ کردن و... خلاصه کلی تسلیت گفتن!

شیمی: درس داد.

زبان: مشکل براش پیش اومده بود نیومد.


۱ شنبه ۱۱ / ۱۲ / ۸۷

ریاضی: بردارها رو درس داد... کلی مسخره بازی درآوردیم. هی می گفتیم خانم این سؤالا رو تو المپیاد ریاضی هم نمیدن... واااای، چقدر سخته!!! (آخه خـــیـــلـــی ی ی آســــون بود! همشو تو راهنمایی خونده بودیم!!!)

بعد خانم ک رفت پای تخته گفت اسم این زاویه Θ هم که یادتون رفته. ما هم گفتیم آره، اَاَاَ... چقدر سخته!!! یادمون نیست!!! اونم پای تخته نوشت Θ تــــتــــا !!!

شیمی: اولش یک خوره سلام و احوالپرسی و... بعدش

خانم گ: ۴ شنبه زنگ آمادگی دفاعی تون رو یک ساعت امتحان شیمی فصل ۳ رو میدین، یک ساعت هم آمادگی دفاعی! بعد هم درس داد!!!

زبان: کلی خندیدیم از دستش... گفت: 2 هفته پیش ۱ شنبه ( ۲۷ / ۱۱ / ۸۷ ) اومدم، خانم س (ناظممون) بهم گفت: برو... بچه های 201 بیشتریا سرودن رفتن یک کلاس دیگه کار کنن واسه ۳ شنبه (حالا بچه ها داشتن توی کلاس خودمون کار میکردن!!!) ۱ شنبه بعدش ( ۴ / ۱۲ / ۸۷ ) هم که مشکل داشتم نتونستم بیام بعضی بچه ها اومدن شایعه سازی کردن (با دهن کجی و مسخره بازی) «خانم م حامله س!!!»

ما که غش کردیم از خنده...

خانم م: روی هر کی که میخواین انگ حاملگی رو بچسبونین، بچسبونین. ولی روی من نچسبونین که این وصله ها به من نمیخوره!

بعد هم از چند نفر درس پرسید و طبق معمول همون تیکه کلام «زهر اناااااار، ببر اون صدا رو» تکرار کرد... بعد من و زهرا داشتیم با هم حرف میزدیم یک دفعه خانم م گفت: این دفعه دیگه زهر انار نه، همون زهر مار!!!

یکدفه ما این جوری شدیم

چند دقیقه بعد رسید به گرامر...

خانم م: در این جور مواقع از who اســــتـــفـــاده ه ه... استفاده رو چی؟ می کـــــنـــــیــــــم!!!

ما که دیگه سکته کردیم از خنده...

باز دوباره چند دقیقه بعد...

خانم م: جملات زیر را تعیـــــیــــــر.... تغییر رو چی؟ می دیــــــــم!!!

دیگه ما غش کردیم از خنده...


۲ شنبه ۱۲ / ۱۲ /۸۷

فیزیک: خانم ف یک ذره درس داد بعد هم درس جلسات قبل رو از بعضیامون پرسید... فصل 5 بود، همون خواص مواد. از 5 نمره بود...

من 5 شدم! بقیه هم خوب شدن، 3 و 4 میشدن اکثراً...

سر زنگ فیزیک بارون اومد... ناودون روی پشت بوم هم سوراخ شده بود، حالا لوله ناودون از وسط ستون توی کلاس ما رد میشه! ما هم مسخره بازی در آوردیم گفتیم اِاِاِ... چشمه!!! در عرض کمتر از نیم ساعت آب روی یک قسمتی از سطح کلاسمون پخش شد!

زنگ تفریح که شد چند تا از بچه های کلاسمون شروع کردن با موبایلاشون به فیلم گرفتن. تازه همه بچه های کلاس دوم از توی کلاساشون پا شده بودن اومده بودن توی کلاس ما!!!

یکی از جاذبه های گردشگری کلاسمون شده بود... مهسا س (نماینده کلاسمون) گفت: بچه ها از این به بعد ورودی میگیرین ها!!!

گلناز ق (یکی از بچه های 203 تجربی) اومد قایق کاغذی درست کرد گذاشت روی آبی که روی زمین پخش شده بود!!! ما که مرده بودیم از خنده!!!

هندسه: ما رو بردن توی یک کلاس دیگه!!! ما هم گفتیم خانم این کلاسش کوچیکه اگه ساختمون خواست روی سرمون خراب بشه ما فرصت فرار نداریم و از این چرت و پرت ها!!!

