تبليغاتX
شیطونی های یک دختر دبیرستانی
یکشنبه 1387/07/28
بازم خاطره (طولانیه هاااا....)

سلام

خوبید؟

چه خبرا؟ خوش میگذره؟ امیدوارم که خوش گذشته باشه. خب حالا خاطره های خودم...

یک روز سر ساعت شیمی خانم گ داشت درس توضیح میداد که یک کارگره (کلاس ما روبروی یک ساختمونه همه ش صدای کارگرا و آجرهاشون میاد تو کلاس ما) سر اون یکی کارگر دیگه داد زد: برو پاییـــن!!! بعد نیلوفر گفت: برو پایین وگرنه میندازت پایین! البته صداش نرفت بیرون چون ردیف ما جای دره و از پنجره دوره، گفت تا ما رو بخندونه. بعدش کل کلاس رفت رو هوا.

خانم گ هم عصبانی شد گفت مثل اینکه حرف های من براتون جالب نیست! منم گفتم: نه خانم! ما همه داشتیم گوش میکردیم! گفت: اِاِاِ... پس نادری بخونه از روی درس بعدش هم بغل دستیش (من) !


یک روز دیگه هم سر زبان رسیدیم به reward که معنیش میشد جایزه. بعد خانم م گفت یک هم معنی به انگلیسی براش بگیم.

من: present

خانم م: another

_: gift

_: another (چقدر خوش اشتهاست)

_: prize

اینجا همه بچه ها کف کردن. درست مثل این کارتون ها و انیمیشن ها بالای سرشون یک علامت تعجب سبز شده بود.


یک روز هم سر زنگ عربی بود... آخر ساعت خانم ز به ما استراحت داد...

ما هم داشتیم خودمون رو توی آینه نگاه میکردیم.

خانم ز: یادش به خیر! من هنوز آینه دوران دبیرستانم رو دارم.

ما کف کرده بودیم! گفتیم مگه میشه؟ چطوری؟

خانم ز: بله. مگه ما مثل شماهاییم! ما انقدر چــــیـــــز نگه دار بودیم.

این چیز رو که گفت همه مون مردیم از خنده. نمی دونم خودش فهمید آیا؟


کلاس زبانم هم بعد از 2 جلسه عقب افتادن بالأخره شروع شد... استادمون آقای ا دوست آقای ن هست.

شنبه ها و سه شنبه ها، بعد از مدرسه یک راست باید برم مؤسسه. قبل از مدرسه هم میریم با بچه ها علافی. آخه ساعت 12 و ربع سوم و پیش ها که شیفت صبحن تعطیل میشن ما شیفت ظهری ها رو که اول ودومیم رو راه نمیدن... میگن باید صبر کنین تا اینا تعطیل شن بعد بیاین تو. ما هم که یک جا بند نمیشیم. تو کوچه ها علاف واسه خودمون میگردیم و همش دور و بر رو نگاه میکنیم تا مدیری ناظمی کسی نیاد!

شنبه رفتم مؤسسه...

رفتم پیش ناصح که طبق معمول توی اتاقش نشسته بود...

وقتی رفتم توی اتاق واسم بلند شد و گفت: بفرمائید! بفرمائید بشینید...

وقتی نشستم، کلی سلام و احوالپرسی کرد و گفت خسته نباشین و... بعدشم پرسید کلاس چندم بودین؟ من اینو 100 بار بهش گفته بودم. آی کیو در حد جلبک دریایی! البته بلانسبت جلبک دریایی.

من: استاد این ترم کیه؟

آقای ن: آقای ا هستن. یکی از دوستای خودم!

من: بهتر از شما که نیستن! (اوه! مای گاد!)

آقای ن: خوبن!

من: شما خودتون چه کلاسایی رو برداشتین؟

آقای ن: من FCE1 رو برداشتم.

من توی دلم گفتم چه شانسی دارم! اه ه ه...

ولی بعدا کلاسش رو داد به نیما! خودش L1 صبح 12-10 رو برداشته.

بعد در مورد کیانا و نگین ازم پرسید. گفتم کیانا انقدر اعصابش ریخت به هم. داشت آتیش میگرفت نزدیک بود گریه اش دربیاد!!!

