چند روز بعدش رفتم پیاده روی!!! خب حوصلم سر رفته بود. گفتم یک کار به درد بخور هم کرده باشم. رفتم دهن روزه توی پارک که هندسه بخونم... خوندم!!! موقع برگشتن ها از جای مؤسسه رد شدم رفتم ببینم کارنامه ها حاضره یا نه؟؟؟ رفتم مورد بازجویی خانم ع و بهاره قرار گرفتم!!!
بهاره: 5 شنبه بیا اون موقع حاضره!!! تنها اومدی؟؟؟
من: آره!!! حوصلم سر رفته بود اومدم پیاده روی!!! بعد رفتم پارک هندسه خوندم!!! بعدم داشتم از اینجا رد میشدم که برم خونه، گفتم بیام ببینم کارنامم حاضره یا نه؟؟؟
خانم ع: امسال میری پیش دانشگاهی؟؟؟ کنکوری ای؟؟؟
من: چی ی ی ؟؟؟!!! نه!!!
خانم ع: آخه گفتی هندسه خوندی، برای همین، فکر کردم واسه کنکور خوندی.
من: نه تازه میرم سال دوم. داشتم هندسه امسال رو میخوندم.
خلاصه یک کم حرف زدیم و آقای ن و ... رو دیدیم و بعد هم رفتیم.
یک روز، رفتم خونه نیلوفر و با الناز (خواهر نیلوفر. رشتش ریاضی کاربردیه. تدریس خصوصی میکنه جلسه ای 15000 تومن!!! میخواد بعدا استاد دانشگاه شه!!! یک خرخونیه که لنگه نداره.) نشستیم هندسه کار کردیم...
الناز: فاطمه... بازم بیا اینجا تا به بهونه تو نیلوفر هم یک ذره درس بخونه...
من: باشه... حتما...
اما حقیقتش الآن اصلا قصد ندارم برم... با اینکه الناز خودش هم خیلی دوست داره من بیام. اما من دوست ندارم سر بار کسی باشم. خودم میشینم توی خونه میخونم. باری به هر جهت...
بعدش رفتم مؤسسه ببینم کارنامم حاضره یا نه؟؟؟
بهاره با اعصاب داغون: نه... اه دفعه قبل هم که بهت گفتم... 3 یا 4 ترم که بگذره یک کارنامه کلی میدن...
من: به جون خودم نگفته بودی!!! حالا چرا میزنی؟؟؟
بهاره: معذرت میخوام!!! دم اذانه!!! دیگه روزه هم هستیم. کنترلم دست خودم نیست...
من: کم مونده تو جای من رو هم بگیری!!!
بهاره: من که مثل تو killer نیستم.
من: اینجوری پیش بری که punisher میشی!
بهاره خندید و گفت : تو باز علافی؟؟؟
من: آره دیگه... بی کار... بی آر... میچرخیم...
بهاره: تو مامانت میذاره؟ من هم سن تو بودم مامانم نمیذاشت...
من: ای خدا!!! راه رفتن و پیاده روی و... توی مملکت شما جرمه؟؟؟ تازه رفته بودم خونه دوستم با خواهرش که مخ ریاضیه هندسه کار کردیم... مامانم هم میدونه... من هم از این آدم های بی جنبه نیستم که واسه خودم دوست پسر پیدا کنم و در این جور مواقع برم بهشون سر بزنم.
بهاره: خب!!! باشه!!! هر جور خود دانید.
چند روز بعدش به کیانا زنگ زدم گفتم برای امتحان FCE بیا 3شنبه ساعت 11 صبح من و تو نگین بریم مؤسسه!!!
OK داد و گفت من چون نبودم 5 شنبه رفتم امتحان دادم. قبلش به نگین زنگ زده بودم اون سؤال brother-in-law رو بهم گفت. گفت فقط تو درست جواب داده بودی!!!
من: خوش به حالت شد پس... همون امتحان ما رو ازت گرفتن...
بعدش زنگ زدم به نگار نازن بی معرفت که رفته تهران هیچ یادی از ما نمیکنه!!!
من: نگار اگه بیای مشهد خیلی خوب میشه. دوباره مثل قبلا ها با وحیده میریم توی پارک... تازه اگه بیای امسال زینب هم میاد...
نگار: باشه... بابام میخواد تا چند روز دیگه بیاد منم باهاش میام...
من: تازه اگه بیای دوباره من ساندویچ صدف مهمونتون میکنم...
نگار: OK پس دیگه حـــتـــمـــا میام.
من: به ساندویچ صدف فکر کن.
بعدش هم در مورد درس و مدرسه و معدل و خاطرات گذشته و... با هم حرف زدیم.
سه شنبه من رفتم خونه نگین از اونجا با هم رفتیم مؤسسه.
3 تایی رفتیم توی اتاق و آقای ن هی جلوی این 2 تا میگفت: فاطمه تو اسپیکینگت خوبه. اما شما 2 تا باید بیشتر کار کنین.
به جون خودم همینو حداقل 4 بار گفت. این کیانا هم که داشت میترکید از حسادت.
کیانا: آقای ن یعنی ما اسپیکینگمون بده دیگه؟؟؟
آقای ن: نه!!! هر 3 تاییتون تقریبا در یک سطحین. ولی فاطمه خیلی اسپیکینگش خوبه. اگه میخواین اسپینگتون خوب شه. باید یک فیلمی بذارین یا یک داستانی بخونین بعد سامری شو واسه خودتون بگین. یا مثلا با خودتون که صحبت می کنین یک مقدارش انگلیسی باشه.
نگین: اون وقت فکر میکنن ما خل شدیم.
من: نه!! اتفاقا از نظر روانشناسی اینایی که با خودشون حرف میزنن خیلی حاضرجوابن!!!
آقای ن: خب مثلا تو با خودت انگلیسی حرف میزنی؟
من: آره من با خودم که حرف میزنم حداقل 10 درصدش انگلیسیه.
آقای ن: هااا... ببینین... به خاطر همین اسپیکینگش انقدر خوبه.
کیانا در حال منفجر شدن: فاطمه من تو رو میکشمت. حالا صبر کن.
آقای ن به نگین اشاره کرد و پرسید: OK What's your plan for the future
هدفت واسه آیندت چیه؟
نگین: I want to be a dentist
میخوام دندانپزشک شم.
کیانا: I want to be a doctor
من: I want to be a mechanical engineer. Car designer
من میخوام مهندس مکانیک بشم. طراح ماشین.
آقای ن: OK... So design a good car for me
پس یک ماشین خوب برای من طراحی کن.
من: yes!!! sure!!! If I became a mechanical engineer I will design the best car of the world for the best teacher of the world
بله!!! حتما!!! اگه من مهندس مکانیک شدم بهترین ماشین دنیا رو برای بهترین معلم دنیا طراحی میکنم!!!
آقای ن ذوق کرد و گفت: Oh, Thank you
بعدش چند تا سؤال مزخرف دیگه پرسید. یک دفعه یکی زنگ زد.