سر یکی از تمرین ها بود که خانم ع گفت: بریم؟؟؟

افسانه: بریــــــــم!!!!

یک دفعه کلاس رفت رو هوا... حالا مگه خندمون بند میومد آیا؟

عربی: درس داد!!!

کلاس زبان

از ما 5 نفر فقط من وفرزانه اومده بودیم... خانم گ اومد گفت فقط شما 2 تایین؟؟؟ خب من میرم 2 دقیقه دیگه میام... 2 دقیقه بعد اومد گفت هنوز شما دوتایین؟ خب میرم 2 دقیقه بعد میام!!! اومد دید خودمون 2 تاییم... دیگه شروع کرد!!!

حدودا 6:15 بود که زهرا ی هم اومد... نفس نفس میزد!!! گفت از کلاس آشپزیش تا اونجا دویده بود... تا آخر کلاس هم خودمون 3 تا بودیم... کلی خندیدیم و خوش گذشت... جاتون خالی!!!


۴ شنبه ۱۴ /۱۲ / ۸۷

آمار: درس داد...

آمادگی دفاعی: ساعت اولش شیمی امتحان دادیم... بد نبود، خوب دادم!!!

بعد خانم ا اومد درس داد... همش هی می گفت: اگه اطلاعات فاش بره، لو مِره... خب اطلاعات نباید لوبره... فاش مِره، لو مِره...

ما هم کلی جلوی خودمونو گرفتیم که نخندیدیم... دیگه زنگ تفریح منفجر شدیم.

دینی: همون طوری که قبلا گفته شد، حامله س، نیومده بود!!!

کلاس زبان هم بد نبود، گذشت!


۵ شنبه ۱۵ / ۱۲ / ۸۷

فیزیک و زبان فارسی: درس دادن...

ورزش: رفته بودیم توی حیاط، خانم ی گفت یک طناب اینجا میذاریم 2 نفر روی دو سرش می ایستن... بعد یکی میاد از روش زیگزاگ میره.

گفت باید توی 1 دقیقه 200 تا برین!!!!!! همه حدودا 120 تا 130 تا می رفتن.

صدف 170 تا رفت من 160 تا افسانه هم 153 تا.

وقتی من داشتم میرفتم بچه ها بهم می گفتن: فاطمه انقدر گرد و خاک به پا نکن! آخه خیلی تند میرفتم، خیلی هم محکم پام رو می زدم زمین.

خانم ی گفت: اگه بقیه نمره هامون رو کامل بگیریم این رو هم به ما 3 تا کامل میده. ولی مسئله سر اینه که بقیه رو کامل نگرفتیم.

دو 360 متر که خیلی مسخره بود باید توی 9 ثانیه 2 تا جامدادی (به جای آجر) رو بلند میکردیم، از این ور حیاط میبردیم اون ور حیاط. هممون توی 11 تا 13 ثانیه رفتیم. منم 11:30

آخه آدم تا میومد سرعتش رو زیاد کنه باید یکدفعه کمش میکرد که اون جامدادی ها رو برداره یا بذاره.

تازه 4 نمره هم داشت.... 4 نمره هم زدن سرویس بدمینتون بود... نمیدونم چرا توی تمرین هام خوب میزدم، موقع امتحان همش توپ می افتاد زمین!!!! از 4 شدم 5/1

خانم ی گفت: بهترین کار واسه این که من نمره بیارم اینه که کار ابتکاری درست کنم. مثلا یک چیزی برای افزایش قدرت. ولی نباید مثل میل و دمبل و.... بخرم. باید یک چیزی ابتکاری درست کنم.

یا هم اینکه روزنامه دیواری درست کنم... آخه موندم چی درست کنم!


شنبه ۱۷ / ۱۲ / ۸۷

بهداشت: به جاش امتحان ریاضی گرفت... امتحانش آسون بود، 2 تا سؤال امتیازی هم داشت!!!

همه بچه ها میگفتن چقدر سخت بود... وقتی من بهشون گفتم که همشو جواب دادم حتی امتیازی ها رو، میخواستن خفه ام کنن. همه شون این جوری شدن

بعد مامانم اومد دنبالم که بریم جشن... آخه بعدش دینی و جغرافی داشتیم. دینی که دبیر نداریم، جغرافی هم که چیز خاصی برای گفتن نداشت!

حالا دارم میرم نیلوفر به من چسبیده میگه: منم ببر، منم ببر!!!

خلاصه رفتیم.... توی مولودی یک قسمتش بود که خانمه میخوند منم باید ماسک میزدم با دم عروسکه میزدم توی سرش، قرم میدادم.

