اینم یک متن جالب
غروب امروز هم گذشت و تو نیامدی هر روز غروب به انتظارت می نشینم تا فقط برای لحظه ای تو را ببینم یا حتی صدایت را بشنوم ولی افسوس که تو امروز هم نیامدی. امروز هم همانند روزهای قبل به این جا آمده ام. شب فرا میرسد، ستارگان کم کم در آسمان ظاهر می شوند و من در حالی که رقص ستارگان را بر تلألو ء امواج آبی دریا نظاره میکنم به خود می گویم که هنوز هم باید صبر کنم و به انتظار ظهورت بنشینم، به امید اینکه روزی این انتظار تمام شود و تو ظهور کنی. «اللّهم عجّل لولیّک الفرج»

اگه گفتین امروز چه روزیه؟ تولدمه دیگه!!!!

تولد، تولد، تولدم مبارک! مبارک! مبارک! تولدم مبارک! رفتم شمعا رو فوت کردم تا n سال زنده باشم!!!![]()
چون من 24 مرداد کلاس زبان دارم قرار شد 23 تولد برام بگیرن. خب اول رفتیم مانتو و شلوار گرفتیم. انتخاب رشته و گرفتن مدارک و... هم که خیلی ی ی وقت پیش پــــــر!!!
اون موقع که رفته بودم خانمه کلی هندونه داد زیر بغلمون که چون معدلت خوبه قبولت کردیم و ... حالا اینا همه رو قبول میکنن چون دولتی ان! انقدر مدرسه هدف کوچیکه!! ولی سعدی دریا بود واسه خودش!! گفتن سال دیگه قراره حساب خوشگل شه!
خلاصه... خواب بودم اون روز. مامانم زنگ زد خونه.
داداشم گوشی رو برداشت. بعدم اومد منو بلند کرد از خواب.
منم انر انر رفتم اون جا. مامانم امضا کرده بود و رفته بود.
خانمه گفت: باید منم مثل مامانم 2 تا امضا بزنم که موبایل و لوازم آرایش و ... نیارم.
بعدشم اومدم خونه.
خب ادامه ماجرا...
مانتو شلوار شماره 3 گرفتم و رفتیم قنادی کندو.
کیک تولد گرفتیم و اومدیم خونه.
اینم کیکم...
انقدر خرسش بد مزه بود. مزه آش رشته ای میداد که توش سس 1000 جزیره زده باشن.
حالتون بهم خورد؟؟؟!!! من بدبخت رو چی میگین که مجبور شدم خودم تنهایی همه خرسه رو بخورم.
آخه هر کی میخورد حالش بهم میخورد گفتن خودت بخورش.
باری به هر جهت...
فیلمم گرفتیم.
توی فیلم من به یک بدبختی شمعا رو روشن کردم و آرزو کردم که... (حس فضولی تون گل کرد؟؟؟ نمیگم!!! آرزوی شب تولدو که نمیگن)
بعد کیک رو به 4 قسمت تقسیم کردم.
گفتم هر کی سهمشو میخواد باید پول بده. هر کی 4000 تومن داد. به خاطر ۴/۱ کیک!!! حالا کل کیک 5500 بود!!!
توی خانواده ما هم رسمه روز تولده طرف بابای گرامی دست میکنه توی جیبش و یک مقدار پولی رو به همه میده به طور مساوی که روبوسی کنن و بدن به طرف.
بابای ما هم به هر نفر 4000 تومن داد که بیان و بدن به من. جمعا شد 12000 تومن. خب کاسبی خوبی بود.
این از شروع مراسم

خب! خودمو به خاطر مسائل امنیتی سانسور کردم.
همچین چاقو رو گرفتم انگار میخوام یکی رو بکشم.![]()
اینم پایانش
اینم کادوی تولد من به شما!!! آخر الزمان شده دیگه. ما باید کادو بدیم!!!
این یک بنز پیشرفته است که روی هواست!!!

اینم ۲۰۶ اسپرت
اینم عکسی که توی توضیحات وبمه

سمند اسپرت

اینم ۲ تا عکس لاو


اون روز 1 خانم انگلیسی اومد توی کلاسمون. وقتی اومد استرس داشتم و اصلا درس جواب نمیدادم و منی که انقدر پر حرف بودم حسابی مظلوم شدم.
ساعت 7 از کلاس رفت بیرون و من دوباره به حالت عادی برگشتم.
باری به هر جهت!!! بحث شده بود سر فرانکشتاین!!! هر کی یک چیزی میگفت.
یکی می گفت: 1 قاتل بی رحم بوده. که بعد از کشتن آدم ها، جنازشون رو میاورده خونه ش!
یکی دیگه گفت: یک پرفسور بوده که برای آزمایش هاش آدم میکشته.
آقای ن به طرف من نشونه رفت و گفت: Frankestein is like her
فرانکشتاین مثل اونه!
