

هم چنین فوت هنرمند بزرگ «خسرو شکیبایی» که به علت سرطان کلیه در بیمارستان پارسیان تهران بستری بودند را نیز تسلیت عرض میکنم!

یک شنبه ۲۳/۴
آقای ن 2 جلسه قبل به ما 3 تا برگه داده بود در مورد
Disaster یا همون بلایا. گفته بود هر روز یک برگه رو توضیح بدین.برگه اول رو که همون روز توضیح دادیم. برگه دوم رو یک شنبه قرار شد توضیح بدیم. همه بچه ها هم خیلی خلاصه یک سری چرت و پرت تحویلش میدادن اینم هی سرشو تکون میداد!![]()
من و مهسا برگه 2 و 3 رو توضیح دادیم، که دیگه برگه سومو نخواد دوباره یک روز دیگه توضیح بدیم.
بگذریم! بحث شده بود سر سگ!
آقای ن:
Who has a dog in her houseکی تو خونش سگ داره؟
گلاره:
I have a dog! I have some pictures of him in my mobile but I forgot to bring my mobileمن یک دونه دارم . چند تا عکس هم ازش توی موبایلم دارم ولی فراموش کردم بیارم.
آقای ن:
So, bring your mobile and show it to the others next sectionجلسه بعد بیار و به بقیه نشون بده. (کلاسمون صمیمیه) گلاره هم
OK داد!یلدا:
My grand parents have a dogs! her names are Hanaپدر بزرگ و مادر بزرگم ۱ تا سگ دارند! اسمش حنا ست.
آقای ن تعجب کرد و هممون خندیدیم!
آقای ن: حنا ؟؟؟!!!![]()
کیانا:
My grand parents have a dog! her name is rebeccaمادر بزرگ و پدربزرگم یک سگ دارن. اسمش ربکاست.
آقای ن: ربکا ؟؟؟!!!![]()
من:
My friend, Niloofar has a dog! At the weekend I go to see herدوست من، نیلوفر یک سگ داره! آخر هفته میرم که ببینمش...
هنوز حرفم تموم نشده بود که
آقای ن:
You go to see her dogتو میری سگشونو ببینی؟![]()
![]()
همه خندیدن!![]()
من:
No!!! I go to see her! means niloofar! His name is Phillip! I see Niloofar, Plus I play with Phillipنه!!! من میرم اون رو ببینم یعنی نیلوفر رو. اسم اون فیلیپه! نیلوفر رو میبینم هم چنین با فیلیپ بازی هم میکنم!
آقای ن با تعجب:
Is he a spanish dogسگشون اسپانیاییه؟![]()
بچه ها خندیدن!![]()
آقای ن:
Golareh's dog has an american name! Yalda's dog has an Iranian name! Kiana's dog Is Rebecca! Fatemeh's dog has a spanish name! What suprising namesسگ گلاره اسمش آمریکائیه! سگ یلدا اسمش ایرانیه! سگ کیانا که ربکاست!!! سگ فاطمه هم که اسمش اسپانیاییه! چه اسمایی!
نیم ساعت بعد! داشتیم نوار گوش میدادیم
!رسید به یک قسمتی که گفت:
I go to English class apart of Spanish classآقای ن برامون توضیح داد! میشه: من به غیر از کلاس زبان انگلیسی کلاس زبان اسپانیایی هم میرم!
بعد گفت بچه ها باهاش جمله بسازن! چند نفر گفتن! منم داشتم فکر میکردم چی بگم! یک دفعه
آقای ن به من اشاره کرد و گفت:
She does everything apart of killingاون به غیر از کشتن همه کار میکنه!
همه خندیدن، مخصوصا خودم! ![]()
![]()
بعد من یک چش غره ای بهش رفتم و گفتم:
Save yourselfخودتو نجات بده! ![]()
خندید و با حالت ترس گفت:
Yes, Sureآخر کلاس گفت: سی دی آوردن هر کی میخواد بره بخره! (چه عجب یک حرف فارسی زد!
)
منم با نگین رفتم توی کوچه که نگین از مامانش پول بگیره! مامانش گفت: میخوام چیزی بخرم! خلاصه بعد از کلی جنگ و جدال بالاخره مادرش پول داد وقتی رفتیم سی دی بخریم مثل خر ضایع شدیم! تموووم کردن!![]()
بعد یکی از هم کلاسی هام اومد گفت دلتون بسوزه تموووم کردن! من و نگین هم کم نیاوردیم گفتیم: چه بهتر ما دیگه نمیخواد گوش بدیم واسه جلسه بعد!
اونم برای اینکه ضایع شد گفت: من چون شما رو خیلی دوست دارم این سیدی رو میدم به شماها! ما هم گفتیم مال خودت!
نگین اینا چون مهمون داشتن با مادرش رفت! منم با اتوبوس رفتم!
سه شنبه ۲۵/۴
قبل از اومدن آقای ن با بچه ها داشتیم حرف میزدیم که یکدفعه من گفتم: بچه ها اون نامه رو نوشتین؟!
همه به غیر از نگین خر خون: نـــــــه ه ه!!! بچه ها هیچی بهش نگید! همه
OK دادن هیچی نگن!نگین: من که امروز میخوام برم مسافرت ترکیه! آخر کلاس که همتون رفتین بهش میدم!
بچه ها گفتن: آخر کلاس بدی. ما ضایع نشیم!
منو کیانا هم خودمونو لوس کردیم گفتیم نگین میخوای بری؟ یک هفته؟؟؟ خب تو نمیگی ما دلمون تنگ میشه؟ و...![]()
من یکدفعه گفتم: بچه ها ریدینگ رو خوندین؟!
فقط کیانا و نگین خرخون خونده بودن!
چند دقیقه بعد آقای ن اومد!
داشت درس میداد رسیدیم به
Learn how to که باید باهاش جمله می ساختیم!من گفتم:
۲years before I learnt how to aim and shoot2 سال پیش من یاد گرفتم که چطور نشانه بگیرم و شلیک کنم!
آقای ن تعجب کرد و خندید!![]()
![]()
گلاره:
She must go to the jailباید بره زندان!
منم فقط میخندیدم آخه آدم خوش خنده ای ام!![]()
چند دقیقه بعد باید با
remember جمله میساختیم!من:
I remember killing my last teacherکشتن معلم قبلیم رو به یاد آوردم!
آقای ن چشاش از حدقه در اومده بود! کلاس هم منفجر شده بود از خنده!![]()
آقای ن:
Oh, my God! Now make a sentence with remember toمن:
OK, I must think who should be killed this timeباشه. باید فکر کنم این بار که کی باید کشته شه!
دوباره بچه ها خندیدن!
آقای ن:
All of you have to make a sentench with each of them for next sectionهمتون باید برای جلسه بعد با هر کدوم از اینا جمله بسازید!
من هم توی دلم: به همین خیال باش!![]()
نیم ساعت بعد!
باید با
Surprisingly جمله میساختیم!من:
I loved him, surprisingly, he loved me, tooمن اون رو دوست داشتم، جالب این بود که، اون هم منو دوست داشت!![]()
![]()
همه خندیدن.
آقای ن:
She says controversial sentences! Sometimes she's veryyy kind and sometimes she's veryyy rushجملات جنجالی میگه! بعضی وقت ها خـــیـــلـــی مهربونه، بعضی وقت ها خـــیــــلــــی خشنه!
بازم همه مخصوصا خودم غش کردیم از خنده!
چرا ما این قدر میخندیم آیا؟![]()
آخر کلاس ما 3 تفنگدار (من ونگین و کیانا) رفتیم پایین که سی دی بخریم. نداشتن!
نگین پولشو داد به من گفت جلسه بعد برام بگیر!