بعدش هم گفت یک روز سر یک کلاسی بودم یکی از بچه ها ازم اجازه گرفت و رفت بیرون. وقتی اومد گفت: استاد اجازه! یک آقای کچلی بیرون واستاده با شما کار داره!!!

منم که مرده بودم از خنده. بعد مهسا اومد دید من اونجا نشستم و یک لبخند ژکوند هم روی لبامه. کلی ادا و اصول درآورد. من میدونم حسودیش شده بود.

بعد کیانا اومد.

آقای ن: شما خیلی ناراحت شدید از این که میخواید برید L11؟

کیانا: آره آقای ن... خیلی زیاد... خب ما امتحان دادیم که بریم FCE

آقای ن: خب من برای خودتون گفتم.

کیانا: خب من یک جلسه میرم سر کلاس FCE اگه دیدم نمیتونم میام L11

آقای ن: خب باشه. یکشنبه ها و پنج شنبه ها کلاس های FCE تشکیل میشه. از 5شنبه شروع میشه.

کیانا: پس من میرم 5شنبه میام.

منم یک دفعه عصبانی شدم، گفتم: پاشو برو بیرون کیانا! برو بیرون نازن بی معرفت! تو یک نازنی هستی که از پشت به آدم خنجر میزنی! برو بیرون!!!

آقای ن هم که خندش گرفته بود نافرم!!!

با هم رفتیم بیرون از اتاق... رفتیم توی حیاط مؤسسه.

مهسا: من حتما باید گاز انبری بکشمت بیرون؟!

من: تو نکشیدی من خودم اومدم.

کیانا: خب دیگه بچه ها من برم!

من: تو که برو بـــــیـــــرون! ای بی معرفت! حالا میخوای دوستاتو تنها بذاری! هااا؟؟؟

کیانا: خب باشه! می مونم. (ایـــــول کیانا)

مهسا: تو که اول برو خودتو درست کن! هم چین لم میده رو صندلی (ادای منو درآورد؟؟؟)، نیشش رو هم تا بنا گوش باز میکنه!

کیانا: هااا... اول یکی باید میومد تو رو جمع میکرد!

مهسا: نذار بگم تو هم پهلوش نشسته بودی!

من: خب شما که نبودین ببینین چی شد!

بعد قضیه ی همون آقا کچله رو براشون تعریف کردم. کلی هم خندیدیم.

مهسا: خبر داری ناصح دکترای زبان قبول شده، نیما هم دکترای حقوق. هر 2شون هم دانشگاه تهران؟

من: بــــلــــه! به یمن وجود کیانا خانم. تازه 2 یا 3 روز هم بیشتر مشهد نیستن. فکر کن اینا هی برن، بیان، برن، بیان! اینا این همه پول از کجا میارن؟ (آخه این سؤالا به من چه آیا؟)

مهسا: حتما با ماشینشون میرن دیگه!

من: اینا که ماشین ندارن. باباشون یک تندر 90 داره.

و... یکم بیشتر ور ور کردیم بعد رفتیم سر کلاس! انقدر کلاسمون شلوغه. همه باید توی پک و پوز هم می نشستیم.

بیوگرافی استادمون رو ازش پرسیدیم. رشته اش ریاضی بوده ( ایول!!!) ولی واسه دانشگاه رفته زبان! اونم دانشگاه فردوسی مشهد! این استادای ما چرا همه خرخونن آیا؟

موقع رفتن به خونه رفتم از ناصح خداحافظی کنم.

من: خداحافظ... خوشحال شدم دیدمتون.

آقای ن: ببخشید...

من: جــــــانـــــــم!!! (اوه! مای گاد! قصدی نداشتم هااااا.... همینجوری از دهنم پرید!)

آقای ن: استادش خوب بود؟

من: به خوبی شما که نبود!

آقای ن: نه! کلاً!

من: بله! مگه میشه استادی که شما انتخاب میکنین بد باشه؟ راستی یک سؤال: بعد از FCE ترم دیگه ای هم هست؟

آقای ن: آره... CAE و CPE

بعد گفت که اینا مخفف چه کلماتی هستن. ولی چون تند گفت من نفهمیدم.