من:
But I'm not a professor! And also I don't brig them to my home and hide them! I escape from the crime sceneاما من یک پرفسور نیستم! و هم چنین من اونا رو نمیارم خونه م و قایم شون نمیکنم!!! من از صحنه جنایت فرار میکنم.
بچه ها خندیدن!!! چون واقعاً جدی میگفتم. انگار یک قاتل حرفه ای ام.
رسید به قسمتی که
((CLUE)) توش بود. یعنی سر نخ.آقای ن:
Fatemeh! Pay attention! You mustn't remain a clue in the crime sceneفاطمه! حواست باشه! تو نباید سر نخ توی صحنه جنایت جا بذاری!!!
من:
NO! I'm a professional killer! I know what should I doنه! من یک قاتل حرفه ای ام میدونم چی کار باید بکنم!
دوباره بچه ها خندیدن. آخه بازم لحنم جدی بود.
بهاره:
She will be a killer in the futureاون در آینده یک قاتل میشه!
من:
I AM NOWآقای ن:
She will go behind the bars of the jailمیره پشت میله های زندان!!!
من با صدای بلند:
NOOO!!! I told you! I'm a professional killerنه!!! من بهت گفتم! من یک قاتل حرفه ای ام!!!
آقای ن:
OK!!! Control yourself ! I seeباشه خودتو کنترل کن! میفهمم!!!
بازم بچه ها خندیدن.
چند دقیقه بعد!!!
آقای ن برامون
Hang رو توضیح داد (تصویری!!! یعنی رو خودش انجام داد). میشه خفه کردن!!!آقای ن:
Do you understandهمه:
yesآقای ن:
Is it excitingهیجان داره؟
من:
Yes. It's very excitingآره. خیلی هیجان داره!!!
آقای ن:
YES!!! for you and frankestein is excitingآره!!! برای تو و فرانکشتاین هیجان داره.
جلسه بعدش نگین از ترکیه اومد. برای منو کیانا یک تی شرت اندامی آورده بود. انقدر قشنگ بود.
خلاصه کلی ذوق کردیم!! تازه میگفت میخواستم خودمو گم کنم! انقدر دل من و کیانا واسش تنگ شده بود. حالا نازن بی معرفت میخواست خودشو گم کنه.
آقای ن اومد توی کلاس و بعد از سلام و احوالپرسی و خوش گذشت و این جور سؤالا از نگین، درس رو شروع کرد.
رسید به قسمتی که در مورد دزدی و ... بود.
آقای ن:
If you see sb that is stealing a person in the street what will you doاگه یکی رو توی خیابون ببینین که آدم میدزده چی کارش میکنین؟
زهرا: فرار میکنم!
بهاره: جیغ میزنم!
من تا اومدم دهنمو وا کنم...
گلاره:
She'll kill him/ herمیکشتش!
من با عصبانیت:
YES!!! And also I'll take his / her eyes out of their place!!!آره!!! و چشماش رو هم از جا در میارم.
آقای ن با حالت تعجب و ترس:
OK!! Control yourselfهمه غش کردن از خنده.
آخر کلاس من و نگین و کیانا رفتیم پایین جای در ورودی. هی میگفتیم و میخندیدیم.
این نگین گیر داده بود به نیما من گیر داده بودم به ناصح. نگین میگفت کیس های مناسبین فقط قدشون از من کوتاه تره.
من: خب تو قدت بلنده. و گرنه اونا کاملا فیت
( FIT ) هستن.کیانا: مبارکه!!!
من: هوووی!!! ناصح مثل داداشمه!!! فهمیدی؟؟
این 2 تا به من خندیدن. کـــــوفـــــت!!!
نگین: بچه ها موافقین با هم جلسه بعدی بریم آیس پک؟
من: من که پایه ام نافرم!!!
کیانا: منم هستم. فقط اگه خانم والده بذاره!!!
من: اگه نذاشت می پیچونیمش!!!
کیانا: نه ه ه!!! من بچه + ام.
من: بیشین بینیم! حالا کی بریم؟
نگین: بعد از کلاس.
من: بعد از کلاس که دیره!!!
کیانا: راست میگه. قبل از کلاس بیا.
نگین: من میخوام قبل کلاس بخوابم.
من: نه خیر. بگو میخوام خر بزنم.
نگین: نه ه ه... کی حوصله داره درس بخونه. ولی بعدش بریم.
من: باشه... ولی الآن دیرمون شده بیا بریم...
کیانا: کجا میخواین برین؟؟؟ من تنهام.
من: گریه نکن عزیزم. جلسه بعد می بینیمون. حالا باید بریم.
نگین: حالا یک ذره دیگه بمون.
موندیم.
بعد کلی با التماس و این که مامان و بابامون نگران میشن و ... این کیانا ولمون کرد.
جلسه بعد امتحان داشتیم.
آقایان ن همیشه ساعت 5:15 یا 5:30 میومدن مؤسسه ولی اون روز ساعت 6 اومدن چون داشتن سؤالای امتحان رو در میاوردن.