بعدم به خانم ع گفت: آقای ن کجان؟
خانم ع: تو این اتاقه! ( یک اتاقیه که آقایان ناصح و نیما ن بعد از کلاس میرن اونجا! مصاحبه یا همون تعیین سطحمون هم اونجا بود! )
گلاره رفته بود اونجا داشت با موبایلش عکسای سگشو نشونشون میداد!
وقتی از اتاق اومد گفتم: چی کار میکردی؟
گفت: داشتم عکسای سگمو نشونشون میدادم!
گفتم: خب چرا انگلیسی حرف میزدی؟
گفت: دیدم اونا خودشون دارن انگلیسی با هم حرف میزنن منم انگلیسی حرف زدم!!!![]()
بعد عکسای سگشو بهم نشون داد! انقدر ناز بود سگش!
بعد آقای ن اومد بیرون! رفت توی کوچه با موبایلش حرف زد!
من به نگین گفتم: اومد برو باهاش صحبت کن!
گفت: نه! من روم نمیشه بذار بیاد داخل، بعد!
منم دستشو کشیدم و به زور بردمش توی کوچه!![]()
من و نگینم رفتیم توی کوچه و دیدیمش که داره راه میره و با موبایلش حرف میزنه!
من: اینجاس بیا باهاش حرف بزن!
نگین: نه! بذار حرفش تموم شه بعد! بلافاصله حرفش تموم شد!
آقای ن: ببخشید معطل شدین!
نگین: خواهش میکنم! من میخوام 1 هفته یعنی 3 جلسه برم ترکیه!
آقای ن: پس وقتی اومدین کتابو از بچه ها بگیرین تا از درس عقب نمونین!
بعد نگین نامشو داد و با مادر و برادرش رفت که برن ترکیه!
منم به سفارش مامانم رفتم قنادی! شیرینی از اون مدلی که میخواست تموم کرده بود! اتوبوسم هم از دستم رفت!![]()
مجبور شدم با یک خط دیگه برم. که مسیرم دورتر شد!
پنج شنبه 27/4
اول رفتم نمایندگی ایرانخودرو بپرسم تسمه تایم دارن. آخه سمندمون خراب شده. تسمه تایم نداره!
یک دفعه رفتم گفتن یک هفته بعد بیاین شــــااایــــد داشته باشیم.
ما هم که نرفتیم.
حالا 60 ســـااال بــــعــــد...![]()
رفتم دیدم بخش مخصوص مشتریان بسته س. رفتم توی دفترشون. با یکی از اون کارمندای اونجا صحبت کردم گفت ما خبر نداریم باید شنبه از خودشون بپرسین. حالا شنبه باید برم!
بعد رفتم خونه نیلوفر! زنگ خونشون رو زدم خودش گوشی رو برداشت. من احمق فکر کردم خواهرش النازه. گفتم ببخشید من فاطمه ام دوست نیلوفر!![]()
نیلوفر: اِ ... سلام! تویی فاطمه؟! پاشو بیا بالا خنگول!
منم نیلوفر!
رفتم تو. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم مادرت و الناز کجان؟ من فکر کردم الناز آیفون رو برداشت!
گفت اونا خوابن! رفتیم تو. یک کم با فیلیپ بازی کردم. بعد رفتیم پای کامپیوتر! در حال نمایش فیلم از بازیگرای مورد علاقمون عکس گرفته بود! بیکاره دیگه!![]()
بعد هم رفتیم با هم صحبت کردیم در مورد یک سری مسائل که راضی نیست من توی وبلاگ بنویسم. بعدم موقع خداحافظی داشتیم اندازه 60 سال با هم خداحافظی میکردیم!
رفتم کلاس. کیفمو گذاشتم رفتم پایین. از خانم ع پرسیدم سی دی آوردین؟ گفت: نه! (آخه چرا من انقدر بدشانسم آیا؟!![]()
)
گفتم: آقای ن کجان؟ گفت: تو این اتاقه!
منم رفتم در زدم. سرش پایین بود داشت چیزی میخوند. یک دفعه سرشو بالا کرد و واسم بلند شد!!!![]()
من گفتم: ببخشید! مزاحم که نیستم؟! (چه مؤدب شدم!
)
گفت: نه! خواهش میکنم بفرمائید! بفرمائید بشینید!
من ننشستم. همین جور واستادم.![]()
من: ببخشید شما
pat رو اشتباه معنی کردید. tap معنی کردید. من دیکشنری رو چک کردم اشتباه بود.گفت: باشه من دیکشنری رو چک میکنم میام توی کلاس خبرشو میدم! ممنون که گفتید!
منم رفتم توی کلاس! بچه ها داشتن کلمه ها رو میخوندن. بازم بحث شد سر همون نامه! گفتم بچه ها شما چیزی بهش نگید من ننوشتم!
ولی وقتی خودش اومد گفت:
The letter pleaseمنم گفتم:
Sorry I haven't writtenگفت:
Ok, next sectionخوشم میاد اصلا دعوایی نیست!![]()
بعد در مورد
tap و pat و stroke توضیح داد! اشتباه معنی کرده بود.آقای ن هر جلسه درس میپرسه.
داشت همین جور میپرسید که رسید به من!
گفت:
What's the meaning of apart ofapart of
یعنی چی؟من:
exceptآقای ن:
Excelent! Can you make a sentenceعالیه! میتونی یک جمله بسازی؟
من هم همون جمله خودشو که 2 جلسه پیش گفت گفتم.
I do everything apart of killing
من به غیر از کشتن کارای دیگه ای هم میکنم!![]()
همه خندیدن.
یک ربع بعد...
ما باید یک جمله میگفتیم که هم توش ماضی ساده باشه و هم ماضی استمراری !
من:
He was begging me when I killed himاون داشت به من التماس میکرد وقتی که من کشتمش!
همه منفجر شدن از خنده.
آقای ن:
Oh, thank youبعد از کلاس رفتم به آقای ن گفتم: ببخشید اگه اون موقع مزاحمتون شدم!
آقای ن: نه! این حرفا چیه؟ اتفاقا خوشحال میشم دفعه بعد هم اگه اشتباهی کردم بیاین بگین!
من رفتم پیش کیانا. از شیطونی های توی مدرسه ها گفتیم، از این که نگین نیست چقدر جاش خالیه، از آزمون دوم فرزانگان برای ورود به دبیرستان (این کیانا از اون خرخونای فرزانگانه)، از درس و...
بعد رفتیم پایین نشستیم، آخه پامون درد گرفت کلی توی حیاط واستاده بودیم!
همین جور داشتیم حرف میزدیم که خانم ع اومد. گفت: فاطمه تو نمیخوای بری خونتون؟
گفتم: نه! اصلا حوصله خونه رو ندارم!
خانم ع: قراره بیان دنبالت؟
من: مگه من بچم بیان دنبالم؟ نه خیر خودم حسّشو ندارم که برم!
خانم ع: مثل این که آقای ن امروز بد جور مختونو تاب داده؟
من: نه! چی کار کرده بیچاره؟
کیانا: این فاطمه از آقای ن خوشش اومده!
خانم ع: هه هه هه... کیانا راست میگه فاطمه؟
من: نه! اِاِاِ... این یک چیزی میگه حالا! تو چرا باور میکنی؟
خوب شد آقای ن توی حیاط بود حالا! و گرنه که هیچی! از هستی ساقط می شدیم!
بعد از چند دقیقه آقای ن اومد جای خانم ع نشست. خانم ع هم غیبش زد!!!
کیانا: خب! داشتی میگفتی!
من: فکر کنم دیگه باید برم. دیرم شده! (ایول خورد تو پوزش)
به آقای ن هم گفتم: خسته نباشید! خداحافظ.
اونم از جاش بلند شد وخداحافظی کرد.
منم 100 تومن تیغ خوردم. چون دیگه اتوبوس گیرم نیومد و مجبور شدم با تاکسی برم!
تولد
امام جواد، دهمین اختر تابناک امامت و ولایت را به همه شما عزیزان تبریک میگویم!
سه شنبه ۱۸/۴ با ناصح جون ( چه صمیمی شدم!
ببخشید آقای ن) کلاس زبان داشتیم. کلی خندیدیم!
آقای ن:
Make a sentence with ((force to))! با ((force to)) (مجبور کردن) جمله بسازید!بهاره (یکی از بچه های کلاسه):
I forced the teacher to go out of the class! من معلمو مجبور کردم از کلاس بره بیرون!بچه ها که غش کردن از خنده!![]()
آقای ن (مثلاً ترسید
):
چند دقیقه بعد!!!
آقای ن:
Make a sentence with (( prevented ))! با ((prevented)) (بازداشتن، مانع انجام کاری شدن، متوقف کردن) جمله بسازید!من:
The police prevented me from killing! پلیس من رو از کشتن دیگران بازداشت!آقای ن (مثلا وحشت کرده بود
):
دوباره بچه ها ترکیدن از خنده!![]()
بازم چند دقیقه بعد!!!
آقای ن:
Make a sentence with (( belong ))! با ((belong)) ( متعلق بودن، مال کسی بودن) جمله بسازید!گلاره (اونم یکی از بچه های کلاسه):
We belong together! ما مال هم هستیم!آقای ن:
Oh, my God! Where is my heart?! خدای من! قلبم کو؟!بعد دستش رو زد به سینه راستش بعد هم هر 2 طرف پهلوهاش، بعدم دستشو کرد تو جیبش گفت:
Oh it's here!ما هم مرده بودیم از خنده!!!![]()
![]()
بازم چند دقیقه بعد!!!
آقای ن:
Make a sentence with (( cause to )) for next section! برای جلسه بعد با ((cause to)) (باعث شدن) جمله بسازید.
جلسه بعدش ( 5 شنبه ۲۰/۴ )
من:
The impression of his eyes caused me to love him! تاثیر چشمانش باعث شد من عاشقش شوم!آقای ن:
Oh, my God! Where is my heart?!دوباره دستش رو زد به سینه راستش بعد هم هر 2 طرف پهلوهاش بعد گفت:
I put it at home تو خونه گذاشتم!بعد داشت گرامر جلسه قبل رو با بچه ها ری ویو (
review) میکرد. داشت فعل هایی رو که ing نمیگیرن رو به نوبت میپرسید که رسید به من!منم داشتم کلمه ها رو میخوندم، سرم تو کتاب بود! هیچی نفهمیدم! یک دفعه اومد بالای سرم بشکن زد و منم گفتم: هااا؟؟؟![]()
![]()
![]()
آقای ن:
Name a verb that doesn't take ing! فعلی رو نام ببر که آی اِن جی نگیره!من:
Love!آقای ن خندید پشت سر اونم بقیه خندیدن!![]()
کلاسمون چقدر لاو تو لاو شده!![]()
![]()
بعد بحث شد سر
free time !آقای ن:
Everybody tell about her free time! هر کی راجع به فری تایمش بگه.چند نفر گفتن.
بعد بچه ها ساکت شدن! دیگه هیچ کدوم حاضر نبودن بگن. ترسیده بودیم همه، نـــــافـــــرم!
بعد انگشتشو چرخوند دور کلاس. گفت: فاطمه! ( یک جوری میگه فاطمه، قلبم هررررری میریزه!
همشم کلیک کرده به من. تا کم میاره منو میگه
)
من:
Oh, Noooo!!!!آقای ن:
Is it scary? ترسناکه!من:
Yesss!!!!!آقای ن تعجب کرد!
از یکی از بچه ها که توضیح داده بود پرسید:
اونم گفت: No!
یک چش غره ای بهش رفتم.
گفت: خب نبود!!!!
یکی توضیح داد. دوباره بچه ها ساکت شدن. باز آقای ن انگشتشو چرخوند دور کلاس! خندید و دوباره گفت:
Again Fatemeh!منم توضیح دادم. آخرش گفت:
Was it scary?من:No!
( عجب آدم دو رویی ام هااااآخه دفعه دوم خیلی آروم گفت. مثل دفعه اول هیجانی نگفت که قلبم هرررری بریزه.
ما ترم
L10 هستیم که توی دو نوبت تشکیل میشه! روزهای زوج 8-6 بعد از ظهر و روزهای فرد 8-6 بعد از ظهر!آقای ن گفت: باید روز بعدی قرعه بکشیم کی بره توی کلاسای زوج بشینه! آخه جمعیتمون خیلی زیاد شده.
هر کی مال اون نوبت بوده پاشده اومده کلاس ما، تو روزهای فرد! ![]()
آقای ن بهشون گفت قرار شده اونایی که آخرین نفرا بودن که اومدن این کلاس، یا از اون کلاس اومدن، برگردن برن همون کلاس چون اونا کمن! ولی اونا گفتن ما با کلاسای دیگمون تداخل داره!![]()
حالا شـــــایـــــد قرعه کشی کنه. اونایی هم که با معلم روزهای زوج داشتن میگن: معلم خوبی نبوده! خوب درس نمیده!![]()
ولی آقای ن محشره! عالی درس میده! واااقعا فرشته است! نه ببخشید فرشت هست! آخه مذکره!![]()
دعا کنین منو نگین و کیانا نریم اون کلاس!
ای خدا خب ما از اول همین کلاس بودیم! مــــــن نــــمــــیــــرم!![]()
ببخشید سرتونو درد آوردم.
یا حق ![]()
واقعا چقدر بعضی ها ادبشون رو نشون دادن توی نظر سنجی قبلی. نظرا تاییدی فعاله.
من نمیدونم شما بعضی هاتون چرا منو واسه واقعه ای که 3 سال پیش اتفاق افتاده بازخواست میکنید!!!!
اولا: من تو سری خور نیستم. به هیچ عنوان هم نمیتونم با خودم کنار بیام که اون 1000 تومن رو از یک خانواده پولدار زورگو نگیرم. اگه واقعا نیاز داشتن بهشون میدادم. همون طوری که وقتی تابستونا و عیدا من وحیده و نگار توی پارک دور هم جمع میشیم واسه هم 2000 یا 3000 تومن خرج میکنیم. اما از کسی که لیاقتش نیست نمیتونم نگیرم، چون آدم دروغگویی بود. شما هم اگه جای من بودید همین کارو میکردید.
دوما: اگه کارم بد بود خدا کمکم نمی کرد. کاش هممون قدر محبت هایی که خدا در حقمون میکنه و نعمت هایی که بهمون میده بدونیم.
سوما: مثل اینکه بعضی از شما ها نتایج اخلاقی رو نخونده بودین هااا... من نوشته بودم از راهنمایی های مادرم استفاده کردم. یعنی مادرم هم با کارم موافق بود. مادرم کار منو قبول داره. شماها قبول ندارین؟؟؟!!!![]()
چهارما: گفتم در این مواقع بزرگتر احترام نداره. یک ذره به اون پایین مایین ها دقت کنین.
پنجما: دست و دلبازی هم حدی داره!!! منم خوشبختانه یا متاسفانه دست و دلبازم ولی به وقتش، به جاش.
ششما: من اون موقع واسه 100 تومن سگ دو میزدم. تلاش میکردم. مثل الآن انقدر پول توی دست و بالم نبود. اون وقت راحت از 1000 تومن که میخوام واسه مامانم کادو بخرم بگذرم؟؟؟!!! بعدشم مامانم برای من زحمت کشیده منو بزرگ کرده اونوقت واسه تولد اون هیچی بهش ندم که یک خانم مفت خور برش داره؟؟؟!!!
هفتما: ظاهرا ما شدیم گناه کار. اون و باباش شدن پاک و منزه!!!
هشتما: من اولش با احترام باهاش صحبت کردم ولی جنبشو نداشت.
نهما: مخور غم گذشته. گذشته ها گذشته. هرگز با غصه خوردن. گذشته بر نگشته.![]()
دهما: واسه اون آقایی که چرت و پرت گفته بودن. شما برو اول تحقیق کن بعد بیا ور ور کن!!! (ببخشید کسی که بی احترامی میکنه و ... نمیشه بهتر از این باهاش حرف زد.)
اینم عکس تیم آرسنال در جام یوفا