من: آها... الآن دقیقا فهمیدم مخفف چه کلماتی بودن!!!

کلی خندیدیم.

جلسه بعدش که 3شنبه بود، ناصح توی مؤسسه نبود. واقعا جای خالیش توی مؤسسه حس میشد! فقط 5شنبه ها و شنبه ها و یک شنبه ها توی مؤسسه هست.

خانم ع گفت بیام کلاساتون رو ببینم! اومد دید گفت برین کلاس 204. کلاسش بزرگتر بود. همه مون توش جا میشدیم.

اما چون کامپیوتر نداشت و جمعیتمون زیاده، گفتن با آقای ن حرف میزنن تا 2 تاش کنن.

سر کلاس من اصلا حرف نمیزدم.

مهسا: چرا انقدر ساکتی؟ سر کلاس ناصح که بلبلی میکردی؟

من: دلم برای کلاساش تنگ شده. اصلا هیچی از درسای این نمیفهمم.

مهسا: منم همین طور. تازه می فهمم ناصح چقدر خوب بود.

آقای ا گفت یک متنی رو بخونیم. من در حین خوندنش همه ش فکرم توی ترم قبل بود.

مهسا: تا کجا خوندی؟

منم بهش گفتم. گفت چرا انقدر کم؟ توی این 5 دقیقه چی کار میکردی؟ منم بهش گفتم همش توی ترم قبل بودم.

گفت: بشین درس رو بخون.

من: نمیتونم!

مهسا: یادته ترم قبل ناصح به من گفت از چه ورزشی بدت میاد؟ منم داشتم فکر میکردم بعد خودش گفت قلی. تو گفتی مگه قلی اسپرته؟

من: من گفتم؟؟؟!!!! من کِی گفتم؟

مهسا: چرا! خودت گفتی!

من: مطمئنی؟

مهسا: آره.

من: من اصلا فارسی سر کلاس حرف نمیزدم. حتما بهاره (دخترخاله ناصحه! اون جلسه هم تا اسم ناصح رو میاوردم برمیگشت بهم نگاه میکرد. میترسه نکنه از پسرخالش بد بگیم! اون ترم هم همش فارسی حرف میزد. اما دختر خوشگل و خنده داریه. شهریور هم نامزد کرد.) بوده.

مهسا: نه! مطمئنم خودت بودی!

من: ولی من هیچی یادم نمیاد.

حالا هی این بنده خدا توضیح میده من نمیفهمم. بالأخره...

مهسا: ناصح به من گفت: Which sport don't you like

چه ورزشی رو دوست نداری؟

من (مهسا) هم گفتم : I like all of the sports except for

من همه ورزش ها رو دوست دارم به جز...

داشتم فکر میکردم که یکدفعه...

ناصح: قلی؟

بعد تو (من) گفتی: Is Gholi Sport

قلی ورزشه؟

بعد همه بچه ها از خنده رفتن رو هوا...

من: هاااا... یادم اومد (چه عجب!!! خودشو کشت طفلک تا من یادم بیاد!)

5شنبه هم قبل از مدرسه رفتم ببینم کلاسامون رو 2 تا میکنن یا نه؟ ناصح یک تیپی زده بود!

کت و شلوار مشکی پوشیده بود با یک لباس سفید زیرش! انقدر خوشگل شده بود.

بهش گفتم: کلاسا رو 2 تا میکنین؟

آقای ن: انشاالله اگه بشه آره.

من: خیلی خوبه! چون ما یک لشکریم! حالا چه روزایی میذارین؟

_: حالا ببینیم بچه ها چه روزایی رو میخوان، بعد میگم بهتون!

_: استادش خودتونین؟

_: حالا ببینیم چی میشه؟ بعدا بهتون میگم؟

من با یکی از دوستام که تو کلاس دویست و پنجه تجربیه اومدم. آخه اونم اومده بود واسه تسویه حساب.

چون توی کلاس من بود. گفت خیلی واسم سنگینه اصلا نمیفهمم استاد چی میگه! به اون هم گفتن شنبه بیاد واسه تسویه حساب!

توی راه که بودیم یک حرفایی بهم زد که خـــــیــــــلـــــی خوشحالم کرد ولی در شأن وبلاگ نیست.

