تبليغاتX
شیطونی های یک دختر دبیرستانی
سه شنبه 1387/10/24
آخرین خاطرات این ترم، قبل از امتحان ترم

سلام! خوبین؟ من دوباره اومدم. یکم آپم طولانیه اما جالبه.

سال ۲۰۰۹ میلادی رو به همه مسلمان ها و مسیحی ها تبریک میگم!!!

 

ایام محرم هم تسلیت


شنبه31/9:

بهداشت: امتحان ترم داشتیم. اما امتحان ترمش شفاهیه. منم شب قبل و صبحش خوده بودم. ولی چند تا از بچه ها نخونده بودن.

من رفتم توی کلاس، به همه میگفتم: خر زدی دیگه؟

اونا هم میگفتن: اگه ما خر زدیم تو چی زدی؟

اومد پرسید و هر کسی شکسته بسته جواب داد. حالا چجوری هم سوال می پرسید، هر چی از کزاز میدونی بگو!!!

بر اساس دفتر نمره می پرسید تا رسید به من. به من گفت هر چی از هپاتیت میدونی بگو. دیگه منم پامو گذاشتم رو گاز و گفتم. همه این جوری شدن البته بعضی جاها رو هم تپق میزدم.

زنگ تفریح از بچه ها پرسیدم: بهمون چند میده؟ گفتن: به همه 20 داد به غیر از پروین و نیلوفر، به اونا 19 داد چون سر کلاس حرف میزدن. این همه زجرمون داد آخرشم 20 داد!!!

دینی: امتحان روخونی ترم بود. از 4 نمره شدم 3.75 به خاطر این که خیلی تند میخوندم!!!

جغرافی: درس 9 عمومی رو درس داد. بعد هم آزاد!!! یادم نمیاد نیلوفر کجا رفته بود!!! فقط میدونم نبود. بعد من و پروین و زهرا و 2 نفر دیگه نشستیم کنار هم دیگه به جک گفتن. اونم چه جکایی!!!

خلاصه جاتون خالی کلی خندیدیم. خوش گذشت.

موقع برگشتن ها هم بچه ها شب چله رو به همدیگه تبریک میگفتن.

زهرا هم می گفت: بچه ها همش ۱ دقیقه س. به خاطر یک دقیقه خودتون رو خفه نکنین. 

من و زهرا با هم رفتیم. رفتیم دم ایستگاه...

زهرا: خب دیگه سوار اتوبوس بشو برو.

من: بی خیال با هم بریم تا جای کلاس فکورت.

زهرا: دیرت نمیشه؟

من: سرعت پاهای من یکی از چیزهاییه که هیچ وقت ازش کم نمیارم.

زهرا: ایول! تو چقدر پایی!!!

تو راه که بودیم...

زهرا: فاطمه! من هیچ وقت به کسی نمیگم که چقدر دوستش دارم. ولی تو رو خیلی ی ی دوست دارم.

من پریدم بوسش کردم!!!

زهرا: نکن حالا از این کارا تو کوچه!!! الآن یک پسری ببینه میگه منم میخوام.

خلاصه... اون رفت کلاس فکورش منم ساعت 6 خونه بودم.


یک شنبه1/10:

ریاضی: بقیه تمرین ها رو حل کرد.

آخر زنگ وقت اضافه داشتیم... پروین داشت اس ام اس بازی میکرد... زهرا داشت سیب می خورد، من و نیلوفر هم که پشت سر اون و پروین میشینیم داشتیم تخمه میخوردیم...

خانم ک: اونا رو نگاه کنین... ادامه شب چلگی شون رو آوردن اینجا!!! اون که از ف(زهرا) که همینجور داره سیب میخوره... ط (من) و ن(نیلوفر) هم که از اون بدتر... دارن همین جور تق تق تخمه میشکنن...

کلاس رفت رو هوا از خنده...

شیمی: بقیه درس رو داد و نمونه سوال حل کرد.

بعدش هم گفت اگه امتحان ترمتون رو از 18 بیشتر بشین مستمرتون رو 20 میدم، ولی حتی اگه بشین 17/75 من همون نمره مستمر رو براتون میذارم. معنیش اینه که باید واسه ترم گور خر بزنیم.

زبان: خانم م هم اومد و یک کم واسه امتحان ترم حرف زد. بعد گفت الآن خانم ف میاد واسه فیزیک!!!

اومد کلاس 203 و 204 رو هم با خودش آورد! کلاسمون شده بود 60 نفره!!! توی هر میزی 4 نفر نشسته بود!!!

ما هم 60 نفری کلی شلوغ کردیم... جاتون خالی...


دوشنبه2/10:

فیزیک: بازم اومد فیزیک کار کرد!!! ولی این دفعه همون 20 نفر خودمون بودیم.