اینم یکی از قهرمانی های دیگشون
سمت چپ (همونی که مچ بند کاپیتانی رو بازوی چپشه): فی وایت.
سمت راست : جین لادلو.
اونی که بطری آبی دستشه: کلی اسمیت
سه شنبه 11/4 رفتیم کلاس زبان. اولین جلسه بود.
هممون بودیم فقط وجیهه نبود که بچه ها گفتن رفته خراسان ( آخه ما بوعلی بودیم بعد عوضش کردن بردنش شکوه، بعد تعیین سطح دادیم، هممون با هم افتادیم توی یک کلاس و یک ترم، ایــــول) کیانا هم بعد از یک ترم اومد و خلاصه خوشحال و شنگول.
کلاس که تموم شد رفتیم پیش آقای ن گفتیم این کتابش خـــیــــلــــی پایین تر از سطح ماست. گفت: شما (محدثه) خوب صحبت کردید ولی بقیتون کم صحبت کردین. (جلسه اول چه انتظاراتی از آدم دارن!!!
)
بعد گفت: من این که کلمه یاد بگیرین برام مهم نیست، مهم اینه که بتونین ازش استفاده کنین.
5 شنبه 13/4 که رفتیم بقیه بچه ها هم شاکی بودن میگفتن سطح کتاب پایینه !!! بعد ما رو گذاشتن با اونا توی یک کلاس. ( آخه ما 4 ترم از اونا بالاتر بودیم
)
ما هم همه توی کلاس ترکوندیم از صحبت. بحث سر مادر زن و مادر شوهر و ... بود!!! ( چه بحث شیــــــریــــــنی
!!!) 2نفر توی کلاسمون ازدواج کرده بودن میگفتن رابطشون با خانواده شوهرشون خوبــــه!!!
من و چند نفر دیگه گفتیم مادر همسر مثل مادر خود آدمه !!! چون مادر ما، ما رو بزرگ کرده. خب مادر اون هم اونو بزرگ کرده. پس جفتشون مادرن و اونا ما رو بزرگ کردن که باعث شدن ما امروز بهم برسیم!
آقای ن از این حرفای ما تعجب کرد!!! گفت: واقعا شما این طور فکر میکنین؟؟؟!!!!
بعد بحث شد که اگه خوبن پس چرا این طوری بین مردم جا افتاده که مادر همسر بده؟؟؟!!!
من گفتم چون اون موقع داماد با مادر زنش یا عروس با مادر شوهرش زندگی میکرده و همه توی کار هم فضولی میکردن ولی الآن دوری و دوستی! واین عقاید قدیمیه که مادر همسر بده!!!![]()
آقای ن هم گفت حرفم درسته. و ... در کل خوش گذشت!!!
بعد از کلاس من و نگین از کیانا پرسیدیم چرا محدثه نیومد امروز؟؟؟!!! گفت: اون روز که شماها رفتین اون رفت تعیین سطح داد رفت 3 ترم بالاتر!!!![]()
ما به خانم ع (خواهرشم توی کلاس ماست!!!) شکایت کردیم گفتیم این چه وضعیه؟؟؟!!! فقط واسه یک جلسه که یک ذره بیشتر از ما حرف زد؟؟؟ تازه ما باید با کسانی که 4 ترم از ما پایین ترند بشینیم؟؟؟!!!![]()
گفت: خود منم 5 ترم از شما پایین ترم الآن. (توی بوعلی که بودیم یک ترم از ما پایین تر بود) بعدم اینکه اون دانشجوئه! این جا بر اساس خردسال، نوجوان، بزرگساله!!!![]()
ما گفتیم چه ربطی داره؟؟؟ بر اساس زبان باید باشه.
گفت: خب برین مثل محدثه دوباره امتحان تعیین سطح بدین!
( تعیین سطحشون یک مکالمه مسخرست. اسمت چیه و هدفت واسه جامعه چیه و ... تازه با من که مصاحبه کرده بودن گفتن مکالمت خیلی خوبه!!! معلمام هم توی ترمای قبل اینو گفته بودن)
ما هم گفتیم: کی حوصله داره؟؟؟
بعد نگین گفت: مامانم میخواد زود بره که مادربزرگم که میخواد بیاد پشت در نمونه.
تو راه که داشتیم میرفتیم، هی میخندیدیم. آخه مامان نگین با اینکه کفش پاشنه بلند پاش بود، از ما سریع تر راه میرفت.![]()
گفتم نگین این مامان تو اگه مسابقه دو و میدانی بده توی خاورمیانه نفر اول میشه!
2 شکم هم زاییده بود ولی اندامش مثل باربی بود!!! خلاصه مامانش جلو جلو رفت که زود برسه خونشون که مادربزرگ نگین پشت در نمونه!
ما 2 تا هم داشتیم میرفتیم که دیدیم این نکیر منکرها (صغری کماندو ها و غضنفر کماندوها) همین جور واستادن. منم مانتوم کوتاه بود گفتم نگین بیا بریم توی یکی از این کوچه های خلوت تا اینا ما رو نبردن کلانتری!!!
رفتیم توی کوچه. کوچه اش هم خلوت بود و هم رمانتیک (البته آدم و ماشین هم توش رد میشد هااا!!! اونقدرم خلوت نبود.) مثل این نامزد ها حرف زدیم و...![]()
من: این آقای ناصح ن چقدر خوشگله.
نگین: اگه نیما ن ( داداشش که اونم اونجا معلمه ) رو ببینی چی میگی؟
ــ: اونم دیدم اما از نیم رخ. به نظرم به خوشگلی ناصح نبود.
ــ: خب تو از نیم رخ دیدی. نیما از ناصح خوشگل تره. چشماش جاذبه بیشتری داره.
رفتیم سر یک چهارراه. یک 4 راه بود و 40 تا چراغ! همین جور ماشین ها و موتورها رد میشدن.
رفتیم اونور خیابون. خداحافظی کردیم و رفتیم.![]()
و... همین
پایان
سال اول راهنمایی به دلایلی برای من بدترین سال تحصیلیم (بعد از امسال) بود. اما 2 تا خاطره جالب ازش دارم.
خاطره اول
یک روز یکی از هم کلاسی هام به نام بهاره چی توز موتوری 300 تومنی آورده بود. که ۳/۲ اون رو من غارت کردم. ![]()