آقای ن به خانم ع: خانم ع... بی زحمت بیاین این تلفن رو بردارین. بگین من نیستم. این یارو هر روز زنگ میزنه.
خانم ع یارو رو پیچوند. گفت نیومده امروزم جایی کار داره اصلا نمیاد. بعد با عصبانیت به آقای ن گفت: آقای ن... دهن روزه؟؟؟ بعدش هم از اتاق رفت بیرون.
نگین: چه قدر امتحانتون آسون بود!!!
آقای ن: خب چی بگم؟؟؟ بگم نقش والدین در جامعه امروز چیه؟؟؟!!! آخه همین رو که فارسی شم نمیتونین جواب بدین چه برسه به انگلیسیش!!!
ما که مرده بودیم از خنده. چی میشد، اگه میپرسید نقش والدین در جامعه امروز چیه؟؟؟
خداحافظی کردیم. من که از همه تابلو تر!!! به ناصح گفتم خوشحال شدم دیدمتون.
بعدش رفتیم توی حیاط...
کیانا: فاطمه من تو رو میکشم!!!
من: تو جرأت داری این کیلر رو بکش. حسود...حسود...حسود...
کیانا: آخه مگه ما اسپیکینگمون بده؟
من: نه!!! ولی من یک چیز دیگم.
کیانا: تو که خیلی تابلویی. بهترین ماشین دنیا برای بهترین معلم دنیا!!! تازه میگه خوشحال شدم دیدمتون!!!
کلی خندیدیم جاتون خالی...
کیانا: بچه ها نیما بابامو دعوت کرده واسه افطار. افطار که میشه خانم ع با بهاره و نیما و ناصح میان اینجا توی حیاط دور هم افطار میکنن.
من: چه قدر بی معرفتن چرا ما رو دعوت نکردن؟؟؟
کیانا: من رو دعوت نکردن اون وقت میخوای تو رو دعوت کنن؟؟؟
من: خب کاری نداره که... بابای تو رو که دعوت کردن تو برو بگو من دخترشونم ما رو هم دعوت کن بگو دوستامن.
کیانا: دیگه پر رو میشین.
رفتم خونه زنگ زدم به نگار...
گفت نمیاد و انشاالله عید و...
منم بهش گفتم ساندویچ صدفت پـــــر!!! البته اگه عید بیای نصیبت میشه.
بی خیال انشاالله عید میاد...
یک روز سحر موش اومده بود توی خونمون. خانواده مون همه با هم متحد شدن!!!
یک جوری فرستادیمش توی حیاط...
داداشم و مامانم مواظب بودن که نیاد توی خونه. من و بابام هم رفتیم توی حیاط...
حالا هی ما بدو موشه بدو...
من توی دست راستم کیسه پلاستیک بود توی دست چپم دمپایی!!!! بابام هم مگس کش دستش بود.
بابام یک دفعه با مگس کش زد روش بی حال شد منم با دمپایی پریدم روش... کشتمش...
بعد هم دمش رو با دست راستم که کیسه پلاستیک توش بود گرفتم و موشه رو کردم توش. کیسه رو گره زدم و بردمش توی گاراژ انقدر با دمپایی زدم روش که نزدیک بود تیکه تیکه شه!!!
ساعت 5 صبح بود هیچ کس توی کوچه نبود و حتی پرنده هم پر نمیزد. منم با همون قیافه خفن ( بدون روسری، با یک تی شرت و یک دامن تا زیر زانو ) بردمش 3 تا خونه اون ور تر جنازه شو انداختمو دوییدم اومدم خونه!!! خب کسی هم نبود که ببینه!!!
22 شهریور تولد داداشم بود. حیف خودش بیرجنده!!! براش عطر خریدم گذاشتم توی کشوش!!! تــــولـــــدش مبارک!!!
این روزا هم کار خاصی ندارم... میرم پارک ریاضی و هندسه میخونم. البته میخوام دیگه نرم. وقتی میرم محو طبیعت میشم دیگه از درس هیچی نمیفهمم!!!
همین!!! جبران این مدتی که نبودم شد!!!
یا علی ![]()
شب قبل از امتحان هم رفته بودم ساعت 2 نصف شب بالای پشت بوم و گریه کردم... به خاطر این که کلاسامون تموم شده بود... خدایی من خیلی با این کلاسمون حال کردم...
جلسه بعدش به خاطر نگین اون روسری صورتیه رو سرم کردم... 5 شهریور بود...
رفتم خونه نیلوفر گفت این دیگه چه مدل موییه!!! چه جواده!!!
بعد اومد خیر سرش موهامو درست کنه 100 تا غر زد... گفت چقدر موهات نرمه!!! آخه این غر زدن داره.
بعد وقتی رفتم توی کوچه تا چشم نیلوفر رو دور دیدم موهامو مثل قبلش کردم خب اون مدل مو اذیتم میکرد.
تا رفتم توی کلاس یک دفعه بچه ها گفتم: اوووه.... قاتل عاشق امروز صورتی شده...
رفتم پهلوی مهسا نامبر وان نشستم...
مهسا جیغ زد و گفت: نه ه ه!!! تو رو خدا تو پهلوی من نشین!!!
من: من قصد کشتن هیچ کس رو ندارم!!! جلسه قبل که گفتم!!! I just kill racists because I hate discrimination
فرزانه: نه!!! مثل اینکه این ترم زبانت خیلی ی ی خوب شده.
همه مون خندیدیم.
گفتم تازه کجاشو دیدی؟ دیشب ساعت 2 نصف شب رفتم بالای پشت بوم و گریه کردم یک عالمه!!!
فرزانه: چرا؟؟؟
سماء: به خاطر این که کلاسا تموم شده دیگه...
من: هاااا... خوب شناختی!!!
مهسا: این انگشترت رو در بیار ( یک انگشتر استیل توی انگشت بزرگه دست راستمه که روش علامت نایکه ) برو بهش بگو با من ازدواج میکنی؟؟؟
فرزانه: اونم میگه من برم با خر ماده ازدواج کنم با تو کیلر ازدواج نمیکنم. همون طور که خودت گفتی It's not worth loving a killer
من: اولا کی از ازدواج حرف زد؟؟؟ من قصد ازدواج ندارم... دوما از خداشم باشه... سوما من که جلسه قبل گفتم I haven't ever killed anyone
فرزانه: تو گفتی I haven't ever killed anyone yet پس میخوای در آینده کسی رو بکشی!!!
من: جاااان مادرت ول کن...
یکدفعه نگین اومد... انقدر ذوق کرد...
بعدش هم که امتحان... رسیده بودم به یک سؤالی که یک ربع من احمق سرش واستادم آخرشم اشتباه نوشتم...
من (سر همون سؤاله) : آقای ن... میشه یک کمکی بکنید؟؟؟
آقای ن با تعجب : Do you want the answer
جوابو میخوای؟؟؟
من: Noooo
آقای ن: It's a noun
اسمه.