وقتی میخواستم درس بخونم رفته بودم پایین چون توی کلاس حواسم پرت میشد.
خلاصه درس خوندم و ساعت 6 رفتم توی کلاس. به کیانا گفتم: آیس پک چی شد؟
کیانا: تا به مامانم گفتم، گفت: حرفشم نزن.
من: اه... کیانا چه ضد حالی. نمیتونی بپیچونی حالا؟؟؟!!!
کیانا: خب، بابام اینجاس. اون میره بهش خبر میده.
من:
OK! چی کار کنیم حالا؟ کجا بریم بخوریم که کسی نبینه!!!کیانا: حالا راجع بش بعدا حرف میزنیم.
نگین اومد.
من: چقدر خوندی؟
نگین: خیلی کم. راستی واسه آیس پک هستی که؟؟؟
من: آره من پایه ام. ولی کیانا تا به مامانش گفت، مامانش مخالفت کرد. گفت اصلا حرفشم نزن.
نگین: چه بد. حالا چی کار کنیم؟؟؟!!!
من: حالا یک فکری میکنیم.
آقای ن اومد توی کلاس و گفت: امتحانتون خیلی سادست. 10 دقیقه بیش تر طول نمیکشه!!!
جلسه قبلش آقای ن گفته بود یک خاطره واسه جلسه بعد آماده کنید که بگید.
هر کی یک چیزی میگفت: یکی میگفت مامان و باباش رفته بودن بیرون، پاش گیر کرده بود لای نرده ها و ...
بعد رسید به کیانا و گلاره که هیچی نداشتن بگن. تا رسید به من ...
آقای ن:
Fatemeh, please not about killing, not blood, not crime, pleaseفاطمه! نه از کشتن بگو. نه از خون. نه از جنایت. لطفا.
بچه ها که سکته کردن از خنده. همه من بد بخت رو به عنوان
Killer میشناسن حالا.من:
OK It's a good memoryباشه!!! خاطرش خوبه.
ببخشید حوصله ندارم انگلیسی شو بگم.
من عادت داشتم با سر از طرف پنجره برم توی ماشین!!! یک روز مامانم ماشین رو شسته بود. من نتونستم شیشه رو ببینم. چند قدم رفتم عقب بعد با تمام نیرو و خیلی سریع رفتم توی شیشه. (این جا آقای ن قیافش یک جوری شد!!! انگار چندشش شده بود. خــــیــــلـــــی خنده دار شد!!!) بعد سرم برای دقائق کمی درد گرفت!!!!
آقای ن با تعجب: فقط برای دقائق کمی؟؟؟!!! چقدر قوی ای!!! مثلا چکش میخوره تو سرت برای 30 ثانیه درد میگیره. یا چاقو میخوره توی شکمت 1 دقیقه درد میگیره!!!
کلا خندیدیم نــــافــــرم!!! جاتون خالی!!!
امتحان رو که خوب دادم!!! خیلی آسون بود. تابلو خودش در آورده بود.
بعد از کلاس من و نگین و کیانا رفتیم با هم یک جائی گیر آوردیم که کسی نبینه. آخر حیاط جای دستشوئی!!! پشت یک عالمه دار و درخت.
بعد نگین دیوانه میگه برو به نیما و ناصح هم بگو بیان با هم بخوریم!!! (خله به جون خودم)
من: ما پول واسه خودمون داشته باشیم که کوفت کنیم. اونا پیش کش!!!
نگین: خب حالااااا، شوخی کردم! (اینو نمیگفتی چی میگفتی؟)
خلاصه 6000 تومن پول برداشتم (هر کی 2000) و رفتم خریدم. این 2 تا هم توی مؤسسه موندن.
به فروشنده گفتم: میخوام ببرم!!!
یک جعبه مقوایی بهم داد، که توش 4 تا آیس پک جا میشد. منم واسه خودم شکلاتی، واسه کیانا پرتقالی و واسه نگین آناناسی شو به سفارش خودشون گرفتم.
بعد مثل پــــرچــــم اینا رو گرفتم توی دستم و از خیابون به چه شلوغی گذشتم.
موقع خوردن آیس پک که جاتون خالی. یک بدبختی داشتیم. این کیانا هر چی میکشید نمیومد!!!
من و نگین که مرده بودیم از خنده!!! هر چی هم میخوردیم موز میومد توی دهنمون!!!
حالا اون وسط آقای ن اومد رفت توی دستشویی.
آخرای آیس پک من بود. یک دفعه خـــــرت!!! (صدای آیس پکم بود) من سریع آشغالشو پرت کردم لای یک سری خرت و پرت که روبرومون بود.
سکته کردیم از خنده. حالا آقای ن اومده بیرون. من به نگین گفتم برگرد که نبینه!!!
آقای ن:
What are you doingچی کار میکنین؟؟؟
بعد دستشو شست و رفت!!! نگینم آیس پکش رو خورد. به من گفت چی کارش کنم؟ منم ازش گرفتم پرت کردم لای همون خرت و پرتا.