آخرای زنگ دوم بود. بهاره از خانممون اجازه گرفت رفت آب بخوره. زنگ تفریح که شد هر چی منو نگار واسش صبر کردیم نیومد. نگار گفت من میرم دنبالش.
منم رفتم پشت پنجره ببینم کی میان. هر چی صبر کردم نیومدن. گفتم برم پفک بهاره رو بردارم. برداشتم دوباره رفتم پشت پنجره. همین جور تند تند میخوردم و در عین حال نگاه میکردم که کی میان.
یک دفعه بهاره و نگار اومدن پشت پرده واستادن گفتن: فاطمـــــه! منم گفتم: تــَــــموووم شــُــــد!
بهاره هم از اونجایی که خـــیلی بچه بود، زد زیر گریه
و من و نگار غش کردیم از خنده!![]()
آخرش هم 200 تومن بهش دادم که نه سیخ بسوزه نه کباب!![]()
خاطره 2
دی ماه بود که این بهاره دروغگو* به من گفت: مامانم مریضه. بابام هم بهمون پول تو جیبی نمیده. میشه تو کمکم کنی؟! گفتم: باشه، 1000 تومن بهت میدم. گفت: حتما اسفند برات میارم.
اسفند شد و به یکی دیگه از بچه ها هم 500 تومن بدهکار بود و پول اون رو هم نیاورده بود. من و وحیده و نگار و نسترن و مهلا (همون بنده خدا)، با هم لشکر کشی کردیم در خونش.![]()
با هم در زدیم و مادرش اومد دم در. گفتیم: این بهاره 1500 باید بما بده! گفت: باشه فردا بیاید من بهتون میدم. رفت توی خونه. وحیده گفت این که مامانش از منم سالم تر بود!
( آخه به اونم دروغ گفته بود مامانم مریضه
)
با هم زنگ آیفون رو زدیم که از بهاره خداحافظی کنیم. باباش برداشت.
با حالت عصبانی گفت: بهاره خونه نیست! ( با چشای خودمون دیدیم رفت تو
)
من گفتم: باشه! پس بهش سلام برسونید! ( با تشر، آخه خالی بستن هم حساب کتاب داره. الکی که نیست.![]()
)
فرداش دوباره 5 تایی رفتیم در خونش. بهاره گفت: مامانم گفته این بار باید خودش تنها بیاد.
من: تنها نمیام ولی به بچه ها میگم توی سایه بون این خونه بغلی وایستن، تا دیده نشن!
بعدم به بچه ها علامت دادم! اونا هم رفتن و همین جور ما رو نگاه میکردن.![]()
بهاره: باشه! بعد مامانش رو صدا زد. مامانش گفت هنوز حقوق نگرفتم. بگو بره فردا بیاد. گفت ببخشید فردا بیا! واقعا شرمندم! درو بست و رفت تو!
بچه ها همه از توی سایه بون پریدن بیرون و گفتن زنگ آیفون رو بزن بگو فردا تولد مامانمه پول رو بیاری هااااا !![]()
زنگ آیفون رو زدم که همینو بهش بگم، دوباره بابای .... برداشت. ![]()
گفت: بهاره خونه نیست!
من: باشه. فقط بهش بگین فردا تولد مامانمه پول رو نیاره من میدونم با اون.![]()
باباش: برو گم شو !!!! ( وااااااای! فحش داد؟؟؟!!!
)
من: خفه شو! (ایول! دمم گرم!!!
)
بعدم با بچه ها رفتیم. تو راه بهشون گفتم هم چین با من حرف میزنه انگار پسر خالشم. اینا هم هی بهم میخندیدن میگفتن وقتی عصبانی میشی قیافت خنده داره!
اینم از دلداری اینا !![]()
فرداش رفتیم خون به پا کنیم.![]()
رفتیم در خونشون. مامان و باباش گفتن در رو ببند و بیا تو! بد بخت از ترس سریع در رو تو روحمون
(رومون نه هاااا روحمون) بست!![]()
ما هم زنگ آیفون رو زدیم. هنوز هیچی نگفتیم باباش گفت برین گم شین!
ما هم جلسه گذاشتیم. وحیده گفت بچه ها من از این مرتیکه میترسم. ( در رفت؟؟؟!!! ای ترسووووو![]()
![]()
)
مهلا هم گفت من اتوبوسم زود میره باید برم! اونم رفت.![]()
نگار و نسترن گفتن برو بهش بگو من میخواستم واسه مامانم کادو بخرم، فقط 1000 تومن کم دارم. اما شما هنوز پول من رو ندادین. تا فردا صبر میکنم. اگه دادین که هیچی اگه نه، با پلیس 110 میام.![]()
زنگ آیفون رو زدم و همینا رو گفتم.
باباش: برو گم شو.![]()
من: تا فردا بیش تر صبر نمی کنم هااااااا...![]()
باباش: میام میزنمت هاااا.... ( بله؟ چشمم روشن! چه غلطا !![]()
)
من: غلط میکنی! نامحرمی!![]()
![]()
نسترن دستمو کشید و تو آیفون داد زد: عزیـــــــزم! خون خودتو واسه یک مشت آدم بی لیاقت کثیف نکن!![]()
![]()
![]()
فرداش بهاره اومد و پول من و مهلا رو داد. ![]()
وقتی به مامانم گفتم کلی خوشحال شد. نه بخاطر 1000 تومن. بخاطر این که تو سری خور نیستیم. و البته در مقابل دروغ وایستادیم.
نتایج اخلاقی:
1- همیشه با دوستاتون کار کنین و تنها عمل نکنین.
2- از مادرتون هم کمک بگیرید. من در طی این عملیات بـــســـــی خطیر از راهنمایی های مادرم استفاده کردم.
3- در این مواقع بزرگتر احترام نداره!!!
4- هیچ وقت دروغ های یک همچین آدمایی رو باور نکنین!
پاورقی
چه دروغا که نمیگفت، اون اوایل میگفت من سرطان خون دارم، انقدر بچه ها واسش گریه کردن، بعد گندش در اومد همش جلب توجه بوده. کل مدرسه ازش بدشون میومد.
آرسنال خانم ها یا همون Arsenal Ladies
Emma Byrne