باری به هر جهت... من اشتباه نوشتم!!!
نگین هم یک سؤالی رو مونده بود... Your sister's husband is your
شوهر خواهرت میشه... brother-in-law
وقتی نگین این سؤال رو پرسید آقای ن به من اشاره کرد و گفت She knows
من میدونستم. ولی این از کجا میدونست که من میدونم آیا؟؟؟
آخر جلسه همه دادن به غیر از من و نگین و سماء
آقای ن: Hands up
برگه ها بالا...
من: No... Please 5 minutes
آقای ن: Ok... Just 2 minutes
توی اون 2 دقیقه سریع جواب دادم... نفهمیدم چی جواب دادم... ولی آخرین نفر دادم... اگه یک ربع سر اون سؤال لعنتی گیر نکرده بودم اینجوری نمیشد...
من و آقای ن رفتیم بیرون از کلاس...
آقای ن: واقعا کلاسامون خوب بود؟؟؟
من: خوب بود؟؟؟!!! مـــــحـــــشـــــر بود!!! من خیلی ازتون ممنونم!!! میدونین من به دلیل مشکلاتی که توی خانوادمون دارم نمیتونم باهاشون حرف بزنم... ولی شما به همه حرفام گوش دادین... (یکسری حرفایی توی کلاس من و بچه ها و آقای ن زدیم که در شأن وبلاگ نیست یعنی خصوصیه) به غیر از زبان هم خیلی چیزا به من یاد دادین... این که چطور به حرفای بقیه گوش بدم و به نظرات و عقایدشون احترام بذارم... واقعا معلم خوبی بودین... نمیدونم چطور باید ازتون تشکر کنم...
آقای ن توی این مدت سرش پایین بود و فقط داشت به حرفای من گوش میکرد. بعدش...
آقای ن: خیلی ممنونم. شما هم اسپیکینگتون خیلی خوب بود...
حالا اینجا من سرمو انداختم پایین... بعد برای یک لحظه به هم نگاه کردیم...
آقای ن به طرف در اشاره کرد و تعارف کرد: بفرمائید...
من: نه!!! خواهش میکنم!!!
آقای ن: شما بفرمائید...
من: نه!!! من غلط بکنم!!!
آقای ن: ببخشید...
بعد خودش رفت من هم پشت سرش رفتم...
اون رفت توی اتاقش مثل همیشه، منم توی دفتر با بچه ها حرف میزدم.
اون سؤالی که نگین مونده بود رو مطرح کردیم... همه گفتن میشه sister-in-law من گفتم نه خیر میشه brother-in-law
بچه ها: مگه نگفته بود ((خواهر شوهر))؟؟؟
من: نه خیر!!! گفته بود « شوهرخواهر »
خلاصه من رفتم و گفتم: آقای ن میشه یک لحظه بیاین...
اومد...
بچه ها: اون سؤاله میشد brother-in-law یا sister-in-law ؟؟؟
آقای ن: گفته بود شوهر خواهر، میشه brother-in-law .
همه بچه ها ضد حال خوردن نـــافــــرم!!!
الهه: امتحان های بوعلی خیلی راحت تر بود... 4 گزینه ای بود... این چه امتحانی بود آخه؟؟؟
من رفتم پیش آقای ن و گفتم: راستی قرار بود چک کنین، چک کردین؟
آقای ن: آره!!! میتونین برین!!! ولی من به شما پیشنهاد میکنم 1 ترم دیگه هم بخونین!!! شما اسپیکینگتون خیلی خوبه!!! اما برای نگین و کیانا میگم!!! ا ترم دیگه هم بخونن خیلی به نفعشونه!!!
نگین اومد تو اتاق...
نگین: آقای ن... این امتحانش خیلی سخت بود ما اصلا به این نوع امتحان عادت نداشتیم...
آقای ن: امتحان های شما چطوری بود؟
نگین: 4 گزینه ای بود... انقدر هم سخت نبود...
آقای ن: مثلا کدوم سؤالش سخت بود...
من: همون brother-in-law حالا من درست نوشتم. اما همه که مثل من باهوش نیستن!!!
آقای ن با تعجب نگام کرد و خندید. نگینم که باید یکی میومد و جمعش میکرد.
من: چی کار کنم؟ اعتماد به نفسم زیاده!!!
آقای ن: خوبه اعتماد به نفست زیاد باشه!!!
من: باشه پس من و نگین با خانم ص (کیانا) مشورت کنیم بعد خبرشو میدیم... آخه میدونین من اگه بخوام یک ترم دیگه هم بخونم خیلی طول میکشه... من سال سوم میشم و حسابان دارم و جبر واحتمال و... نگین هم میشه سال پیش دانشگاهی...
خلاصه کمی چر و ور و... بعد خداحافظی کردیم و رفتیم...
من: نگین بیا از 3 راه بریم تا این گشت ارشادی ها ما رو نگیرن...
از 3 راه رفتیم... بعد من قضیه این که چه حرفایی به ناصح زدم رو بهش گفتم!!!
نگین: مگه من 100 دفعه به تو نگفتم هیچ کس لیاقت نداره؟؟
من: خب چی کار کنم آیا؟؟؟ نمیتونم جلوی این دهنم رو بگیرم...
جلسه بعدش رفتم خونه نیلوفر با ساناز (خواهر نیلوفر) که خواستم روبوسی کنم رژ لبش مالید به لپام.
وقتی رفتم کلاس بچه ها بهم خندیدن گفتن اینا چیه و ... خلاصه رفتم پاکش کردم.
ضایع شده بودم نافرم!!!
اومدم کلاس کیانا گفت میخواد بره مراسم عروسی،دامادی یکی از فامیلاشون توی گرگان.
بعدش آقای ن اومد...
باید با همون Present Perfect جمله میساختیم که توش for هم باشه!
من: I haven't killed anyone for 2 days
من برای 2 روز آدم نکشتم!!!
آقاي ن: OK!!! You always say the senteces with kill
هميشه جملاتت رو با Kill ميگی!!
من: eeee... I said a love sentence before
اِاِاِ... من قبلا یک جمله Love گفتم.
آقای ن: Oh, yes!!! Sorry
همه خندیدن. آخه من که جملات لاو هم میگم!!! چرا این آقای ن به kill گیر داده بود آیا؟؟؟
بعد رسیدیم به inflation .
آقای ن: What does inflation mean in Persian
inflation به فارسی چه معنی داره؟
همه بچه ها با هم: تـــــــورم م م!!!
آقای ن: Why do you speak Farsi
چرا فارسی حرف میزنین.
جل الخاق!!! خودش گفته بود فارسیش چی میشه!!! ای ننه...
رسیدیم به قسمتی که راجع به ازدواج بود.
من گفتم معمولا جوونا توی 25 سالگی ازدواج می کنن!!!
آقای ن چند تا ادا و اصول بامزه در آورد و گفت: Automatically
اتوماتیک؟؟
همه بچه ها سکته کردن از خنده!!! البته به خاطر ادا و اصول هاش!!!