این جلسه هم اتفاق خاصی نیفتاد.

آقای ن گفت اگه 20 نفر بودین کلاساتونو 2 تا میکنم.

ولی ما 17 نفریم!!!

خانم خ رو هم دیدم. یکی از استادای خیلی خوبم بود.

وقتی من و کیانا رو دید، گفت ماشاالله چه بزرگ شدین. باید عروستون کنیم.

منم گفتم: ما هنوز جوونیم، حیفیم! بعد هم ازش پرسیدم میاد کلاس های ما رو برداره ترم بعد؟

گفت فعلا با بانکی ها داره. مثل این که قسمت نیست ما حالا حالا ها با خانم خ و آقای ن داشته باشیم.

خانم خ: اتفاقا آقای ن گفتن با کیانا اینا کلاس بردارین، ولی من نمیتونم.

من: گفتن با کیانا اینا؟؟؟!!!

خانم خ: آره، قشنگ گفتن با کیانا اینا!

بعد خداحافظی کردن و رفتن کلاسشون. منم رفتم پیش آقای ن!

من: آقای ن دستتون درد نکنه! حالا ما بــــوقــــیــــم دیگه! واسه چی به خانم خ گفتین کیانا اینا؟

آقای ن: گفتم کیانا اینا؟؟؟!!! هاااا... آره... (عجب حافظه اوراقی داره!) خب واسه این که شما رو نمیشناسه! ولی کیانا رو میشناسه.

من: اتفاقا یکی ایشون خیلی از اسپیکینگ من تعریف میکردن یکی شما!

آقای ن: اِاِاِ... خب پس خوبه. امیدوار باشین. من به خاطر این گفتم کیانا اینا، چون دختر آقای ص... هستن و خانم خ میشناسشون.

من: OK باشه.

ازش خداحافظی کردم و رفتم پیش کیانا.

کیانا: چی بهش گفتی؟

منم واسه کیانا توضیح دادم.

کیانا: اه ه ه... خیلی حسودی! شخصیت خودت رو کوچیک کردی!

من: نه میخواستم بدونم چرا تو! چرا من نه! یا اصلاً من به درک! چرا نگین نه!

کیانا: به هر حال شخصیت خودت رو کوچیک کردی!

من: به همین خیال باش! شخصیت آدم با غیبت کردن کوچیک میشه، نه با سؤال پرسیدن. من سؤال داشتم باید ازش می پرسیدم. بهتر از این بود که ازش غیبت کنیم.

و.... همین

پایان

نوشته شده توسط فاطمه در 10:42 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 1387/07/15
چند تا خاطره

توی مدرسه...

جغرافی دوباره ازم پرسید... فقط 2 تا سؤال رو جواب ندادم.


فلاش بک...

هفته قبلش، تا اومد از من پرسید.

4 تا سؤال اولشو جواب دادم.

دیگه دیدم زیادی داره از من میپرسه، بقیه شو جواب ندادم!!!

توی دبیرامون فقط همین بده. 2 کلوم حرف میزنه میگه جلسه بعد از فلان صفحه تا فلان صفحه میپرسم.

یکی از روزهای ماه رمضون هم دبیر گرامی پرورشی اومده اسم بیماری ها رو پای تخته نوشته.

بعد میگه برین راجع به این بیماری ها تحقیق کنین.

گفتیم: خانم ما اومدیم ریاضی تا از شر زیست راحت بشیم یعنی چی برین راجع به بیماری ها تحقیق کنین؟

اونم چه بیماری هایی...

اســـــهــــال خــــــونـــــــی...

همه با هم گفتیم: اه ه ه... خانم اشتهامون کور شد. دیگه نمیتونیم افطار کنیم. منم باید در مورد سرخک تحقیق کنم.

4 شنبه شب من ونگین پای تلفن داشتیم با هم حرف میزدیم. قرار گذاشتیم که 5شنبه صبح با هم بریم ثبت نام کنیم...

5شنبه رفتم خونشون... انقدر دلش درد گرفته بود...

نگین: من بی جنبه دیدم ماه رمضون تموم شده هوس کالباس کردم. انقدر خوردم که خدا میدونه. هر چی هم عرق نعنا و ... خوردم فایده ای نداشت.