کیانا: به این چه ما داریم چی کار میکنیم؟؟؟
من: کیانا خفه خون بگیر. من و نگین تموم کردیم تو تازه رسیدی به وسطش؟؟؟!!!
کیانا: خب چی کار کنم؟ هر چی زور میزنم نمیاد بالا.
مردیم از خنده. بعد آموزشگاه خلوت شد رفتیم یک جا نشستیم.
بابای کیانا اون جا کار میکنه. اومد گفت: خوب خودتون رو تحویل گرفتین. پس مال شما 2 تا کو؟
من: ما تموم کردیم.
بابای کیانا: نوش جان.
بالأخره کیانا هم تموم کرد.
خانم ع اومد توی حیاط گفت: بفر مائید شیرینی!
بابای کیانا: اینا خوب خودشونو تحویل گرفتن.
خیر سرمون میخواستیم کسی نفهمه!!!
ساعت شده بود 8:30
همیشه این موقع من و نگین خونه بودیم. ولی اون روز تازه راه افتادیم. ساعت 9 رسیدم خونمون.
اومدم مامانم خیلی نرمال و بدون هیچ نگرانی: چی شد دیر اومدی؟
من: داشتیم با بچه ها توی مؤسسه چرت و پرت میگفتیم.
خوشم اومد اصلا سیریش نشد و دعوا نکرد. ایول مامان خودم.
جلسه بعدش آقای ن موهاشو یک ذره کوتاه کرده بود. قیافش عین این اسکلا شد.
اومد توی کلاس، تا گفتیم
Hello فکامون وا موند... جا خورده بودیم.حالا هم زمان با آقای ن، کیانا هم موهاشو کوتاه کرده بود. چون میخواست بره عروسی دامادی پسرعموش.
خلاصه...
رسیدیم به قسمتی که آقای ن در مورد
Little و a little برامون داشت توضیح میداد.آقای ن:
For example: I have a little money. means not very much but enough. but I have little money means not enoughمثلا: من مقدار کمی پول دارم. زیاد نیست ولی کافیه. اما با
little یعنی کافی نیست.بهاره به فارسی گفت: یعنی
little کمتر از a little هست؟آقای ن با حالت کنایه:
Yes! thank you for speaking persian! Please don't speak farsi in the classآره! از این که فارسی صحبت کردی ممنون!!! لطفا توی کلاس فارسی صحبت نکنین.
نیم ساعت بعد... کیانا کلاسو دور زد. چون اومدن دنبالش و با هم رفتن مراسم.
یک ریدینگ داشتیم در مورد قرون وسطی توی رم و... بود که رسید به
SLAVEآقای ن:
What's the meaning of slaveبهاره: برده.
حالا من داشتم ریدینگ رو واسه خودم میخوندم حواسم نبود چی میگه.
آقای ن:
Bahareh go and wash your faceبهاره برو صورتتو بشور!!!
بهاره هم خندش گرفته بود، مگه میرفت؟؟؟
آقای ن:
Why you're laughing?goooبهاره چرا میخندی؟ برووو
کلی بچه ها اصرار کردن، تا این بالأخره رفت. ولی نشست. چند دقیقه کلاسو پیچوند.
آقای ن:
Who can explain SLAVE in englishکی میتونه
SLAVE رو به انگلیسی توضیح بده.الهه توضیح داد ولی من نگرفتم.
من:
SORRY!!!آقای ن:
Fatemeh!!! go and wash your faceفاطمه برو صورتتو بشور. (گیری داده بود به صورت)
نگین توی کتابش نوشت برده. به من نشون داد. منم بالاخره گرفتم.
نمی دونم چی گفتم که توش برده بود.
Slave رو به کار بردم.آقای ن با تعجب پرسید:
SLAVEمن:
OK! I got what does slave mean at lastآخرش فهمیدم
Slave یعنی چی!!!آخه تعجب کرد از این که
Slave رو فهمیدم.یک ربع بعد...
باید با
Think of جمله میساختیم.من:
You think of me as a killerشما به من به چشم یک قاتل نگاه میکنید!!!
آقای ن:
Everybody in this class think of you as a killerهمه توی این کلاس به تو به چشم یک قاتل نگاه میکنن!!!
همه بهم خندیدن. بیچاره من بدبخت!!! واجب شد یکی رو بکشم!!!
یک ربع بعد...
آقای ن:
Fatemeh! Who is sb that commited a crimeفاطمه! به اونی که جرمی رو مرتکب شده چی میگن؟
من:
She is like me! A criminalاون مثل منه! یک جنایتکار!
آقای ن:
Is here sb that commited a bid crimeاینجا کسی هست که جنایت بزرگی رو مرتکب شده باشه؟
من تا خواستم بگم
me ...آقای ن:
except Fatemeh! we all know that she's a killerبه غیر از فاطمه! ما همه میدونیم که اون یک قاتله!!!
هممون مردیم از خنده. مخصوصا من!!! خب جواب - (منفی) بود. فقط من بدبخت جنایتکارم.