ولی چی میشد اگه همه توی 25 سالگی اتوماتیک ازدواج میکردن!!! دیگه هیچ کس نمی ترشید...
بعد رسیدیم به تشکیل خانواده...
مهسا نامبر تو: they start a family when they have a KAR
جوونا وقتی تشکیل خانواده میدن که کار( کارشو فارسی گفت) داشته باشن.
آقای ن: When they have a KAR
وقتی کار داشته باشن؟؟؟
ما که همه سکته کردیم از خنده.
من اول فکر کردم ماشینو میگه بعد دوزاریم افتاد منظورش job هستش.
یک جای دیگه هم بود سر educated و education و...
من گفتم من دلم نمیخواد فارغ التحصیل شم. یعنی دلم میخواد ولی دوست دارم زمان دیر بگذره به خاطر خاطرات خوب دوران مدرسه و دوستا و...
آقای ن: For example 1 hour spends as 5 hours
مثلا دلت میخواد 1 ساعت مثل 5 ساعت بگذره؟؟؟
من با قاطعیت تمام : Yes
آقای ن چند تا حرکت اسلو موشن ( SLOW MOTION ) رفت که همه مون سکته کردیم. منو که یکی باید میومد کنترلم میکرد.
من: When you want that the time goes by slowly, it goes by fast. And when you want the time goes by fast, it goes by slowly
وقتی میخوای زمان زود بگذره، دیر میگذره. وقتی میخوای دیر بگذره، زود میگذره.
آقای ن: Yes!!! This is one of the problems of life
آره!!! این یکی از مشکلات زندگیه!!!
چند دقیقه بعد...
آقای ن پای تخته نوشت: لباسمو کثیف نکنی!
بعد پرسید: What do you say to this sentence in English
به انگلیسی به این چی میگین؟
یک دفعه در زدن... آقای ن هم رفت دم در...
بهاره اصلا حواسش توی کلاس نبود.
وقتی آقای ن اومد....
بهاره: What's that on the board
اونی که روی تخته نوشته شده چیه؟؟؟
آقای ن: لباسمو کثیف نکنی!!!
بهاره: OK!! What's that in English
انگلیسیش چی میشه؟؟؟
آقای ن با حالت تعجب: I'm asking you!!!! I'm not crazy
من دارم از شماها میپرسم!!! دیوانه که نیستم.
همه مون مرده بودیم از خنده.
زهرا: Don't get my clothes dirty
خب اینم از جوابش!!!
کلاس که تموم شد کیانا رفت تا با آقای ن صحبت کنه و بهش بگه که 2 جلسه آخر رو نمیتونه بیاد.
آقای ن: آها میخوای بری مراسم ازدواج یکی از فامیلاتون توی گرگان. درسته؟؟؟
وقتی اومدیم بیرون از کلاس، انقدر کیانا عصبانی بود که خدا میدونه!!!
کیانا: من 100 دفعه به بابام گفتم مسائل خصوصی مون رو نرو به این 2 تا بگو.
من: اتفاقا باید بیاد فقط به این 2 تا بگه.
بعد از یک مدت حرف زدن من و نگین و کیانا رفتیم تا با ناصح راجع به این که بریم ترم FCE صحبت کنیم.
کیانا: این کتاب خیلی سطحش پایینه و به غیر از کلماتی که شما یاد دادید ما فقط 2 یا 3 کلمه از خود کتاب یاد گرفتیم. همه چی رو شما به ما یاد دادید. ولی اگه یک استاد دیگه بود معلوم نبود ما الآن چه وضعی داشتیم.
من و نگین هم حرفشو تأیید کردیم.
منم گفتم: شما خیلی استاد خوبی بودین. بهترین استادی که تا به حال داشتم. شما باعث شدین من خیلی بیشتر از قبل به زبان علاقمند بشم. خیلی خوب درس میدادین و من زبانم سر ترم شما خیلی خوب شد. خیلی هم کلاساتون خوب بود و من خیلی چیزا به غیر از زبان یاد گرفتم.
ناصح : انقدر ازم تعریف نکن چاق شدم!!!
همه مون خندیدیم!!!
ناصح: تازه تو اسپیکینگت هم خیلی خوبه!!!
منم سرمو انداختم پایین و گفتم ممنون!!!
کیانا: کلاس هاتون هم خیلی شاد بود.
ناصح: جدا؟؟؟ پس یادم باشه جلسه بعدی بد اخلاق شم.
من: اِاِاِ... چطور دلتون میاد؟؟؟
ناصح: ببخشید... شوخی کردم!!!
آخرش هم گفت باید چک کنم ببینم چی میشه خبرشو بهتون میدم!!!
کیانا هم که میخواست بره گرگان. دیگه آخرین باری بود که توی اون ترم میدیدیمش!!!
هی من و نگین، خصوصا من خودمونو لوس میکردیم براش!!!
جلسه بعدش که آخرین جلسه بود من داشتم میرفتم کلاس، توی خیابون مهسا نامبر تو و عاطفه رو دیدم که دارن با هم راه میرن و حرف میزنن. من پریدم پشت سرشون با یک صدای خیلی بلند گفتم: ســـــلـــــــااااام!!! چنان جیغی زدن جفتشون که خدا میدونه!!! 6 متر پریدن رو هوا!!! یک آقاهه هم چین نگامون کرد!!! کلی خندیدیم! جاتون خالی!!!
سر کلاس...
رسیده بودیم به going bald یعنی کچل شدن.
آقای ن: Sometimes English people are like Mashhadian people
بعضی وقت ها انگلیسی ها مثل مشهدی هان.
بعد رفت پای تخته نوشت: کـــــچـــــل رفــــــتــــــن!!!
مرده بودیم از خنده.
ساعت 7...
آقای ن: Is it correct that I say I've studied from 9 o'clock
درسته که بگم I've studied from 9 o'clock
من: Oh, my God. It's too much
اوه. خدایا!!! خیلی ی ی زیاده.
آقای ن به ساعتش نگاه کرد و گفت: OK!!! 6 o'clock
خب!!! از ساعت 6.
منم بهش گیر داده بودم گفتم: You have been here since 6 o'clock
تو که از ساعت 6 اینجا بودی.
آقای ن به من بد نگاه کرد و گفت: فاطمه!!!!
من: OK!!! I was kidding!!! you must say since because we use since for the time
باشه!!! داشتم شوخی میکردم. باید بگین since چون برای زمان از since استفاده میکنیم.
چند تا آفرین و...
بعد بحث شد سر آدم های وراج!!!
فرزانه: من از این آدم های وراج خیلی ی ی بدم میاد. و بدبختانه یک عالمه آدم وراج دور و بر من هستن که همه شون 5 ساعت میشینن صحبت میکنن.
آقای ن تعجب کرد گفت: آدم خودش خوابش میبره بخواد 5 ساعت حرف بزنه از حال میره چجوری اینا همه 5 ساعت حرف میزنن؟؟؟
من: Yes!! Once I talked for 5 hours and then
آره!!! من یک دفعه 5 ساعت حرف زدم و بعدش....