من:خب دیشب به من میگفتی تا میگفتم انقدر نخور... (حالا انگار من دکترم!!!)

نگین: همه کالباس ها رو خوردم فقط یک نصفه کالباس ته ظرف مونده بود. سیر شده بودم ولی انقدر حریصم که این نصفه کالباس رو هم خوردم. بعد دلم درد گرفت.

من: تو به یک نصفه کالباس بینوای ته ظرف هم رحم نمیکنی؟

بعد خواستم برم خودش و مامانش گفتن بمون با هم دیگه حرف بزنین. منم گفتم برم تا نبستن بعد موقع برگشتن ها دوباره میام! (چه قدر من پرروام)

ساعت 11 ظهر بود...رسیدم کلاس زبان... هلاک شده بودم...

من: میتونم با آقای ن در مورد این که برم FCE یا نه صحبت کنم؟

خانم ع: برو بشین صداشون میکنم آخه الآن کسی توی اتاقه.

رفتم نشستم. بعد از چند دقیقه...

خانم ع: فاطمه...

منم تا بلند شدم دیدم آقای ن اومده اونجا واستاده. کلی سلام و احوالپرسی...

من: آقای ن... بریم ترم FCE یا L11 ؟

آقای ن: شما اگه بخواین میتونین برین ولی نگین و کیانا باید این ترم رو رد کنن بعد برن FCE

ــ : چرا نمیتونن برن؟ آخه میدونین اگه ما همین طوری هم ادامه بدیم FCE5 میافته توی ترم پاییز سال بعد. اون موقع نگین پیش دانشگاهیه.

ــ : تو فکر سال بعدی؟

ــ : خب آدم باید آینده نگر باشه...

آقای ن خندید و گفت: اِاِاِ... تو آینده نگری؟

من هم خندیدم با کمال پر رویی گفتم : آره...

ــ : من میگم برین L11 چون اونا اسپیکینگشون هنوز خوب نیست.

ــ : خب با هم کار میکنیم... یک کم با هم اسپیکینگ کار کنیم حرف زدنمون خوب میشه.

ــ : آخه میدونین فقط این نیست. اونجا لیسانسه های زبان هم هستن.

من که کف کرده بودم با تعجب پرسیدم: جـــدّاً؟؟؟!!!

ــ : جدا.

ــ : من خودم ترم بعد که از آذر شروع میشه تو و نگین و کیانا و زهرا و فرزانه و مهسا نامبر تو، رو میفرستم FCE

ــ : پس ما 6 تا از آذر میریم FCE ؟

ــ : آره... ولی اگه تو بخوای میتونی الآن بری.

ــ : نه ه ه... من انقدر بی معرفت نیستم که دوستام رو تنها بذارم. راستی محدثه چی شد؟

ــ : من توی 3 تا کلاسی که درس میدادم فقط اون Fail شد. به خاطر همین میگم شما این ترم رو برید بعد برید FCE

خداحافظی کردم و بعد هم رفتم توی حیاط و کـــلـــــی آب خوردم.

بعد رفتم خونه نگین از راه اومدم اونجا هم کلی آب خوردم. بعد هم خودم لیوانشو شستم.

نگین: حالا تو یک روز اومدی خونه ما...

خلاصه کلی با هم حرف زدیم. من هم اخبار اونجا رو به اطلاعش رسوندم. اونم چه اخباری...

من: نگین نبودی ببینی. نیما شلوار ناصح رو پوشیده بود...

نگین خندید و گفت: این بشر چرا همه ش لباس های ناصح رو میپوشه؟ (آخه یک جلسه هم لباس ناصح رو پوشیده بود)

من: حالا کی میخوای بری واسه ثبت نام؟

نگین: شنبه مامانم میره.

من: OK پس دفعه بعدی انقدر کالباس نخور.


بگذریم... بحثمون کجا بود؟ آهان... اون روز...

دینی: چرت بود.

زنگ تفریح نیلوفر موبایل پروین رو گرفت تا پسر عموش رو سر کار بذاره.

زنگ زد... همه کلاس ساکت...

نیلوفر با یک ناز و ادای خاص: الووووو....