همه غش کرده بودن از خنده... بعد باید میرفتم کلاس زبان! مامانم گفت وقتی رفتی همه خشک شدن. آخه همشونو خندوندی یکدفعه وسطش رفتی!!!


۱ شنبه ۱۸ / ۱۲ / ۸۷

ریاضی: گذشت...

شیمی: اونم درس داد...

زبان: بچه ها گفتن باید یک کار ابتکاری می آوردیم، اجباری بوده.

توی مدرسه ما رسمه، قبل از سال نو که میشه بچه ها جعبه و کارت تبریک عید و... درست میکنن، میارن.

نمره مستمر زبان داره. بعد هم میفروشنش. من جعبه زهرا رو خریدم. جعبه ساده ای بود. 1000 تومن خریدم!!! واسه تولد مامانم!


۳شنبه ۲۰ / ۱۲ / ۸۷

ریاضی: داشتیم تمرین حل میکردیم که یکدفعه...

خانم ک: زنگ خانم ص کاری ندارین؟؟؟

زهرا: نــــــــــه ه ه!

خانم ک: از این مدل نه گفتنتون معلوم بود، هیچ کار ندارین!

یکی از بچه ها: خانم کاری نداریم که... امتحانه!!!

نیلوفر: تازه ما میخوایم کنسلش کنیم.

من: اگر هم کنسلش نکنن، برگه هامونو سفید می دیم!!!

خانم ک: چه تــــــــحـــــصــــــنــــــی!

بعدش هم نصیحتمون کرد که توی ایام عید درساتون رو بخونین، لای کتابا رو نبندین و... به ما هم تکلیف عید نگفت.

فقط گفت احتمال ( درس به اون چرتی) رو خودتون بخونین، تمرین هاش رو هم حل کنین، بعد خودم میام بعد از عید براتون درس میدم، تمرین هاش رو هم خودم حل میکنم واستون. این دبیر ریاضی مون خداییش خیلی عشقه!

زنگ تفریح که تموم شد، هممون جمع شدیم توی سالن که به خانم ص بگیم امتحان ادبیات ازمون نگیره.

خانم ن ( یکی از دبیرای فیزیک) داشت میرفت توی کلاسش که گفت: نمی دونم چرا همه ی جاذبه زمین جمع شده توی این سالن!

کلی خندیدیم... آخه راست میگه آخه همش بچه ها توی اون سالن 2 زاری جمع میشن.

خانم ک اومد بالا بهمون گفت: الآن پیش خانم صیاد بودم، بهم گفتن (با یک لحن تهدید آمیز) اگه ازشون امتحان نگیرم، یعنی اگه امتحان نگیرم، درس میدم!!!

دیگه ما غش کردیم از خنده!

ادبیات: کنسلش کرد... گفت تا وسط راه اومده بودم، بعد یادم اومد سؤالا رو بر نداشته بودیم، دوباره رفتم خونه توی اون هوای گرم!

شیمی: درس داد... بعدش اونم نصیحت کرد.

گفت: اول از همه درساتون رو بخونین، بعد هم اگه نظری، حرفی، دارین که مخالف خانواده س، منطقی باهاشون صحبت کنین. نه این که برین توی اتاقتون در رو هم محکم ببندین.

همه توی خانواده هاشون مشکل دارن، کمتر کسی پیدا میشه که توی خانواده ش مشکل نداشته باشه (اینو که گفت، یکم امیدوار شدم به زندگی)


۵شنبه ۲۲ / ۱۲ / ۸۷

فیزیک: درس داد... بعد گفت تکلیف عیدمون اینه که با پاور پوینت در مورد فصل 4 و 5 ، 3 تا مطلب درست کنیم...

بعد ما بهش گفتیم: خانم، نصیحتمون نمی کنین؟

آخه بقیه دبیرها نصیحت کردن. گفت: نه، من نصیحت بلد نیستم! باز پاستیل شدیم!

زنگ تفریح هم که تموم شد ما رو نگه داشتن که جایزه شاگرد ممتازها، بچه های سرود و اونایی که توی مسابقات مفاهیم و نهج البلاغه و... رتبه آورده بودن رو بدن.

لوح تقدیر دادن، ظرف شیرینی خوری، ماشین حساب و کلاسور. به قول افسانه خارجگینی و باکـــُـــلاس بود!!! خلاصه نیم ساعت توی حیاط بودیم زیرآفتاب. ولی خوش گذشت!