یک مکثی کردم و چون انگلیسی شو نمیدونستم مجبور شدم فارسی شو بگم.
دهنم کف کرد.
کلاس رفت رو هوا...
چند دقیقه بعد داشت از بچه ها فعل هایی که ing نمیگیرند میپرسید.
رسید به من.
من: love.. hate
عشق... تنفر...
آقای ن: kill
کشتن.
من: no. Kill can get ing
نه!!! kill میتونه ing بگیره.
آقای ن: Yesss!!! For example: I'm killing a cockroch or I'm killing insects
آره ه!! مثلا: من دارم یک سوسک میکشم یا من دارم حشره میکشم.
من که مرده بودم از خنده. من کسی رو نکشم، اون میکشه. تششعات من همه رو گرفته.
چند دقیقه بعد باید با yet جمله - (منفی) میساختیم.
من: I haven't ever killed anyone yet
من تا حالا هنوز کسی رو نکشتم.
آقای ن: For examle you've been in a crime scene. a decetive comes to you and asks you "Have you killed him?" And if you say "I haven't ever killed anyone yet" It means that you are going to kill somebody so you must say I haven't ever killed anyone
برای مثال شما توی صحنه جنایتین. کارآگاه میاد و به شما میگه: تو اونو کشتی؟ و اگه بگین من هنوز کسی رو نکشتم یعنی میخواین بعدا این کار رو بکنین. پس باید بگین من تا حالا کسی رو نکشتم.
من: Because I'm a killer, I haven't ever killed anyone yet
چون من قاتلم، هنوز کسی رو نکشتم.
آقای ن: Oh, yes!!! you haven't ever killed anyone yet!!! But you will be a good killer in the future
آره!!! تو هنوز کسی رو نکشتی!!! اما در آینده قاتل خوبی خواهی شد...
مرده بودیم از خنده!!! این جلسه آخری هم دست برنداشته بودم.
بعد باید با yet یک جمله سؤالی میگفتیم.
من داشتم فکر میکردم که چی بگم!!!
آقای ن به من اشاره کرد و گفت: OK!!! Say a sentence with kill
چرا این جلسه آخری از kill و crime و blood خوشش اومده بود آیا؟؟؟
من: No!!! this time about love
نه این بار از عشق میگم.
چند نفر گفتن. بعدش نوبت من شد...
من: Have you married him yet
بالأخره باهاش ازدواج کردی؟؟؟
بچه هامون مرده بودن از خنده.
رسیده بودیم به یک قسمتی که راجع به اشخاص معروف کشورهای خارجی بود. مدونا، استفی گرف، مادر ترسا، بیل گیتس، استفان هاکینگ، نلسون مندلا و...
بعد آقای ن گفت: 2 نفر از اینا رو واسه این که عکسشون رو بذارین روی تمبر انتخاب کنین با دلیلش...
بیشتریا مادر ترسا رو گفتن و استفان هاکینگ...
مادر ترسا رو انتخاب کردن چون بچه ها رو خیلی ی ی دوست داشت و آدم خیری بود...
استفان هاکینگ رو به خاطر اینکه فلج بود ولی کلی کتاب های علمی نوشت...
من: I choose Mother Tressa and Nelson Mandella. Mother Tressa because She's like me. She's a kind person
من مادر ترسا و نلسون مندلا رو انتخاب میکنم. مادر ترسا رو برای اینکه مثل من بود. آدم مهربوی بود...
آقای ن با تعجب: Are you kind
تو مهربونی؟؟؟!!!
من: Yes... She loved the children and helped them
آره... اون بچه ها رو دوست داشت و بهشون کمک میکرد
آقای ن: But you are a killer
اما تو قاتلی...
من: NO!!! Not The children... I love them
نه!!! بچه ها رو که نه!!! اونا رو دوست دارم.
آقای ن: OK!!! Why Nelson Mandella
خب!!! حالا چرا نلسون مندلا؟؟؟
من: Because he was against of racists and he rescued the prisoners who had black skins. And Also I hate discrimination and I want to kill racists
چون ضد نژادپرست ها بود و زندانی هایی رو که سیاه پوست بودن آزاد کرد. و هم چنین من از تبعیض نژادی متنفرم. و میخوام، نژاد پرست ها رو بکشم...
آقای ن: OK!!! It's good. So you want to kill racists. I thought you mean killing ordinary people
آها!!! خوبه!!! پس تو میخوای نژاد پرست ها رو بکشی. من فکر کردم منظورت کشتن آدم های عادیه.
من: NO!!! I like to kill the racists and also the people who steal another people specially the children in the quiet streets or disturb them and because I'm kind I kill people
نه!!! من میخوام نژاد پرست ها و هم چنین آدم هایی رو که توی خیابون های خلوت آدم های دیگه مخصوصا بچه ها رو میدزدن یا مزاحمشون میشن بکشم و من به خاطر اینکه مهربونی ام آدم میکشم.
آقای ن: OK!!! Thanks!!! What a good killer
ممنون!!! چه قاتل خوبی!!!
بچه ها چند تا دمت گرم و... بهم انداختن.
همه مادر ترسا رو گفته بودن. به جز مهسا نامبر تو...
آقای ن: We must invite mother Tressa to this class
باید مادر ترسا رو به اینجا دعوت کنیم.
رسید به مهسا نامبر تو...
مهسا: I don't choose mother Tressa. I choose Maddona and Bill Gates!!! I want to make money and mother Tressa is not beautiful and nobody buys her. but Maddona and Bill Gates are good-looking
من مادر ترسا رو انتخاب نمیکنم. من مدونا و بیل گیتس رو انتخاب میکنم!!! چون میخوام پول دربیارم. مادر ترسا خوشگل نیست هیچ کس نمیخردش!!! ولی مدونا و بیل گیتس خوشگلن.
همه مون سکته کردیم از خنده!!! آقای ن رو که دیگه نمیشد کنترلش کرد...
بعد از کلاس من و نگین رفتیم توی حیاط ...
داشتیم با هم حرف میزدیم در مورد همین ترم FCE و... که آقای ن اومد...
نگین: آقای ن... چک کردین ببینین میتونیم بریم FCE یا نه؟؟؟
آقای ن: آره میتونید برید... گفتید Passages رو تموم کردید دیگه؟ درسته؟؟؟
من: آره... هم New Interchange رو تموم کردیم هم Passages رو و هم Developing Reading Skills
آقای ن: پس میتونین برین!!!
من: اصلا خوشم نیومد کلاسامون تموم شد...
چه پر رو ام... اصلا خوشم نیومد!!!
آقای ن: ممنونم... اونقدرها هم که میگید خوب نیستم...
من: خیلی ی ی هم بیشتر از این چیزی که من میگم خوبید... هم شما، هم بچه ها، هم کلا کلاس... همه چی!!!