پسر عموش: بله؟

ــ : خوبی ی ی ؟؟؟

ــ : شما؟

ــ : نشناختی ی ی ؟؟؟

ــ : نه! باید بشناسم!!!

ــ : اوا... ببخشیــــد... مثل اینکه اشتباه گرفتــــــــم...

سریع گوشی رو قطع کرد... تا گوشی رو قطع کرد همه بچه های کلاس رفتن رو هوا...

یکدفعه فراش مدرسمه مون (آقای ف) اومد.

نیلوفر هم حواسش نبود (با همون لحن قبلی): اوااا... سلام!!!

دیگه کلاسو نمیشد کنترل کرد...

نیلوفر: وااای... بچه ها بدبخت شدم!!!

زهرا: نگران نباش. این خودش فهمید که تو ... خلی!

ادبیات: بازم از من بدبخت پرسید. (چرا همه معلم ها از من میپرسن آیا؟)

بعد رسید به شعر همای رحمت.

من: آر توتیا یک داروییه واسه چشم.

خانم ص: آر که فعلشه.

همه رفتن رو هوا از خنده.

خانم ص خواست از زهرا بپرسه.

زهرا هم گفت: 5شنبه تصادف کرده بود. سرش 5 تا بخیه خورد.

گفت سوار ماشین بودم با پسرخالم. یک دفعه هم چین پیچید، سر من خورد به سر اون، سر اون رفت تو شیشه.

سر من 5 تا بخیه خورد سر اون 7 تا.

مدرسه که تموم شد. فکر کردم کلاس زبان دارم. به سرویسم گفتم بره من کلاس زبان دارم.

بعد رفتم کلاس.

خانم ع: کلاساتون از 3 شنبه شروع میشه. راستی 3 شنبه یک قطعه عکس هم با خودت بیار. (من عکسام زشته نمیخوام ببرم.)

تا اینو گفت آقای ن اومد بیرون از اتاق.

آقای ن هم تا منو دید: سلام! خوب هستین؟ خسته نباشین؟

من: مرسی ی ی!!! شما هم خسته نباشید...

بعد هم رفتم ایستگاه. سوار اتوبوس شدم و رفتم. ضایعگی از این بیشتر آیا؟


یکشنبه 14 مهر هم امتحان ریاضی داشتیم و شیمی.

زبان هم از نصف کلاس پرسید که بازم من جزء شون بودم.

ریاضی رو که فقط من و 2 نفر دیگه از 2 نمره 2 کامل رو گرفتیم.

وسط امتحان وحیده اومد لیست غایبی ها رو بگیره.

تا منو دید: اِاِاِ... سلام. چطوری؟

من: اِاِاِ... تو کجا؟ اینجا کجا؟

صحنه ای بود توووپ... اونم وسط اون سکوت با اون صدای من...

خانم ک کف کرده بود. هم چین داشت نگامون میکرد.

منم واسه زیر دستی کتاب شیمی رو گذاشته بودم.

خانم ک فقط 1 سؤال 2 نمره ای پای تخته نوشت. گفت هر جلسه برای این امتحان های 1 سؤالی آماده باشین.

بعد از این که برگمه هامونو دادیم، من داشتم واسه نیلوفر توضیح میدادم که چطور باید حل کنیم، یکدفعه...

خانم ک: اونی که رو میزته ریاضیه دیگه؟

همه بچه ها مردن از خنده.

بعد گفت برم پای تخته واسه حل تمرین صفحه 7 سؤال 3 قسمت الفش...

وقتی رفتم پای تخته گفت هر کی مشکلی در مورد این سؤال داره از خودش بپرسه.

فکر کنم از من خوشش اومده. دل به دل راه داره... هر کی با این درس داشته باشه عاشقش میشه.

دفتر منو امضاء کرد منم وقتی رفتم نشستم، امضاشو بوس کردم.

نیلوفر کف کرده بود.

دفتر زهرا رو گرفت، گفت: این ف(زهرا) دفترش از سفیدی برق میزنه. من دلم نمیاد امضاء کنم.

غش کرده بودیم از خنده...

باز 2باره گفت: خانم من تصادف کردم سرم 5 تا بخیه خورد و... دیوانه کرد ما رو با این سرش...