چند دقیقه بعد... رسیدیم به
waiting forمن:
I'm waiting for him to come and ask me for marriageمن در انتظار اینم که اون بیاد و به من تقاضای ازدواج بده.
همه بهم خندیدن... عین این ترشیده ها !!! خدا یک عقل سلیم به من بده. ولی خوب بود. بعد از قرنی من یک جمله عاشقانه گفتم.
آخر کلاس نگین و خانواده اش قرار بود برن باغ شون. به من گفت بیا برسونیمت.
منم گفتم: مزاحمم و نه و اینا. نگین گفت یعنی چی؟ مسیرمونه. باید بیای.
رفتیم... توی راه بودیم که...
نگین اومد در گوشم گفت: راستی... فاطمه... کیانا هم زمان با آقای ن موهاشو کوتاه کرده!!!
من: یعنی چی این حرکت؟؟؟ من این کیانا رو میکشم.
نگین: حالا شاید تصادفی بوده!!!
من: موضعت رو مشخص کن! قصدی داشته یا تصادفی بوده.
خودش یک چیزی میگه. خودشم عوضش میکنه. این دیگه چه اعجوبه ایه آیا؟
خلاصه... دمشون گرم تا کوچه خونه مون منو رسوندن. چه جوری از خجالت شون در بیام آیا؟؟؟
جلسه بعدش نگین اومد و گفت: رفتیم باغمون بـــد نبود، ظاهرا بهش خوش نگذشته بود. ولی به کیانا خوش گذشت.
من: راستی کیانا تو هم زمان با آقای ن موهاتو کوتاه کردی هااا... یعنی چی این حرکت؟؟؟
کیانا: کاملا تصادفی بوده.
من: اینو نگی دیگه چی بگی!! آخه تصادفی بوده؟؟؟ تو
CIA این جائی.کیانا: خب، چی کار کنم مراسم داشتیم که موهامو زدم.
من:
OK. از سر تقصیرت گذشتم.20 دقیقه بعد از این که آقای ن اومد...
باید با
expect to جمله میساختیم.من به آقای ن گفتم:
I expect you to kill meمن از تو انتظار دارم که منو بکشی!!!
آقای ن:
OK! Sure! I willباشه!!! حتما!!!
یک دفعه خوشحال شدم. نمی دونم چرا. فکر کنم اگه بمیرم، نه کسی خوشحال شه و نه ناراحت. منم میشم جزء فراموش شدگان.
دلم میخواست یک چاقو داشتم میدادم بهش میگفتم منو بکش!!! ولی خدایی یکی نیست بهش بگه در دیزی بازه. حیای گربه کجا رفته؟
بگذریم...
چند دقیقه بعد...
آقای ن:
Make a sentence with dareبا
dare (جرأت داشتن) جمله بسازید.من:
I don't dare to kill youمن جرأت نمیکنم تو رو بکشم.
آقای ن:
said a sentence without killing Oh, thank you! have you everاوووه. ممنونم. تا به حال جمله ای گفتی که توش
kill نباشه؟من:
yes!! I said a lovely sentence last section! you rememberآره. من جلسه قبل یک جمله عاشقانه گفتم. یادته؟
آقای ن:
oh, yes. you said. thank youنیم ساعت بعد...
آقای ن به انگلیسی: خانوادتون شما رو از انجام چه کاری منع می کنن؟
شرمنده انگلیسیش یادم نیست.
من:
They band my brothers and I of going out on 2 A.M and they do themselves. and also they band me of scaping from the worksاونا من و برادرهامو از این که ساعت 2 نصفه شب بریم بیرون منع میکنن و خودشون هم این کار رو نمیکنن. ( حکومت نظامیه!!! ) هم چنین اونا منو از این که از کار فرار کنم منع میکنن.
حالا از این جا به بعدش جالبه...
من (ادامشه، ببخشید انگلیسیشو نمیگم): 2 روز پیش مامانم داشت فرش می شست. من خسته بودم میخواستم بخوابم ولی مامانم گیر داده بود بیا کمکم کن فرشا رو با هم بشوریم. وقتی رفت توی گاراژ من از فرصت استفاده (استفاده؟؟ یا سوء استفاده !!!) کردم و رفتم توی حیاط و بعدشم از درخت رفتم بالا... مامانم اومد و همه جا رو دنبالم گشت... و بعد اومد توی حیاط. چون من بالای درخت بودم من رو ندید. یک دفعه خودم چون دیدم نگرانه گفتم هی! من اینجام!!!
کل بچه هامون سکته کردن از خنده.
آقای ن:
Oh, my God! you're a strange childاوه. خدای من! تو چه بچه عجیبی هستی.
چند نفر دیگه از این که والدین شون از چی منع شون میکنن حرف زدن. دوباره...