من و نگین هم ازش خداحافظی کردیم و چون کیانا نبود، اون شب خیلی زودتر رفتیم.
نگین توی خیابون بهم گفت: چقدر لاو میترکونی هیچ کس انقدر لیاقت نداره...
من: تو نمیدونی من چه مشکلاتی توی زندگیم دارم. اون به همه حرفام گوش داد، و این خیلی برام ارزش داره.
و چند تا درد دل و یک سری حرف های خصوصی که در شأن وبلاگ نیست...
نگین: خب باشه!!! ولی تو میتونی دعاش کنی!!! هیچ وقت جلوی هیچ کس ازش تعریف نکن... طرف پر رو میشه
من: چی کار کنم آیا؟؟؟ جلوی این دهنم رو نمیتونم بگیرم... من حوصله ندارم زود برم خونه!!! هستی بریم توی این کوچه بعد بریم 3 راه راهنمایی از اون جا بریم خونمون!!!
نگین: آره منم حوصله ندارم زود برم خونه!!!
خلاصه... توی خیابون فلسطین بودیم. خودمون راهمون رو پیچوندیم و یک دور زدیم و بعد رفتیم... خوش گذشت. جاتون خالی!!!
توی کوچه بودیم و داشتیم خاطرات گذشته رو مرور میکردیم که...
نگین: اون ترم خانم خ بود... یک روز تو مانتو سفید پوشیده بودی با شلوار لی و روسری صورتی!!
من: خب!!! یادمه!!! یاد خانم خ بخیر... کلاساش مثل کلاسای ناصح شبیه کلاس مشاوره بود.
نگین: آره یادش بخیر... اون روسری صورتیه خیلی ی ی بهت میومد...
و... خیلی حرفای دیگه...
ببخشید بچه ها این مدت آپ نکرده بودم. اصلا باورم نمیشه که کلاس هامون تموم شد!!! حالا میخوام وقایع بعضی از جلساتمون رو بگم.
یک روز توی کلاس...
آقای ن به من گفت: Can I say friendlier
می تونم بگم friendlier
من: Yes, you can say both more friendly and friendlier. Because it finishes in IGREG ( Y ) letter
آره. هم میشه گفت friendlier هم میشه گفت more friendly چون با ایگرگ (وای رو گفتم ایگرگ) تموم میشه!!!
آقای ن با تعجب و خنده : IGREG???? Fatemeh this is not Math!!! This is English
ایگرگ؟؟؟ فاطمه ریاضی نیست انگلیسیه!!!!
هممون مردیم از خنده!!!! خودمم که خندم بند نمیومد. خدایی خیلی سوتی نـــــافـــــرمــــی بود.
رسیدیم به climent و weather
بهاره به فارسی: climent میشه آب و هوا weather میشه هوا؟؟؟!!!
آقای ن بهش نگاه کرد که یعنی چرا فارسی حرف میزنه؟؟؟
بهاره: آره؟
آقای ن با خنده و تعجب : آره؟؟؟؟؟!!!!!!!
ما که هممون سکته کردیم از خنده. آخه یکی نیست بهش بگه آره چیه که تو انگلیسی شو نمیگی؟
رسیدیم به advise و recommend و... این چیزا.
آقای ن: If sb advises you, you reject it or accept it
اگه کسی نصیحتتون کنه شما قبول میکنید یا رد میکنید؟؟؟
من: If she suggests me and tells me the right word yes but if she orders me and advises me badly I reject it
اگه حرف حق رو بزنه و به حالت پیشنهاد بگه آره ولی اگه بهم بد بگه و بهم دستور بده ردش میکنم.
همه حرف منو قبول کردن. خدایی از اینایی که دستوری نصیحت میکنن حالم بهم میخوره.
رسیدیم به I'd recommend you
یلدا: can't we say : I recommend you
نمیتونیم بگیم: I recommend you
آقای ن: No!!! Because it's like you say in persian
نه چون مثل این میمونه که به فارسی بگین...
انگشتشو گرفت طرف من و با یک لحن خنده دار گفت: من به تو نصیحت میکنم!!!
هممون سکته کردیم از خنده.
جلسه بعدش رسیدیم به whenever
من: Whenever I want I kill people
من هر وقت که بخوام آدم میکشم!!!
آقای ن: Oh!!! Yes! It's clear! you're a killer
آره!!! معلومه!!! تو یک قاتلی.
رسیدیم به یک قسمتی که در مورد چند برابر و... بود.
آقای ن مثال زد وگفت : He's twice fatter than me
اون 2 برابر چاق تر از منه!!!
یک چیز خفنی میشد طرف!!!
من: You're 10 times more cruel than me
تو 10 برابر از من ظالم تری!!!
آقای ن: Oh! Thank you
خدایی یک چیزی گفتم که اصلا بهش نمیخوره!!! بنده خدا انقدر مظلومه!!!
رسیدیم به جمله های comparelative و superlative
من: You're the second most cruel person in the world
تو دومین آدم ظالم دنیایی!!!
آقای ن: Yes!!! She's the second most cruel person in the world
آره!! اون دومین ظالم دنیاست!!!
من: OK!!! I accept that I'm the second one but you accept that you are the first one
باشه! من دومیش! ولی تو قبول کن که اولیشی!!!
آقای ن: I'm the most cruel person in the world
من ظالم ترین آدم دنیام؟
من: yes!! I have reason for this
آره من دلیل دارم!!
آقای ن: OK!!! What's your reason?
خب دلیلت چیه؟
کلاس ساکت همه داشتن به حرف من گوش میکردن. خودشم مثل چی داشت نگام میکرد و کنجکاو شده بود.
من : Last section when I told you: I expect you to kill me. you said: yes, sure!!! I will. And we have proverb in Persian.
جلسه قبل وقتی بهتون گفتم من از شما انتظار دارم که منو بکشید شما گفتید: بله، حتما!!! من این کار رو میکنم و ما یک ضرب المثل داریم توی فارسی که میگه...
دزد که از دزد بدزده شاه دزده.
خودم (ادامش): Now I'm a killer and you want to kill me so you are SHAH KILLER
من یک قاتلم و شما میخواید یک قاتلو بکشید پس شما شاه کیلرید.
همه سکته کردن از خنده!!!
آقای ن: SHAH KILLER???!!! Thank you
شاه کیلر؟؟؟!!! ممنون!
تیکه ای اومدم منم نـــــافــــــرم!!!! ولی خدایی اون جرأت نداره منو بکشه!! منم چه حرفایی بهش زدم.
موقع رفتن به خونه ها کیانا و نگین گفتن یادت نره شیرینی واسه جلسه بعد!!!
گفتم اکی حتما!!!
من و نگین هم که طبق معمول با هم رفتیم.
وقتی رسیدیم در خونشون در مورد مدل شیرینی و ... ازش کمک خواستم. گفت دانمارکی بگیر!!
من: دانمارکی چیه؟؟ گل محمدی!!!
جفتمون سکته کردیم از خنده.
