تبليغاتX
شیطونی های یک دختر دبیرستانی
جمعه 1387/03/31
تشکر + 3 نفر مثلا مهم از این مدرسه بیخود

به تقاضای سپیده و رعنا جون من از خاطرات تابستونم مینویسم.

به تقاضای الهه جون از «خانم خ (مــــدیـــــرمـــون)» و «خانم پ (نــــاظــــم مــــون)» و «خانم ج (مــــعــــاون پـــــرورشــــی مــــون)» مینویسم.

خانم خ هم چین آروم صحبت میکنه، و همه یک جورایی بهش متلک میگن (پشت سرش البته) یکی میگه صداش از ته چاه در میاد، یکی موقع سخنرانی های مسخرش گفت ای خدا این باز میخواد توی دلش صحبت کنه، و خیلی هم لجبازه.

مثلاً یک دفعه یکی از دوستام توی کلاس 121 گفت خانم خ، این خانم ص (معلم فیزیکشون، واقعا افتضاحه) خیلی بد درس میدن.

خانم خ: ایشون خـــیـــلـــی معلم خوبی هستند. واقعا معلم خوبی هستند. قدر ایشون رو بدونید. واقعا ایشون هر کار بتونن واسه شما میکنن تا درسو یاد بگیرید. خـــیـــلـــی معلم زحمت کشی هستن!

دوستم: بله حق با شماست خانم خ. ببخشید معذرت میخوام. خداحافظ!

بعد اومد توی سرویس. اینا رو داشت برای من میگفت، با همون لحن مسخره ی خود خانم خ . هر چی از دهنش در اومد بهش گفت. حقش بود.

خانم پ که دوستان از قبل با ایشون آشنایی دارن. ایشون یکی از 3 تا ناظمامون هستن که عینک رو میذارن پایین دماغشون و از بالاش نگاه میکنن! به طوری کاملاً مرموز که احساس میکنید الآن خورده می شوید!

اگر بخواد متنی رو بخونه، از عینکش استفاده میکنه. در غیر اون صورت خــــــیــــــر! یعنی خودش دوربینه و عینکش نزدیک بین.

خیلی هم با بچه هاست و خیلی مهربونه ولی خدا نکنه بد اخلاق شه! چنان داد میزنه که اگه هیتلر هم اونجا باشه سکته میکنه!

در مورد اون 2 تای دیگه زیاد شناخت ندارم. فقط میدونم اونا خــــیـــــلــــی از دبیرا دفاع میکنن ولی خانم پ میگه باشه، باهاشون صحبت میکنم!

خانم ج هم که محشره! البته دین و زندگی رو به بچه های 121 درس میده. هیچ کدوم ازش راضی نیستن. میگن از وقتی میاد کلاس دستاشو مثل حالت کاسه آش میگیره، بعد میگه لذا آسمان (کاسه آش به طرف بالا) و زمین (کاسشو میاره پایین) و... بعد وقتی میخواد بگه: به حرفام گوش بدین. میگه: دخترم، گوش کن! (با حالت اردلان شجاع کاوه ، یا همون فرزاد پاکنژاد شوهر پرستو توی مجموعه چارخونه)

به تقاضای خودم هم میخوام از خاطرات راهنماییم بنویسم که اونــــا دیگه وااااااقعا شیطونیه!

مر۵۰ ار کمک ها و نظراتتون

تا بعد یا علی

نوشته شده توسط فاطمه در 6:13 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 1387/03/27
آخرین خاطرات امتحانا

عربی(دوشنبه 13/3): امتحانش آسون بود، ولی یک مراقب... گیرمون اومده بود. من دیگه عادت کردم که موقع دور کردن، برگمو کج بذارم. ملیکا داشت به یک جای دیگه نگاه میکرد، ولی اون زنیکه... به ملیکا گفت: هی، خانم! سرت روی برگه خودت باشه! (توهین کرد؟؟؟!!!) بعد به منم گفت: برگتو درست کن! (داد زد، ســـرم؟؟؟!!!) هیچی دیگه انقدر ترسیدم! 2 دور کردم، موقعی که میخواستم برم برگمو بدم، هم چین چپ چپ نگام میکرد.