نام: اما بایرن شماره: 1 پست: دروازه بان
Alex Scott

نام: آلکس اسکات شماره: 2 پست: مدافع
Yvone Tracy

نام: ایون تریسی شماره:3 پست: مدافع
Jayne Ludlow

نام: جین لادلو شماره: 4 پست: میانه و کاپیتان دوم
Faye White

نام: فی وایت شماره: 6 پست: مدافع و کاپیتان اول
ُ
Ciara Grant
نام: سیارا گرنت شماره: 7 پست: میانه
Kelly Smith

نام: کلی اسمیت شماره: 8 پست: مهاجم
Lianne Sanderson

نام: لیان سندرسن شماره: 9 پست: مهاجم
Julie Fleeting

نام: جولی فلیتینگ شماره: 10 پست: مهاجم
Rachel Yankey

نام: راشل یانکی شماره: 11 پست: مهاجم
Gamma Davison

نام: گاما دیویسن شماره: 12 پست: مهاجم
Rebecca Spencer

نام: ربکا اسپنسر شماره: 13 پست: دروازه بان
Karen Carney

نام: کارن کارنی شماره: 14 پست: مهاجم
Gilly Flaherty

نام: گیلی فلاهرتی شماره: 15 پست: مدافع
Kim Little

نام: کیم لیتل شماره: 16 پست: میانه
Katie Chapman

نام: کتی چاپمن شماره: 17 پست: مدافع
َ
Anita Asante
نام:آنیتا آسانته شماره: 18 پست: مدافع
Mary Phillip