زبان فارسی: خانم ص یک شعر خیلی خنده دار برامون خوند... در مورد جنون گاوی بود که یک گاوه عاشق یک گاوه انگلیسی میشه، بعد گاو انگلیسیه رو یک قصابه میکشه.اون یکی گاوه هم میشه مجنون.

منا رفت اینو روی برگه نوشت، من هم دادم به خانم ت (یکی ازناظم هامون) اون هم برامون کپی گرفت!

ورزش: همه دبیرا جلسه داشتن، نیومده بودن. زنگ تفریح بچه ها رفتن توی کلاس 104 ازشون شرشره گرفتن. ما هم این شرشره ها رو به سرو کولمون آویزون کردیم و طبق معمول افسانه دایره میزد، ما هم قر میدادیم و مرقصیدیم و دست میزدیم. بعد فاطمه ج اومد افغانی شعر خوند، ما هم جوادی رقصیدیم.

وسط شادی کردن هامون بود (حالا همه این شرشره ها هم روی زمین پخش شده بود)، که این خانم ب (ناظممون) اومد توی کلاسمون گفت: خانم ها این چه وضعشه؟ شما مثلا دانش آموزای خوبمون هستین! (اووووووه ه ه... مای گاد!!!) شماها این کارا رو بکنین از بقیه چه انتظاریه و...

بعد جالب تر از همه میگه صداتون از این ستونه میاد پایین!!! دیگه ما نمی تونستیم خودمونو کنترل کنیم از خنده!

حالا قضیه از این قرار بوده که این به همه کلاسا سر میزده، حالا اومده به کلاس ما هم سر زده دیده همه جا کثیفه.

خلاصه رفت واسمون جارو خاک انداز آورد، گفت کلاستونو جارو میکنین وقتی تمیز شد میگین به من که بیام!

مهسا س (نماینده مون) گفت: کی میاد جارو کنه؟

هیچ کس نمیومد... تا این که من یکدفعه جـــــوگـــــیـــــر شدم. گفتم: هیچ کس حق نداره دست به این جارو خاک انداز بزنه.

بعد خودم رفتم جارو کردم، کم کم همه به تکاپو افتادن. جارو کردن هامون که تموم شد، سطل آشغالمون هم پر شده بود، دیگه جا نداشت آشغال بریزیم.

من دوباره جــــوگـــــــیــــــر شدم، با پای چپم رفتم توی سطل آشغال. پام گیر کرده بود دیگه در نمیومد!!! دیگه بچه ها غش کردن از خنده.

بعد صدف رفت جای ستون گفت: از کلاس 201 به ب... از کلاس 201 به ب!!! کرکر خنده بود.

بعد مهسا رفت به خانم ب گفت که کلاسمون رو تمیز کردیم. خانم ب هم اومد نگاه کرد، گفت آفرین! چه تمیز شده. کار مستخدم ها رو کم کردین و بعد هم رفت...

ما هم دوباره رقصیدیم!!! ما کی می خوایم آدم شیم آیا؟

افسانه یک تیکه اومد کرکر خنده. افسانه و صدف مثلا با هم زن و شوهرن، رعنا (که البته اسم مستعارش شهرامه) هم زید صدفه.

من رفتم به رعنا (همون شهرام) گفتم: شــِــهراااام!!!

این صــِــــدِفه رِه ول کن!

ببین مو چقدر قــِــشـَـــنـــگ مــِــــرقصُـــــم.

افسانه: هر کس به زید زن مو

نـــِـــظــــَــــر داشته باشه

مو مــِــــدِنـــُــــم با او!

کلی خندیدیم!

بعد من رفتم جعبه زبانم رو که روش نوشته بود Happy New Year رو دادم به طلا م (یکی از بچه های کلاس 204) که بده به خانم م. آخه اونا تا ۳شنبه میان، ولی ما دیگه نرفتیم مدرسه!

بچه ها بهم گفتن چطور دلت میاد جعبه ات رو بدی به خانم م. خیلی قشنگ شده!

ولی به نظر خودم فقط بد نبود. یعنی اون جورا هم قشنگ نبود!

آخرش هم روبوسی و خداحافظی کردیم و تبریک عید گفتیم و رفتیم خونه هامون.

جای نیلوفر خالی! نیومده بود. چون رفته بود مراسم ازدواج خواهرش الناز و شوهر خواهرش حمید!

جمعه هم تولد مامانم بود. همه دور هم بودیم، خیلی خوش گذشت.

ببخشید اینقدر دراز شد، در عوض جبران این مدتی که نبودم شد!

یا علی

نوشته شده توسط فاطمه در 13:57 | | لينک به اين مطلب