جلسه بعدش تولد من بود. و چون 5 شنبه بود اول رفتم خونه نیلوفر!!!
رفتیم توی هال که نیلوفر گفت تولدت مبارک!!!
بعدم با مامانش رفت توی اتاق و برام یک لباس اندامی قهوه ای که از کیش آورده بودن آورد.
خیلی ی ی بهم میومد.
بعدم رفتم کلاس به نگین گفتم بیا با هم بریم قنادی که شیرینی بگیرم.
گفت برو به آقای س بگو.
انر انر رفتم طبقه بالا به آقای س گفتم هر شیرینی که دوست داره به سلیقه خودش بگیره. بعدم 4000 تومن بهش دادم.
داشتم میرفتم توی کلاس نیما رو دیدم توی راه پله ها. به هم دیگه سلام کردیم. فهمیدم ناصح هم رفته توی کلاس.
سریع رفتم تا درو وا کردم یکدفعه برگشت با لبخند گفت Hello
منم سرمو انداختم پایین گفتم Hello بعد هم مثل گاو رفتم نشستم.
اون روز فرمژه زده بودم این آقای ن میخواست گرامر توضیح بده،همش به چشای من نگاه میکرد. میخواست معنی یک کلمه ای رو بگه باز به چشای من بدبخت نگاه میکرد.
خلاصه هر کار میخواست بکنه به چشای من نگاه میکرد.
2 تا شخصیت مجازی هم گیر آورده بود به نام های قلی و قلیه (مؤنث قلی) !!! هر چی میخواست بگه به اینا گیر داده بود. ما هم که سکته کردیم از خنده!!
بعد از قرنی بالأخره این آقای س شیرینی رو آورد.
یک 1000 تومنی روی شیرینی بود.
آقای ن گفت اینا شیرینی که برات آوردن هیچی پول هم روش گذاشتن.
بچه ها منو دست انداختن. گفتن از ترس جونش این کارو کرده که یک وقت این نکشتش!!!
خلاصه درس داد تا رسیدیم به آخر کلاس. من بلند شدم و ازش اجازه گرفتم که به بچه ها تعارف کنم.
ازم پرسید به چه مناسبت؟؟؟ گفتم حدس بزن.
به بچه ها نگاه کرد و ازشون پرسید : KILL
من گفتم: Don't look at them.Guess yourself
به اونا نگاه نکن خودت بگو.
آقای ن: I don't know!!! You killed someone
نمیدونم!!! کسی رو کشتی؟؟؟
من: Please not about killing not about crime not about blood
تو رو خدا... نه از کشتن، نه خون و نه جنایت!!!
دقیقا ادای خودش بود!!!!
آقای ن: I don't know!! Say yourself
من نمی دونم!!! خودت بگو!!!
من: Fifteen years ago in this day on 10 A.M. I was born
15 سال پیش توی این روز ساعت 10 صبح من به دنیا اومدم!!!
آقای ن: Oh, My God!!! Today is birthday!!! Happy Birthday
اوه، خدایا!!! امروز تولدته!!! تولدت مبارک!!!
یکدفعه همه بچه ها با هم سرود تولدو اجرا کردن.
گفتن: Happy Birthday to you!!! Happy Birthday tooooo you
منم شیرینی ها رو تعارف کردم. ولی خودم برنداشتم!!!
آقای ن تشکر کرد و گفت: Thank you for your sweet and Happy Birthday
بابت شیرینی ممنون و تولدت مبارک!!!
من: Thank you!!! I bought sweet for you but you didn't bought gift for me
مرسی!!! من براتون شیرینی خریدم ولی شما بهم کادو ندادین!!!
چی کار کنم آیا؟؟؟ پر رو ام دیگه.
بقیه شیرینی رو هم بردم پایین پیش خانم ع. اونم بهم تولدمو تبریک گفت و بعد ما 3 تا رفتیم توی حیاط!!!
کیانا: من توی رژیمم. بیا خودت بخور!!!
من: منم همین طور. خیر سرم میخواستم نخورم!!!
کیانا به زور شیرینی شو بهم انداخت!!! منم خوردم. بی خیال!!! 1 شیرینی که 1000 تا شیرینی نمیشه!!! خوشمزه هم بود اتفاقا !!!
همون موقع نادیه و فرزانه اومدن!!!
فرزانه: ببخشید نمیدونستم امروز تولدته وگرنه یک چاقوی توووپ برات میاوردم.
نادیه تا اومد بوسم کنه و بگه تولدت مبارک، آقای ن از روبرومون رد شد که بره پایین. نادیه هم چون پشتش به آقای ن بود ندیدش!!!
من نادیه رو پرت کردم گفتم نکن زشته.
فرزانه: تو هنوز نمیدونی چجوری باید به این تولدشو تبریک بگی؟ باید یک چاقو برداری و بکنی توی شکمش.
من: فرزانه جان ناصح از پشت سر نادیه رد شد. خب زشته این صحنه رو ببینه!!!
من به نادیه گفتم: حالا بیا روبوسی!!!
نادیه: برو گم شو!!! برو گم شو!!! به قول فرزانه با چاقو باید به تو تولدتو تبریک گفت...
من: به درک!!!
فرزانه: خداحافظ قاتل عاشق...
بعدم رفتم پیش بروبچ خودمون!!! 3 تفنگدار رو میگم!!!
من: نگین!!! این ناصح چرا امروز همش داشت به چشمای من نگاه میکرد؟؟؟
نگین: خب امروز چشات خیلی ی ی خوشگل شده بود!!! یک تغییر قشنگ و غیر منتظره بود.
کیانا: راستی تو چرا فقط این ترم شیرینی آوردی؟؟؟ ترمای دیگه چرا نمیاوردی؟؟؟
من: خب اون موقع ها همش تولدم می افتاد 23 مرداد یا 25 مرداد!!!
کیانا: نه خیر!!! بگو استادش انقدر مهم نبود!!!
یکدفعه 3 تاییمون مردیم از خنده!!!
گفتم خب بچه ها همین جا بشینید من برم ازش خداحافظی کنم و برگردم!!!
باز 2باره اینا خندیدن!!!
من رفتم پیشش بهش گفتم شما extreme رو very high and very low معنی کردید!!! ولی من دیکشنری رو چک کردم. فقط میشد very high
آقای ن : نه جفتش درسته!!! مثلا: He has an extreme mind یعنی آی کیوش پایینه!!!
من: قلی دیگه؟؟؟
آقای ن هم خندید.
خلاصه خداحافظی کردیم و رفتیم.
جلسه بعدش داشتم میرفتم کلاس زبان که از توی فضای سبز رد شدم.
یک دفعه دیدم اونور پارک 3 تا پسر با موتور اومدن از جلوی یک دختره رد شدن و بهش متلک گفتن!!!
دختره هم گفت: گـــــه میخورین!!!
اونا هم اومدن بزننش، که من از اون ور پارک سریع دوییدم رفتم پیش دختره. توی عمرم اونقدر سریع ندوییده بودم.