من ( شرمنده حوصله ندارم انگلیسی شو بتایپم ): سال دوم راهنمائی بودم که یک روز امتحان جغرافی مو شدم 8 !! مامان و بابام اون شب به من گفتن برو و از ساعت 6 شب تا 10 شب جغرافی بخون!!! (خب آدم می ترکه انقدر بخواد خر بزنه!!!) هم چنین اون شب منو از انجام بازی های اکشن کامپیوتر منع کردن.
بهاره:
She did action games and now she is a killerانقدر از این بازی های اکشن کرده که حالا یک قاتل شده...
من:
Yes!!! my father says it, tooآره اتفاقا بابام هم همینو میگه...
خودم ( ادامش ): من رفتم توی اتاقم و وانمود کردم که دارم جغرافی میخونم. اما ریاضی کار کردم. فرداش که اومدم مامانم ازم پرسید امتحانتو چی کار کردی؟ گفتم شدم 7 !!!! گفت تو که این همه درس خوندی!!! منم بهش گفتم بهت گفته بودم من توی جغرافی استعداد ندارم...
مردیم همه از خنده... خدایی چه باحال همه رو دور میزنم هااا...
اون جلسه نگین گفت شرمنده با تو نمیام... میخوایم بریم خونه عمم اینا...
اون که رفت منو کیانا رفتیم پایین...
کیانا و من نشستیم چرت و پرت گفتیم تا این که نیما اومد با خانم ع یک حرفی بزنه که منو کیانا رو دید و واسمون خم شد و بهمون سلام کرد... ( میدونستم اگه اینو به نگین بگم میترکه )
بعد داشت میرفت کلاس...
ناصح: نیما!! نیما!!!
Come here! Come hereنیما اومد...
ناصح: میخوای بری کلاس 203؟
نیما: آره!!
ناصح:
OK! GO!! GO!!منو کیانا که مردیم از خنده!!!
وقتی این 2 تا رفتن کلاس، بابای کیانا با آقای ن بزرگ (باباشون) اومد تو.
قیافش عین نـــاصـــح بود.
من خداحافظی کردم و رفتم. فکر کردم دیگه اتوبوس نمیاد... سوار تاکسی شدم!!! تا سوار شدم دیدم خط 15 دقیقا از پشت سرم رد شد! آتیش گرفتم!!!
جلسه بعدش وقتی داشتم میرفتم کلاس دیدم نیما و ناصح از اون ور خیابون گذشتن، وقتی رفتن توی کوچه فرعی کلاسمون، نیما دستشو انداخت روی شونه ناصح!!! انقدر صحنه رمانتیک بود که نگو.
توی کلاس خیلی مظلوم شدم. یک گوشه نشسته بودم.
آخه فرزانه در مورد مشکلات زندگیش حرف زد و من خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. زیاد حوصله نداشتم!
کیانا هم نیومده بود. رفته بود عروسی دامادی بچه دوست مامانش!!! حالا ما عروسی دامادی فامیل های خودمون هم نمیریم. کـــوفــــتــــش بشه!!!
من ورک بوک فرزانه رو گرفتم و از روش نوشتم. نمیدونم حالا درست نوشته بود آیا ؟؟؟
اون روز تصمیم نداشتم کسی رو بکشم.
حالم از هر چی
Kill و Crime و Blood و... داشت بهم میخورد.حالا ما یک روز خواستیم آدم نکشیم. این آقای ن گیر داده بود.
رسیدیم به
excitingآقای ن به من اشاره کرد و گفت:
Killing is exciting for herکشتن برای اون هیجان داره.
چند دقیقه بعد... رسیدیم به
Detectiveآقای ن دوباره به من اشاره کرد و گفت:
Detectives look for the killersکارآگاهان به دنبال قاتلان هستند.
من:
Please!!! I don't want to kill anybody todayتو رو خدا !!! من امروز کسی رو نمیخوام بکشم.
آقای ن:
Just for today or at allفقط امروز یا برای همیشه؟
من:
NO! Just for todayنه! فقط امروز
آقای ن:
What a good day that you don't want to kill anybodyچه روز خوبی که تو نمیخوای کسی رو بکشی.
چند دقیقه بعد...
آقای ن:
Make a sentence with far away. For example: My birthday is one and half months far awayبا
far away جمله بسازید. مثلا: تولد من یک ماه و نیم بعده.من:
My birthday is 9 days far away.تولدم 9 روز دیگست.
آقای ن:
You must buy sweet for the classباید برای کلاس شیرینی بخری.
من:
Ok and you must buy gift for meباشه. شما هم باید برای من کادو بخرید. (چی کار کنم روم زیاده)
بچه ها خندیدن.
فرزانه آروم از اون ور اشاره کرد و گفت: یک کم شخصیت داشته باش!!!
رسیدیم به قسمتی که در مورد خرج کردن و رستوران رفتن و... بود.
آقای ن:
Who pays for you when you go to the restaurantکی واسه شما پول پرداخت میکنه وقتی میرید رستوران.