نام: مری فیلیپ شماره: 23 پست: مدافع
_________________________________________________
آرسنال آقایان یا همون
Arsenal BoysJens Lehmann

نام:ینس لمن شماره: 1 پست: دروازه بان
Abou Diaby

نام: آبو دیابای شماره: 2 پست:
میانه
Bacary Sagna
نام: بکری ساگنا شماره: 3 پست: مدافع
Cesc Fabregas
نام: سس فابرگاس شماره: 4 پست: میانه
Kolo Toure
نام: کلو توره شماره: 5 پست: مدافع
Philippe Sanderos
نام: فیلیپ سندروس شماره: 6 پست: مدافع
Tomas Rosicky
نام: توماس روسیکی شماره: 7 پست: میانه
Eduardo

نام: ادواردو شماره: 9 پست: مهاجم
William Gallas
نام: ویلیام گالاس شماره: 10 پست: مدافع
Robin Van Persie
نام: رابین ون پرسی شماره: 11 پست: مهاجم
Alexander Hleb

نام: الکساندر هلب شماره: 13 پست: میانه
Denilson

نام:
دنیلسن شماره: 15 پست: میانه
Mathieu Flamini
نام: متیو فلامینی شماره: 16 پست: میانه
ََُ
Alexandre Song
نام: الکساندره سانگ شماره: 17 پست: میانه
Gilberto
نام: گیلبرتو شماره: 19 پست: میانه
Johan Djourou
نام: جوهان دجورو شماره: 20 پست: مدافع
Lukasz Fabianski

نام: لوکاس فابیانسکی شماره: 21 پست: دروازه بان
Gael Clichy
نام: گائل کلیچی شماره: 22 پست: مدافع
Manuel Almunia

نام:مانوئل آلمونیا شماره: 24 پست: دروازه بان
Emmanuel Adebayor

نام: امانوئل آدبایور شماره: 25 پست: مهاجم
Nicklas Bendtner
نام: نیکلاس بندتنر شماره: 26 پست: مهاجم
Emmanuel Eboue
نام: امانوئل ابو شماره: 27 پست: میانه
َ
Armand Traore
نام: آرماند ترائوره شماره: 30 پست: مدافع
Justin Hoyte

نام: جاستین هویته شماره: 31 پست: مدافع
Theo Wallcott

نام: تئو والکت شماره: 32 پست: میانه
رنگ واقعی آسمان سیاه هست. علتش هم اینه که از طرف آسمان هیچ پرتویی به ما نمیرسه و جایی که پرتو نباشه سیاه بنظر میرسد.
پس چرا آسمان رنگی هست؟
علت این پدیده پراکندگی نور هست. یعنی نوری که از سمت خورشید وارد جو میشه در جو پراکنده میشه. پرتو ها با ذرات معلق و مولکولها برخورد میکنند و به این طرف و آن طرف میرن و وقتی از زمین به بالا نگاه میکنیم از تمام جهات به ما نور میرسه.
چرا آسمان آبی هست و خورشید زرد ؟


زمانی که پرتوهای نور به ذرات هوا برخورد میکنند همه به یک شکل پراکنده نمیشن. چونکه ذرات اندازه های مختلف دارن و نور هم طول موجهای مختلف. در جو زمین شرایط به گونه ای هست که پرتوهایی که در محدوده نور آبی هستند بهتر پراکنده میشن و زرد و قرمزها میتونن به راهشون ادامه بدن. نتیجه این پدیده یک آسمان آبی و خورشید زرد هست. نور زرد باقیمونده همون نور سفید هست که پرتوهای آبی اون منحرف شدن.
چرا ابر سفید هست؟
این رنگ در شرایط هوای شرجی هم دیده میشه. یعنی آسمون سفید میشه. علتش رو با توضیحات بالا میشه فهمید. در ابر یا هوای شرجی جنس و اندازه ذرات معلق عوض میشه و پراکندگی دیگه مختص به طول موج آبی نیست. وقتی همه نور خورشید پراکنده بشه آسمون و حتی خود خورشید سفید رنگ دیده میشه. (ذرات آب معلق در هوا اندازه ای به مراتب بزرگتر از مولکولهای هوا دارن)
چرا موقع غروب خورشید قرمز میشه؟

پاسخ به این سوال حالا خیلی راحت شده. در موقع غروب نور خورشید مسافت بیشتری رو در جو طی میکنه و مقدار بیشتری از نور آبی خودش رو از دست میده و بیشتر به قرمز متمایل میشه.