این پروین هم که رفته بود پای تخته مثل خل و چل ها داشت همین جور با خودش میخندید.

وقتی اومد بهش گفتیم چرا انقدر مثل ... خل ها با خودت میخندی؟؟؟

میخواست ما رو بگیره بزنه... گفت به اون دختره داشتم میخندیدم... آخه اون چیش خنده داشت آیا؟

زنگ شیمی هم که امتحان بود... من ریــــــدم اســــــاس!!!

گفت خانواده فلزهای قلیایی رو بنویسید...

منم تا این روشو کرد اونور زیپ کیفم رو باز کردم.

کتاب شیمی رو همون جلوگذاشته بودم.

روش عکس جدول تناوبیه. گروه اولشو نگاه کردم.

فقط همونو درست نوشتم!!!

زنگ زبان هم فقط من تونستم خوب جواب بدم. همه شو توی کلاس خونده بودم.

یکی از هم کلاسی هام که پهلوم واستاده بود.

ــ : زبانت خوبه هااا...

منم آرو زدم به سرش... گفتم: بزنم به تخته.

ــ : پررو نشو دیگه...

من: خب چش میخورم! (چه اعتماد به نفسی)

زهرا: تو کدوم مؤسسه میری؟

من: شکوه.

زهرا: من کیش ایر رفتم و... (اسم چند تا مؤسسه دیگه)

من: کیش ایر؟؟؟ ناصح قبلا اونجا بوده. باهاش داشتی تا به حال؟

زهرا ذوق کرد و گفت: آره... انقدر خوب بود. (هر کی با این داشته باشه میفهمه من چی میگم)

من: با نیما هم داشتی؟

زهرا: نه... فقط با مــــمّـــدشون داشتم (اسم کامل ناصح، محمد ناصحه)

مرده بودیم از خنده.

تا بعد یا حق

نوشته شده توسط فاطمه در 10:36 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 1387/07/03
روز اول مدرسه ها

روز اول 3شنبه 2/7/86: اول رفتم خونه نیلوفر اونجا مامانش ما رو از زیر قرآن رد کرد. بعد رفتیم مدرسه کلی دوستای قدیمی رو دیدیم و حرف زدیم که کدوم رشته رفتی و...

من و نیلوفر که ریاضی هستیم کلاس 201 رفتیم و وحیده که تجربیه کلاس 205.

به من توی تابستون گفتن انسانی نداریم حالا کلاسای انسانی مون از همه بیشتره.

2 تا کلاس ریاضی داریم (201 و 202) 3 تا تجربی (203 و 204 و 205) و 5تا انسانی (206 و 207 و 208 و 209 و 210) هر کلاسی هم 20 نفر!!!

اول بردنمون سر صف توی اون آفتاب ها!!! حالا حیاطش هم کوچیک!!! اصلا این هدف مثل مرده شور خونه میمونه!!! خیلی کوچیک و تنگه. یکی میگه سعدی رو وسط سال تحویل میدن یکی دیگه میگه سال سوم تحویل میدن. حالا کی می تونیم بریم سعدی آیا؟؟؟

باری به هر جهت...

سر صف کلی صلوات واسه خودمون و خانواده و دبیرا و ...

خانم ت(یکی از ناظما) هم همش به موها گیر میداد... وقتی داشت ما رو از زیر قرآن رد میکرد یک دفعه مقنعه نیلوفر رو کشید جلو گفت: خانم موهاتو بکن تو.

به یک زوری از اون سالن های تنگ رفتیم بالا و بعد هم رفتیم توی کلاس. نیلوفر هم کلی به این خانم ت فحش داد...

مدل موهاش بوکله بود. حالا اون روز هم کشت ما رو با این بوکلش. هی به من میگفت: راست و ریسه؟؟؟ اعصابمو خرد کرد. آخرش خودش از یکی از بچه ها آینه گرفت هی وسط ساعت درس خودش رو چک میکرد.

کلاس ما هم بزرگ بیشتر نیمکت ها خالی موند.

زنگ اول ریاضی داشتیم با خانم ک. داشت یاد آوری میکرد از پارسال که چند تا از بچه ها رفتن پای تخته تا معادله حل کنن.

نیلوفر که رفت، پاش رو که گذاشت رو سکو چنان گفت تق!!! هممون مردیم از خنده.