من:
When I go to the restaurant with my brother he pays for me but when I go with my friends I treat them because I get the best mark at schoolوقتی با داداشم میرم رستوران اون به جای من پرداخت میکنه. (بیچاره داداش!!!) ولی وقتی با دوستام میرم من اونا رو مهمون میکنم چون بیشترین نمره رو توی مدرسه میارم. (یادش به خیر پارسال تابستون من و وحیده و نگار با هم رفتیم ساندویچ صدف من مهمونشون کردم. نوش جونشون!!! یاد باد آن روزگاران یاد باد!!!)
آقای ن:
yes!!! excelent!!! treat. you used it very wellبعد رفت پای تخته نوشت: دعوت کردن!!!!
یلدا:
No that's invite.من:
It means مهمون کردن.آقای ن هم همیشه میگه سر کلاس فارسی صحبت کردن مطلقا ممنوع!!
حالا خودش:
Oh!!! yes! yes راست میگی!!!مردیم از خنده. نه به این که به اون بهاره بدبخت گفته بود برو صورتت رو بشور نه به حالا با این سوتیش.
موقع رفتن من و نگین جای در واستاده بودیم. نگین موبایلش دستش بود داشت با مامانش حرف میزد. حرفش که تموم شد گفت: خب بریم.
من: کجا؟ واستا بیاد ازش خداحافظی کنیم بعد.
نگین: زشته فاطمه. بیا بریم.
من: چیش زشته.
اومد ازش
خداحافظی کردیم.نگین: تو ام جو گیری هاااا....
من: تو هم همین طور. اگه بگم جلسه قبل که رفتی دیدن عمت چی شد می ترکی!!!
براش توضیح دادم داشت میترکید از حسادت!!!
گفت: حالا ما یک روز رفتیم خونه عممون هااااتا بعد یا علی


عمامه و لباس و عصای حضرت محمد

شمشیر حضرت محمد

مزار ابراهیم پسر حضرت محمد

۲تار موی حضرت محمد
نمیدونم راسته یا نه!!!!

تولد نیلوفر
ببخشید اگه دیر شد. آخه تولد نیلوفر ۱۸/۴ بود. ولی من الآن آپش میکنم.
من و نیلوفر با هم خرداد قرار گذاشته بودیم که روز تولد نیلوفر بریم آیس پک!
منم با ۴۰۰۰ تومن پول پاشدم رفتم خونشون! بعد به نیلوفر گفتم: پاشو بریم یک آیس پکی کوفت کنیم، بعد هم من برم کلاس زبان!
گفت: نه فاطمه! آیس پک آخرش میره توی چاه فاضلاب! همین که به یاد من بودی واسم یک دنیا ارزشه! (خدایی ببینین چقدر ضد حاله این بشر)
من:
OK چجور عطری دوست داری؟ میرم برات عطر میگیرم!نیلوفر: نه فاطمه! من راضی به زحمتت نیستم! همین که اومدی کلی برای من باارزشه!
من: واسه من هنوز بی ارزشه. باید یک چیزی بگیرم. این جوری که نمیشه!
حالا آستین منو گرفته به زور که نرو بخر. من راضی به زحمتت نیستم!
من: نیلوفر جان! مگه تو نمیدونی من نذر دارم! خب بذار اداش کنم دیگه!
نیلوفر: باشه! اگه نذره خب برو.
رفتم براش عطر گرفتم. کوچه ها هم پر صغری کماندو و غضنفر کماندو بود. (برای این که کسی تظاهرات راه نندازه. آخه ۱۸ تیر بود)
حالا منم مانتوم کــــوتــــــاه!!! از جلوشون رد شدم ولی هیچی بهم نگفتن. حتی بهم بد هم نگاه نکردن! ظاهرا مأموریت شون فقط جلوگیری از تظاهرات بود.
عطری که براش گرفتم سفید بود. منم فکر کردم زنانس! خیلی هم خوشبو بود. وقتی اومدم...
نیلوفر: دختره خنگ! این که مردانست!
من: اِاِاِ... ببخشید. رنگش سفید بود فکر کردم زنانس!
نیلوفر: پسش بده ولی دیگه عطر نخر! من راضی به زحمتت نیستم! کلاستم دیر میشه!
من: مثل اینکه به همین زودی یادت رفت. نذره!
مادرش: خب، دخترم برو! بعدا که بازم میای! اگه خواستی اون موقع بده!
من: نه! دیرم نمیشه! نزدیکه! الآن میام.
مادرش: خب، خالش اینجاست! عطر فروشه! پولتو پس بگیر اگه خواستی از ایشون بخر!
منم
Ok دادمو رفتم. وقتی رفتم اونجا اصلا روم نمیشد بگم پولمو پس بدین. آخه من مشتری شون بودم! عطر ۵۵۰۰ تومنی رو به من دادن ۴۰۰۰ تومن.خود طرف خوند از حرفام. منم کلی معذرت خواهی کردم و گفتم ببخشید سلیقه دوستمه دیگه! کاریش نمیشه کرد!
اونم گفت خواهش میکنم! همیشه حق با مشتریه! ولی میدونم ته دلش ناراحت بود. کاش اصلا اون روز نمیرفتم توی اون مغازه!