در مورد ابرهای سیاه هم علت جذب یا پراکندگی تمام نورهاست که موجب میشه ابر از پایین سیاه بنظر برسه.
١. وقتى يکساله بوديد، او شما را حمام میبرد و تميز میکرد. قدردانى شما از او اين بود که تمام شبها تا صبح گريه میکرديد.
٢. وقتى دوساله بوديد، او به شما راه رفتن آموخت. قدردانى شما از او اين بود که هر وقت صدايتان میکرد فرار میکرديد.
٣. وقتى سهساله بوديد، او تمام غذاهاى شما را با عشق و علاقه آماده میکرد. قدردانى شما از او اين بود که ظرف غذايتان را روى زمين میانداختيد و همه جا را کثيف میکرديد.
٤. وقتى چهارساله بوديد، او به دست شما چندمداد رنگى داد. قدردانى شما از او اين بود که روى ديوارهاى اتاق و ميزغذاخورى خط میکشيديد.
٥. وقتى پنجساله بوديد، او لباسهاى قشنگ به تن شما میپوشاند. قدردانى شما از او اين بود که خود را در نزديکترين خاک و گِلى که پيدا میکرديد میانداختيد.
٦. وقتى شش ساله بوديد، او براى شما يک توپ خريد. قدردانى شما از او اين بود که آن را به شيشه همسايه کوبيديد.
٧. وقتى هفت ساله بوديد، او شما را به مدرسه برد. قدردانى شما از او اين بود که داد میزديد:«من نميام! من نميام!»
٨. وقتى هشت ساله بوديد، او به دست شما يک بستنى داد. قدردانى شما از او اين بود که آن را روى لباس خود ريختيد.
٩. وقتى نه ساله بوديد، او شما را به کلاس آموزش موسيقى فرستاد. قدردانى شما از او اين بود هيچگاه تمرين نمیکرديد.
١٠. وقتى ده ساله بوديد، او با ماشين شما را همه جا میرساند، از استاديوم ورزشى تا مدرسه تا جشن تولد دوستتان تا ... قدردانى شما از او اين بود که از ماشين پياده میشديد و پشت سرتان را نگاه هم نمیکرديد.
١١. وقتى يازده ساله بوديد، او شما و دوستتان را به سينما میبرد. قدردانى شما از او اين بود که از او میخواستيد در رديف جداگانه بنشيند.
١٢. وقتى دوازده ساله بوديد، او به شما هشدار میداد که بعضى فيلمها يا برنامههاى تلويزيون را تماشا نکنيد. قدردانى شما از او اين بود که صبر میکرديد تا او از خانه بيرون رود.
١٣. وقتى سيزده ساله بوديد، او به شما پيشنهاد میکرد که موى سرتان را اصلاح کنيد. قدردانى شما از او اين بود که به او میگفتيد از مُد چيزى نمیفهمد.
١٤. وقتى چهاردهساله بوديد، او هزينه سفر يکماهه شما را در تعطيلات تابستان پرداخت کرد. قدردانى شما از او اين بود که حتى يک نامه هم برايش ننوشتيد.
١٥. وقتى پانزده ساله بوديد، او از سرکار به خانه بازمیگشت و در انتظار استقبال شما بود. قدردانى شما از او اين بود که در اتاقتان را قفل میکرديد.
١٦. وقتى شانزده ساله بوديد، او منتظر يک تلفن مهم بود. قدردانى شما از او اين بود که مدتى طولانى تلفن را اشغال نگهداشته بوديد و با دوستتان حرف میزديد.
١٧. وقتى هفده ساله بوديد، او در جشن فارغالتحصيلى دبيرستان شما گريه کرد. قدردانى شما از او اين بود که به او توجهى نکرديد و تمام شب را با دوستانتان گذرانديد.
١٨. وقتى هجده ساله بوديد، او به شما رانندگى ياد داد و اجازه داد ماشينش را برانيد. قدردانى شما از او اين بود که هر وقت فرصت پيدا میکرديد کليد ماشينش را يواشکى بر میداشتيد و میرفتيد.
١٩. وقتى نوزده ساله بوديد، او هزينههاى دانشگاه شما را میپرداخت، شما را با ماشين به دانشگاه میرساند، کيف شما را حمل میکرد. قدردانى شما از او اين بود که ٥٠ متر مانده به دانشگاه از ماشين پياده میشديد و با او خداحافظى میکرديد تا جلوى دوستانتان خجالت نکشيد.
٢٠. وقتى بيستساله بوديد، او از شما درباره دوستانتان سوال میکرد. قدردانى شما از او اين بود که به او میگفتيد «به تو مربوط نيست».
٢١. وقتى بيستويک ساله بوديد، او به شما شغلهايى را براى آيندهتان پيشنهاد میکرد. قدردانى شما از او اين بود که به او میگفتيد: «من نمیخواهم مثل تو بشم.»
٢٢. وقتى بيستودوساله بوديد، او براى فارغالتحصيلى شما از دانشگاه يک مهمانى ترتيب داد. قدردانى شما از او اين بود که از او خواستيد شما را به مسافرت يک ماهه خارج از کشور بفرستد.
٢٣. وقتى بيستوسهساله بوديد، او براى آپارتمان شما يک دست مبل خريد. قدردانى شما از او اين بود که به دوستانتان میگفتيد چقدر اين مبلمان زشت است.
٢٤. وقتى بيستوچهارساله بوديد، او با نامزد شما ملاقات کرد و از شما درباره برنامه آيندهتان سوال کرد. قدردانى شما از او اين بود که با صداى بلند داد زديد: «مادر، خواهش میکنم!»
٢٥. وقتى بيستوپنج ساله بوديد، او به هزينههاى عروسى شما کمک کرد، در مراسم عروسیتان گريه کرد و به شما گفت که عميقاً عاشق شماست. قدردانى شما از او اين بود که به يک شهر ديگر نقل مکان کرديد.
٢٦. وقتى سیساله بوديد، او به شما در مورد تربيت بچهتان نصيحت کرد. قدردانى شما از او اين بود که به او گفتيد «زمانه ديگر عوض شده است.»
٢٧. وقتى چهل ساله بوديد، او به شما تلفن کرد و روز تولّد يکى از نزديکان را يادآورى نمود. قدردانى شما از او اين بود که به او گفتيد «من الان خيلى سرم شلوغ است.»
٢٨. وقتى پنجاه ساله بوديد، او بيمار شد و به مراقبت شما نياز داشت. قدردانى شما از او اين بود که او را به خانه سالمندان فرستاديد.
٢٩. و ناگاه، يکروز او به آرامى از دنيا رفت و تمام کارهايى که میتوانستيد بکنيد و نکرده بوديد مثل صاعقه به قلب شما فرود آمد.
اگر او هنوز در کنار شماست، هرگز فراموش نکنيد که او را بيشتر از هميشه عاشقانه دوست بداريد. و اگر نيست، عشق بیقيد و شرط او را به ياد آوريد.
از وبلاگ الهه جون http://ghasedak-e-sorkh.blogfa.com
تولد حضرت زهرا بانوی دو عالم و الگوی زنان و مردان با ایمان مبارک.

روز مادر هم مبارک!![]()

از وبلاگ حوض نقاشی (دوست خوبم نقاش باشی)
http://hozenaghashy.blogfa.com
تولد بازیگر محبوبم رو هم به خودم و دوستام تبریک میگم.

با تشکر از سپیده عزیزم ![]()
تا بعد یا علی![]()
امروز رفتم کارنامم رو گرفتم. دیگه تابستونم شروع شد!
شدم
28/19 !اولویت اول هم ریاضی. ![]()
دوم فنی و حرفه ای. سوم تجربی. چهارم کار و دانش. پنجم انسانی. ششم معارف.
ریز نمراتم رو هم نمیزنم؛ چون:
1- باز بعضی ها شاکی میشن. فکر میکنن من قصد و غرض دارم. اما من اصلا اهل این حرفا نیستم.
2- کی براش اهمیت داره؟!
تا بعد یـــــا عــــــلـــــی ![]()