هندسه: امتحان دومی که ازمون گرفت رو داد. من از 10 شده بودم ۷۵/۹. بعد هم مستمر ها رو حساب کرد.

من و سمیرا ث (بچه مثبت و خرخون کلاس) و رعنا ق مستمرهای هندسمون رو 20 شدیم.

خانم ع (این دبیر هندسمون خیلی اسکوله، مثل مهدکودکی ها با ما صحبت میکنه!): بچه ها برای جبران مستمرهاتون 2 راه دارین، حالا خودتون انتخاب کنین.

راه اولش اینه که به ازای هر 2 نمره پیشرفت توی امتحان ترمتون من یک نمره به مستمرتون اضافه کنم، راه دوم این که هر چی واسه ترمتون گرفتین من تقسیم بر2 میکنم به جای این امتحانتون میذارم. حالا کدومشو میخواین؟

پروین: خانم نمیشه هر جفتش باشه؟؟؟!!!

نیلوفر: نه عزیزم، دیگه ترش میکنی!!!

عربی: خانم ز نیومده بود... دوباره فیزیک با خانم ف!!! این دفعه کلاس 202 رو با خودش آورده بود. شده بودیم 40 نفر...

بعد وسط ساعت خانم س (ناظممون) اومد.... دوباره یک برنامه امتحانی دیگه برامون آورد... 3 تا برنامه امتحانی بهمون دادن...

یکی روز اولیا مربیان دادن که سفید بود... مامان من نیومد... به خودم دادن...

یکی دیگه ش رو هم یک روز دیگه دادن که آبی بود... فیزیک رو هم گذاشته بودن 5 شنبه همون اول اول... هی ما اعتراض کردیم گفتیم این فیزیک رو جاش رو عوض کنین مگه گوش کردن؟؟؟

برنامه سوم رو هم که اون روز برامون آوردن، صورتی بود... ولی بازم فیزیک از جاش جم نخورده بود.

زهرا: خانم برنامه چهارم کی انشاالله؟؟؟

خانم س: زبونتو گاز بگیر...

کلی خندیدیم...

کلاس زبان:

خانم ر: Say a sentence with rare of for example: It's rare of her to shout

یک جمله با rare of بگین مثلا: از اون بعیده که داد بزنه.

من: It's rare of me not to kill anyone monthly

از من بعیده که هر ماه یکی رو نکشم!!! هنوز دست از این کارام بر نداشتم...

همه بچه ها غش کردن از خنده... خانم ر هم که کلی تعجب کرد... آخه اون هنوز منو نمی شناسه!


سه شنبه3/10:

ریاضی: بازم تمرین حل کردیم... بعدش ...

خانم ک: توی امتحان سوال آخرتون بخش دومش تابع جزء صحیحه که 1 نمره داره...اونو چون من وقت نکردم بهتون درس بدم نمرش رو توی سوال های دیگه پخش میکنم... وسط امتحان نگین آآآی ی ی... اینو به ما درس ندادن!!! کلی داد و غال راه نندازین...

ما هم کلی خندیدیم...

افسانه: خانم اگه جواب بدیم چی؟؟؟

خانم ک: اونوقت من به جای یک نمره به تو 2 نمره میدم...

افسانه: واقعا؟؟؟

خانم ک: نه ...

افسانه هم مثل پاستیل چسبید به دیوار... آخر هم اون یک سوال تابع جزء صحیح رو توی امتحان نیاوردن.

چند لحظه بعد...

زهرا: خانم واسه امتحان شیمی مون 1 هفته وقت گذاشتن. از شنبه 14/10 جغرافی تا 21/10 شیمی.

خانم ک: اتفاقا هر چی به بچه ها بیشتر وقت میدن بچه ها امتحانشون رو خراب تر میکنن. حالا چه برسه به شما که توی محرم هم هست. توی عاشورا تاسوعا هم که نگاه کردن به کتاب گناه کبیره س، بخونیش که کفاره داره!!!!

دیگه بچه ها رو نمی شد از خنده کنترل کرد.

ادبیات: قرار بود اون روز از 2 تا شعر حفظی ها امتحان بگیره.

قریب به اتفاق همه هم تقلب نوشته بودن...

تا خانم ص اومد توی کلاس ...

نیلوفر (با صدای بلند): هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست، ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

از این جا به بعد همه با هم...

ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم، باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خانم ص: نه! مثل این که شماها زیادی درس خوندین، خل شدین!!!

خلاصه وسط امتحان من برگه تقلب رو گذاشته بودم رو پام... خانم ص هم اون جلو واستاده بود، منم میز یکی مونده به آخرم، واسه همین منو نمی دید... حالا واسه این که طبیعی شه، گفتم دارم مرور میکنم، بعد منم عادت دارم وقتی برگه رو مرور میکنم یا استرس دارم، هی با دستام بازی میکنم.