خلاصه رفتم خونشون و یکی از عطرهایی که نیلوفر خیلی دوست داشت و زنانه بود از خالش گرفتم!
قیمتش ۶۰۰۰ تومن بود ولی به من داد ۴۰۰۰ تومن!
منم عطرو دادم به نیلوفر. بچه کلی ذوق کرد و یک سال بزرگتر شد!!!
مادر نیلوفر: فاطمه جان! تو خیلی برامون زحمت میکشی! کاش بتونیم جبران کنیم!
من: نه! این حرفا چیه؟! وظیفم بود.
_: آخه تو سال پیش هم برای من عطر خریده بودی! (یک عطر خریده بودم که مادرش خیلی خوشش اومد، ۲۰۰۰ تومن بود. اصلا ارزشی نداره. نمیدونم چرا مادرش انقدر خودشو مدیون میدونست! والا انقدر که من رفتم خونه اینا، اگه مسافر خونه هم بود پولش خیلی بیشتر از این حرفا میشد.)
_: قابل شما رو نداره! الآن جبرانش اینه که نیلوفر خانم بره برای من یک لیوان آب خنک بیاره که من مردم توی این گرما !!!
نیلوفر: باشه برو بشین من میرم برات آب میارم!
منم رفتم پهلوی الناز نشستم. مادر نیلوفر هم رفت توی آشپزخونه. منم داشتم با الناز حرف میزدم که چقدر لاکی که زدی روی ناخنت قشنگه. اونم گفت قابل نداره! منم پررو شدم (چی کار کنم؟! پررو ام دیگه) گفتم پس ناخناتو بکن بده بهم و کلی خندیدیم!
نیلوفر و مادرش هم به جای آب برای من شربت آلبالو آوردن. دمشون گرم! به من یکی که فاز داد!
مامانش: امیدوارم بتونیم جبران کنیم!
من: همین شربتی که دادین جبران شد دیگه!
مثل بمب همه منفجر شدن از خنده!
خداحافظی کردم و کلاسم که دیر نشد هیچی ۱۰ دقیقه هم زودتر رسیدم. وقایع کلاسمون رو هم که نوشتم توی آپهای قبلی!
وقتی رفتم خونه مامانم پرسید: آیس پک خوش گذشت؟ شلوغ بود؟ حالا چی به هم ۲ تایی توی آیس پک میگفتین؟ خوشمزه بود؟
من: مامان! تند نرو! نیلوفر گفت: آیس پک به درد نمیخوره. آخرش میره توی توالت! رفتم براش عطر گرفتم!
مامانم: معلومه زن زندگیه و همش به دنبال تفریح و قر و فر و شکم نیست!
من: از کی تا حالا ضد حال شده زن زندگی؟
توقیف بیوک سفید!!!
ما ۲ تا ماشین داریم که کاش ۲ تا نداشتیم!!!
یکیش یک سمنده که شیشه های عقبش یک ساله که بالا پایین نمیره. بابای ما هم که بیخیال. مگه میره درستش کنه؟!
تسمه تایمش هم که خرابه. بابام میگه برو ببین کی میارن تا من عوضش کنم! حالا یک بارم که بابای ما میخواد درستش کنه اینا نمیارن!!! ای خدااا من چرا انقدر بدشانسم آیا؟
بیوک هم که اسقاطی مال ۲۰ سال پیش رو رفته گرفته ۶ میلیون! حالا ازش ۱ میلیون هم نمیخرن. افتاده گوشه خونه!
از شهرداری اومدن نامه دادن که سد معبر کرده. ظرف ۲۴ ساعت جهت جمع آوری اقدام کنید و گرنه به پارکینگ منتقل میشه!!!
منم به بابام گفتم: اینا اگه توی ساخت وسازشون هم انقدر سریع اقدام کنن ایران بهشت میشه! حالا جلوی خونه خودمونه میگن سد معبر!!!
البته تو هم اشتباه کردی اینو خریدی. حالا این ماشین ۱ میلیون هم نمی ارزه!
مامانم: شده آینه دق ما!!!
بابام: حالا خوب شد ما یک کار کردیم که شما غر بزنین! یکی بگه نمی ارزه اون یکی بگه شده آینه دق؟
یوسف: بابا جان! شما الآن محکومی! هیچی نگو که همه شواهد علیه ته!!!
بابام: آخه این ماشین اون گوشه چی کار به این داره که شده آینه دق؟؟؟!!!
کلا اینا این جورین. توی خونمون اتفاق خاصی نمی افته. فقط همه میزنن توی سر و کله هم. یکی یخچالو میکشه عقب یکی میکشه جلو!
یکی لامپو خاموش میکنه یکی روشن میکنه! یکی یک چیزی بر میداره نمیذاره سرجاش! اون یکی میاد داد بیداد میکنه که فلان چیز کجاست؟
خونمون دعوا خونس واسه خودش!!!
فعلا همین! یا حق