بچه ها میگفتن معلم فیزیکه، گفتم خدا به داد شاگرداش برسه! خـــلاصه بعد از امتحان، یکی از بچه ها موبایلشو آورده بود، با همدیگه آهنگ گوش دادیم و جِوادی رقصیدیم و... کلی حال داد!

یکی از بچه ها اومد پیشم گفت: دیــــروز صدای انفجار از خونه شما اومد؟! گفتم: نـــه!!! گفت: آخـــه شنیدم انقدر خر زدی، که مغزت منفجر شده.

ای خدا...ا ! آخه چرا همه فـــکــــر میکنن من خر خونم؟! من فقط توی زیست و مطالعات خر زدم، اونم چون حفظیاتم افــــــتــــضـــاحــــه! تازه یکی بیاد به خودش بگه!

شیوا جونم رو هم دیدم! دوباره بهش از اون سلام قشنگا کردم! بازم ترسید و از جا پرید!

در کل روز باحالی بود! بابام هم عازم تهرانه! آخ جون، میره شنبه میاد! ولی کاش 31 برمیگشت. وقتی میره عوام الناس همه از دستش راحت میشن! آخه خیلی لـــوســـه !

___________________________________________________________________________

ادبیات(یک شنبه 19/2): امتحان گندی بود. 5/6 روز وقت داشتیم. عـــالــــی بود. قرار بود 16/3 امتحان شیمی داشته باشیم، ولی چون دولـــت تـــعـــطـــیــــل کرد، افتاد 27/3. ولی افسوس که من و هم مدرسه ای هام هر چی بیشتر بهمون وقت بدن کمتر درس میخونیم. من که جمعه و شنبه اش خوندم فقط! تازه شنبه شبش نخوابیدم فقط 20 دقیقه چرت زدم! وای کل شب بیدار بودم، از آخرم فصل 9 رو نخونده بودم. فکر کنم این گند ترین امتحانم بوده باشه.

یکی از سؤالاش جوابش میشد نوشته سیاسی- اجتماعی به تقلید از اروپا. حالا من چی نوشتم؟! نوشته سیاسی- انتقادی به تقلید از دهخدا !

یک سؤالایی داده بودن! اه اعصاب خرد کنا! بیخیال دیگه گذشت، قبول که میشم! تو مدرسه هم بعد از 5 روز که شیوا رو دیده بودم همش میپریدم توی بغلش، هر 2 دقیقه به 2 دقیقه شارژ میشدم با این کار! ولی با بچه ها امروز استثناً حالید اســــــــــــاس!

بعد از ظهرش هم رفتیم روضه انقدر خوش گذشت جاتون خالی!

____________________________________________________________________________

زبان(3 شنبه 21/3): یک امتحان سختی بود که خدا می دونه! منی که تا ترم 23 زبان رفتم، از سر امتحان اومدم و خوشحال و شنگول که فکر میکردم 20 میشم! اومدم دیدم میشم 5/19 ! انقدر ضد حال بود!

ولی خیلی راحت بودم. این 2 روز رفتم روضه و کامپیوتر و اینترنت و ... ولی دوستام حسابی داشتن خر میزدن! اون سؤاله رو هم معلممون سر کلاس گفته بود، یعنی توی کتاب نبود.

سر جلسه که بودم دلم همش پیش شـــــــیـــــــوا بود! از سر جلسه که اومدم لحظه شماری میکردم، تا شیوا رو ببینم، ولی مگه هر چی صبر میکردم اون میومد؟! رفتم از یکی از دوستام پرسیدم پیش دانشگاهی ها کجان؟

گفت امروز کلاس ندارن. شاید یکشنبه ای که گذشت آخرین کلاسشون بود! البته شاید.

انقدر ناراحت شدم که خدا میدونه، همش دعا میکردم که 5 شنبه هم بیاد من ببینمش.