بچه ها، مخصوصا نیلوفر، کلی خندشون گرفته بود، ولی خودشون رو کنترل میکردن.... منم همه شعر رو نوشتم... بعد برگه رو دادم.

آخر های وقت امتحان...

افسانه: خانم بذارین اسم خودم رو که توی این شعره س بنویسم! (توی شعر یک قسمتی بود، نوشته بود «فسانه»)

بعد از اینکه برگه هامون رو دادیم، خانم ص رفت جای میزش و مشغول شد یک سری کارهایی که مربوط به خودش میشد انجام داد... مونا و نیلوفر و افسانه هم هی ادای منو در میاوردن و میخندیدین...

حالا هی من میگم: الآن این کارا رو نکنین... ضایع میشه... خر که نیست میفهمه، مگه گوش میدن؟؟؟

منم ناراحت شدم... بعد...

نیلوفر هم مثلا خواست دلداریم بده، گفت: این خره، هیچی نمیفهمه!!! من پارسال باهاش داشتم، میدونم. تازه بفهمه هم هیچی نمیگه!!! (عجب دبیر جیگری!!!)

خلاصه زنگ تفریح شد و آخرین روز مدرسه ها توی ترم اول بود و ما هم همه رفتیم توی سالن شروع کردیم به رقصیدن... اول رفتیم توی دستشویی (سالنمون یک دستشویی هم داره) موهامون رو آب و جارو کردیم، و بعد همه دوم های تجربی و ریاضی با هم رقصیدیم... کلی حال داد و خندیدیم جاتون خالی!!!

شیمی: خانم گ نیومده بود... دوباره فیزیک... همه کفری شده بودیم... بازم کلاسمون 40 نفری شده بود با کلاس 202...

رسیدیم به این سوال که ما چرا میتونیم راه بریم؟؟؟ به خاطر این که بنا به قانون سوم نیوتن، ما به زمین نیرو وارد میکنیم، زمین هم به ما نیرو وارد میکنه!

خانم ف در حالی که پاشو به زمین می کوبوند: ما به زمین نیرو وارد میکنیم...

ما همه غش کردیم از خنده... آخه مثل این اسب و الاغ ها که وحشی میشن، چه جوری لگد میندازن؟ دقیقا همون جوری داشت به زمین نیرو وارد میکرد!!!

خانم ف: کجاش خنده داشت؟؟؟ هه هه هه...

دیگه کلاسو نمیشد کنترل کرد...


چهارشنبه 4/10 و پنجشنبه5/10:

بچه های کلاس خانم ن(دبیر فیزیک تقویتی مون) باید به جای این که از ساعت 9 تا 10:30 جمعه بیان، گفتن چهارشنبه از ساعت 12 تا 2 بیان.

منم فصل 1 رو صبحش خوندم، بعد رفتم مدرسه بچه ها میگفتن: وااای فصل 2 چقدر سخته، فلان اینا! یکی دیگه می گفت فصل 3 چقدر سخته!!!

گفتم: من تازه فصل 1 رو خوندم، شماها میگین فصل 2 و3 چقدر سخته!!!

بعد هم رفتیم کلاس... خانم ن نکات مهم رو گفت و کلی هم شلوغ کردیم... جاتون خالی!!!

رفته بودیم توی ایستگاه، یکی از بچه های کلاس 202 به من و نجمه گفت: این سواله چجوری حل میشه.

سواله مال فصل 2 بود. منم با این که هیچی نخونده بودم بهش گفتم چجوری حل میشه.

اونم کف کرد گفت: تو نخونده بیستی!!!

گفتم: مگه اینکه تو بمن بیست بدی!!!

خلاصه... شبش هم کلاس زبان نرفتم... البته دوشنبه بعدش که رفتم، همه هم کلاسی هام گفتن جای خالی خودت و شیطونی هات توی موسسه حس میشد... دلمون واست تنگ شده بود...چی کار کنیم دیگه؟؟؟ ما متعلق به همه هستیم...

فصل 2 رو بعد از کلاس فیزیک و شب خوندم... فصل 3 رو هم بلند شدم صبح امتحان خوندم...

بعدش هم رفتم مدرسه... همه بچه ها به همدیگه میگفتن خر زدی و ... حالا خودشون گورخر زده بودن، یکی باید میومد گوشاشون رو از روی زمین جمع میکرد...

بعد با هم کار کردیم و بعد هم رفتیم سر جلسه... امتحانش خــــیـــلـــی آســـــون بود. اصلا با اون امتحانایی که سر کلاس میگرفت 180 درجه فرق داشت.

من که همه چیز رو نوشتم... حالا دیگه نمیدونم چند میشم!!!

خب ببخشید سرتونو درد آوردم... تا بعد یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه در 10:45 | | لينک به اين مطلب