بعدش سر اون پسرای احمق بیشعور آشغال کثافت و... داد زدم و گفتم: برین گم شین آشغال های عوضی!!! چی کارش دارین؟؟؟
صدام هم چین دورگه شده بود که نگوووو!!!! اون بدبختا هم ترسیدن. سریع سوار موتورشون شدن و رفتن یک صندلی اون ور تر نشستن!!!
من به اون دختره گفتم: نزدنت که؟؟؟
گفت: نه خیر غلط میکنن!!! بزنن که 2 تا میخوره تو دهنشون!!!
گفتم خوشحال شدم دیدمت. بعد هم رفتم. به ناچار از جلوی اون آشغال ها رد شدم!!!
یکیشون به اون یکی دوستش گفت: معلوم نیست این خواهرشه!!! برادرشه؟؟ کیه این اصلا!!!
خیلی ی ی خودمو کنترل کردم که نخندم!!!
بعد رفتم کلاس!!! تا رسیدم به حیاطش دیدم آقای ن توی حیاط واستاده داره با موبایلش حرف میزنه!!!
این همش با موبایلش حرف میزنه!!! اعصابمو خرد کرد!!! یا همش توی کوچه حرف میزنه یا توی حیاط قدم میزنه و حرف میزنه!!!
چی کار کنم آیا؟؟؟ پر رو ام!!!
بعدش که داشتم از پله ها میرفتم بالا هی تلو تلو میخوردم. چون خیلی ی ی بد سرشون داد زدم سرم داشت منفجر میشد.
اصلا انگار سرم گنجایش مغزمو نداشت!!! حالا آقای ن هم منو میدید!!! نمیدونم چه فکری با خودش میکرد!!!
اما بعدش هیچی ازم نپرسید. خیلی برام جالب بود که بعدش هیچی ازم نپرسید... آخه خیلی ی ی آدم فضولیه!!!!
هی میخوردم به در و دیوار!!! آستین لباسم سفید شد!!!
رفتم توی کلاس مهسا نامبر تو (ما 2 تا مهسا داریم! یکی شون نامبر وانه یکی شون نامبر تو) و دوستش عاطفه و فرزانه توی کلاس بودن. براشون تعریف کردم.
همه شون خندیدن و گفتن دمت گرم.
مهسا نامبر تو: خیلی ی ی کارت باحال بود. ولی اگه چاقو داشتن چی؟؟؟
من: به جرأت و با افتخار بگم، تنها دفعه ای بود که من اصلا جون خودم برام مهم نبود.
فرزانه باز از اون تیکه هاش انداخت: مگه تو نمیدونی این کیلره؟؟؟ حالا این کیلرمون شده سوپر وومن!!! یک سوپر وومن فداکار!!! بزن به افتخارش!!!! شله!!!!شله!!!!
کفو به افتخارمون زدن!!! بعدشم کلی خندیدیم. و از اون جایی که من سرم داشت منفجر میشد رفتم توی حیاط که آب بخورم!!!
داشتم از پله ها میرفتم پایین نزدیک بود با مغز بیام رو زمین!!! دستمو گرفته بودم به دیوار و به یک بدبختی رفتم آب خوردم.
این آقای ن هم همین جور با تعجب داشت نگام میکرد. خلاصه... رفتم آب خوردم.
و... خداوند آب را آفرید. به جون خودم همین آب از 100 تا مسکن بهتره!!! سر دردم خوابید.
بعدش از اون جایی که علاف و بیکار بودم رفتم به اون دختره سر بزنم.
رفتم پیشش و بهش گفتم حداقل توی این پارک ها میای این جوری نیا!!! آخه قیافش شبیه آدم خلافها بود. ولی اهلش نبود.
البته همون جوری که خودش گفت آدم نباید از روی ظاهر قضاوت کنه!!!
باری به هر جهت!!! با هم یک ربع حرف زدیم و بعدش من اومدم کلاس!!!
نگین اون روز خیلی ی ی ناراحت بود. چون دختر خالش 2 ماهش بود. توی تصادف به سرش ضربه میخوره و بعد می میره.
خلاصه برای نگین و کیانا هم قضیه رو گفتم اونا هم گفتن دمت گرم!!!
آقای ن اومد.
گفت با I'd recommend you جمله بسازید.
من تا اومدم حرف بزنم گفت: Fatemeh, Please not about killing, not crime, not blood
من: OK. I'd recommend you not to have arguement with anyone
بهت پیشنهاد میکنم با هیچ کس دعوا نکنی!
آقای ن: OK!!! A good suggestion
پیشنهاد خوبیه!!!
چند دقیقه بعد...
باید با worth (ارزش داشتن) جمله میساختیم.
من: It's not worth loving a killer
ارزششو نداره که عاشق یک قاتل شی!!!!
آقای ن: Oh,Yes!! yes!!! yes
بعد رسیدیم به جمله های Presenet Perfect
من: I have killed more people than her
من آدم های بیشتری رو نسبت به اون کشتم.
کلاس منفجر شد از خنده.
بعد باید با همین Present perfect جوری جمله میساختیم که توش since هم باشه.
من: I have loved him since 1386
من از سال 1386 دوستش داشتم.
آقای ن: She has 2 subjects for her sentences: LOVE and KILL
2 تا موضوع داره واسه جمله هاش : عشق و کشتن.
مهسا نامبر تو: Two opposite things
2 تا موضوع متضاد.
من: NO!!! They're not opposite sometimes you love sb and you have to
نه!!! متضاد نیستن!!! بعضی وقتها تو یکی رو دوست داری و مجبوری که...
آقای ن حرفمو قطع کرد و گفت : KILL him
بکشیش؟؟؟
من: No!!! not kill him. you love him and another person loves him too. and you have to kill her in order to get marry with him
نه!!! اون پسره رو لازم نیست بکشی!!! تو دوستش داری یکی دیگه هم دوستش داره. و تو مجبوری اون دختره رو بکشی به منظور اینکه با اون پسره ازدواج کنی!!!
همه بچه ها غش کردن از خنده. کلاسو دیگه نمیشد کنترل کرد!!!
کلاس که تموم شد نگین باید میرفت مراسم عقد یکی از فامیلاشون!!! 2 اتفاق، یکی خوب یکی بد در یک روز.
من و کیانا رفتیم پایین. یک آقاهه نشسته بود اونجا پهلوی ناصح!!!!
مثل بلبل داشت انگلیسی حرف میزد.
من از کیانا پرسیدم این کیه؟؟؟
در گوشم گفت: یکی از استادای زبانه از اسفراین اومده.
من فکر کردم میگه از اسپانیا اومده!!!!
چند دقیقه بعد ازش پرسیدم حالا چرا از اسپانیا پاشده اومده اینجا؟
کیانا: اسپانیا؟؟؟؟؟!!!!!! من گفتم اسفراین!!!!
خلاصه 6 ساعت داشتیم می خندیدیم.