____________________________________________________________________________

دین و زندگی(5 شنبه 23/3): امتحان خــــــــیـــــــــــلـــــــــی آســــــــونــــــــی بود. همه رو جوابیدم ولی نمیدونم 20 میشم آیا؟

همه خوب دادن. من که شبش فقط 2 ساعت خوابیده بودم.

بچه ها هی میومدن میگفتن چه قدر خوندی خرخون؟! گفتم من اگه خرخون بودم از ساعت 8 شب شروع نمیکردم به خوندن. واقعاً من چقدر خــــــرم! از ساعت 8 شب شروع کرده بودم به خوندن تا صبح فرداش!

از سر جلسه هم همه خوشحال و خندون میومدن بیرون! یکی گفت تنها امتحانی بود که من 20 میشم!

حالا خوبه اون همین یکی رو 20 میشه من که یک دونه 20 هم ندارم،البته شاید!

رفتم شیوا رو دیدم هم چین احـــــســــاســــی بود صحنه! فقط باید می دیدین! بعد قربونش برم رفت بسکتبال بازی کنه، انقدر قشنگ بازی میکرد! توی تابستون چی کار کنم؟؟؟!!!

بهم گفت 2 شنبه روز امتحان شیمی هم میاد! انقدر ذوق کردم! بعد ازش خداحافظی کردم و رفتم.

ظهرش هم رفتم مث خــــــرس خــــــــوابــــــــیــــــــدم!

____________________________________________________________________________

شیمی(2 شنبه 27/3):این آخرین امتحان رو هم دادیم. وای خدا چقدر سخت بود. من که داغون شدم. فکر کنم بشم5/19-18. از نظر خودم که خیلی گنده!

بعد از امتحان هم دوستام بهم گفتن شیوا اون روز در به در دنبالت گشت که بیاد بهت بگه منتفی شد، نمیتونه 2 شنبه بیاد ولی تو رفته بودی!

انقدر ناراحت شدم وقتی اینو شنیدم.

رفتم پیش هم سرویسیم داشت با بچه های دیگه ( هم کلاسی هاش) بلوتوث بازی میکرد. ماشاالله با همه بچه های مدرسه دوستم الا بچه های کلاس خودمون!

یکی از دوستاش اسم بلوتوثش رو گذاشته بود «زبان و ادبیات شیرین فارسی»! چون عاشق معلم فارسی شونه!عجب عشقی!

بعد هم سوار سرویس شدیم! راننده سرویس حلالیت طلبید و... به نظر من که بهترین راننده سرویسی بود که تا حالا داشتم!

ظهر25/3 رفتم دبیرستان سعدی پیش دوستام! دبیرستان سعدی درش بسته بود، از یکی از دوستای دوره راهنماییم که همون اطراف بود پرسیدم چرا درش بسته است گفت دارن خرابش میکنن باید بری هنرستان کیمیا. هنرستان کیمیا مدرسه دیوار به دیوار راهنماییمه. کلا اونجا دبستان، راهنمایی، هنرستان و دبیرستان همه هست. البته دخترانه + یک دبستان پسرانه!

رفته بودم نیلوفر رو ببینم، ولی نیلوفر... (نمیدونم بهش چی بگم نازن بی معرفت) رفته بود خونشون. بچه های دیگه رو دیدم. خوب بودن، همه مثل سابق باحال. بعد ازشون پرسیدم چه امتحانی داشتین گفتن ادبیات! همه خراب کرده بودن! گفتن شیمی مون هم خــــیــــــلـــــی ســــخـــــت بود! چه جالب مثل ما !

خیلی ظلم بود ما باید 27/3 تعطیل میشدیم اونا 25/3 !

خلاصه بعد رفتم خونه نیلوفر! گفتم ای بی معرفت واسه چی صبر نکردی تا من بیام! گفت مامانم گفته بود زود بــــیـــــا خونه!

بعد گفت میخوان سعدی رو بیارن بلوار خیام ( یعنی جای خونه ما، آخ جـــــون ) البته هنوز حتمی نشده! بعد با خواهراش کلی گفتیم و خندیدیم! ۴ تا خواهرن. ایول بدون برادر!

____________________________________________________________________________

خب دیگه امتحانای ترم هم تموم شد، این وسط کلی خرامون تلافات جانی و مالی دادن.