بعد خانم ک گفت همتون نمره های ریاضی و معدل سال قبلتون رو واسم روی یک برگه بنویسید.

همه مون نوشتیم و دادیم بهش. موقع خوندنش تا رسید به اسم من، یک نگاهی کرد گفت بارک الله! ط (من) کیه؟ دستم رو گرفتم بالا.

ازم پرسید معلمتون کی بود؟

منم که هول شده بودم گفتم: خانم م.

گفت: توی این مدرسه بودی؟

من هم مثل این اسکلا: نـــــه!!!

زنگ تفریح وحیده گفت این همون خانم ک هستش که کلی بهت تعریفش رو کردم. معلم ریاضی پارسال خودمون. کلی ذوق کردم.

گفتم: جدی این همونه؟ آخه خودش رو برای ما معرفی نکرد. فقط گفت همین اول سالی میخوام از ریاضی بترسونمتون. ریاضی 2 رو اصلا با ریاضی 1 مقایسه نکنین. خیلی ی ی سخت تره. بعد گفت معلم ریاضی مائه و معلم آمار ۲۰۲.

زنگ دوم هم شیمی. اتفاق خاصی نیفتاد. فقط گفت ستون فلزهای قلیایی و قلیایی خاکی رو جلسه بعد ازتون می پرسم.

زنگ بعدش هم زبان فارسی. اتفاقی نیفتاد. فقط من حسابی خوابم گرفته بود. از بس اینا فک میزدن. 

بعدش هم تعطیل شدیم. سرویس ها آماده نبود. منم مجبور شدم با نیلوفر برم.

سر راه رفتیم کلاس زبان من. میخواستم بپرسم کلاسا از کی شروع میشه؟ شهریه و...

آقای ن: حالا بهتون زنگ میزنم. یا از 11 یا 12 یا 13 مهر.

توی راه که داشتیم با نیلوفر میرفتیم.

نیلوفر: این استادتون قیافش کپی جریه.

من: بهت گفته بودم که. این قیافش کپی جریه. داداشش کپی تامه. پهلوی هم که وایستن میشن مثل تام و جری.

بعدش هم رفتم خونه. افطار حلیم داشتیم بعدش هم رفتم خوابیدم تا ساعت 12 نصف شب !!!

بعدش هم بیدار شدم. علاف.


شنبه 30 شهریور رفته بودم کفش بخرم. از روبروی مدرسه بخارائی (راهنماییم) رد شدم.

از وقتی که من سال سوم بودم ساختمونش رو میخواستن انتقال بدن. حالا ساختمونش رو ساختن. دارن خود مدرسه رو خراب میکنن.

وقتی به کارگرهایی که داشتن اونجا رو خراب میکردن نگاه کردم یک جوریم شد.

کلی اونجا واستادم و یاد خاطرات سال دومم افتادم.

خنده هامون. اون روزی که 5 تایی با هم رفتیم ساندویچ صدف. اون روزایی که توی حیاط دور هم مینشستیم و بستنی میخوردیم. اون حرفا و شوخی هامون با هم دیگه. اسکل کردن معلمامون و...

یادم افتاد سال دوم بودم، درست همون جایی که واستاده بودم من و چند تا از بچه های هر 3 تا پایه اول و دوم و سوم داشتیم شیطونی میکردیم. برف سنگین باریده بود. هر ماشینی که رد میشد به شیشش برف میزدیم. کلی بهمون حال داد. یادش به خیر!!!

با خودم گفتم. چرا انقدر خاطرات انسان ها بی ارزشه؟! واقعا این خاطرات ارزش ندارن که انقدر راحت دارن خرابشون میکنن؟!

البته خودم هم جواب خودم رو دادم. ایمنی مهم تره. همون طوری که خودشون بهمون گفته بودن باید ساختمون ضد زلزله شه.

ظاهراً خاطرات انسان ها از بین بره خیلی بهتر از اینه که جون انسان ها از بین بره.

کفش هام رو هم گرفتم. انقدر خوشگل بود. حسابی نو نوار شدم.

تا بعد یا علی

نوشته شده توسط فاطمه در 4:0 | | لينک به اين مطلب