حالا باید منتظر کارنامه هامون بشینیم. واااای! عجب استرسی داره. آدم فکر میکنه تا کارنامشو نگیره تعطیلاتش شروع نمیشه. شما هم اینجورید آیا؟

تــــــــو رو خــــــــدا بــــــرام دعـــــا کــــــــنــــــــیــــــــد!

ولی امتحانا یک خوبی داره، بچه های کلاسا با هم خیلی متحد میشن، با هم نمونه سؤال حل میکنن، اشکالای هم رو میگیرن، بعد از امتحان با هم سؤال ها رو چک میکنن. یا مثلا کسی که توی یک کلاس دیگست و در طول سال باهاش یک کلمه هم حرف نزدی، میاد میشینه پشت سرت، بعد بهش میگی برسونی هااا! همین باعث برقراری ارتباط میشه.

خب اینم از خاطرات گند این مدرسه لعنتی، تموم شد! یک سال گذشت، و دیگه بر نمیگرده. یک سال از عمرمون به تاریخ پیوست! يك سال پشت يك مشت «نيمكت پلاستيكي آبي جِواد»نشستيم، دعوا كرديم، خنديديم، فحش به هم داديم، و خيلي كاراي ديگه، ولي خدا رو شكر همش تموم شد، دركل سال كذايي بود. امیدوارم سال دیگه سال خوبی باشه، بهتر از همیشه، برای همتون این دعا رو میکنم.

و یک سوال خــــیــــلـــــی مـــــــهـــــم: الآن که دیگه از شر این مدرسه لعنتی خلاص شدم و خاطره ای برام نمونده که بنویسم، از چی بنویسم؟! چی بگم؟! شما توی قسمت نظرات بگید.

نوشته شده توسط فاطمه در 11:23 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 1387/03/21
نصف وقایع زمان امتحانا

 

خیلی واسم تعجب آور بود

چرا هیچ کدومتون راجع به

کادوی سال دومم یا

اون گیلاسه یا اون خرسه

نظر ندادین؟!

فیزیک (3شنبه 31/2): از جمعه وقت داشتیم، آخه از شنبه به بعد بچه ها دیگه نرفتن. خیلی وقت عالی بود. منم هی با سی دی مینشستم کار میکردم، بعضی اوقات هم به بهونه کار کردن با سی دی آهنگ گوش دادم، فیلم نگاه کردم و... ولی خدایی درس رو هم خوندم.

توی مدرسه: از 19/2 کتاب اجتماعی مو داده بودم دست یکی از بچه های 121. گفتم شنبه 21/2 برام بیارش اونم رفت که بیاد. اعصابم رو ریخته بود به هم. رفتم از تک تک بچه های 121 پرسیدم کتاب مطالعاتم دست شما نیست؟

دست هیچ کدوم نبود، رفتم به یکی از بچه های سال دوم گفتم 5شنبه برام میاری کتابتو؟ گفت باشه. انقدر ذوق کردم، آخه سؤال متن های اونا کامله.

امتحان هم بد نبود، بعضی سؤال ها هم 2 یا حتی 3 تا جواب میشد براش بدی. مثلاً یک سوال که جای خالی بود، هم میشد بنویسی هم گرا، هم میشد بنویسی عدسی چشمی، هم میشد بنویسی برای دیدن جسم در بینهایت.

همه رو جوابیدم ولی نمیدونم که 20 میشم آیا؟

كلاس زبان: بد نبود، امتحان فاينال داشتيم، افتضـــــاح دادم، گفته بودم ميد ترممو بد دادم، اما خوب داده بودم، شده بودم2/9. كمترين نمرمون 8/8 بود. (از 10 نمره) البته خدا رو شكر واسه فاينالم 2 نمره دارم (فاينالمون از 40 نمرست)

من و وجيهه و محدثه بعد از فاینال رفتيم دم ايستگاه. اتوبوس محدثه اومد، اون سوار شد و رفت. من تا ديدم خط 2/22 هست، به وجيهه گفتم برم؟! گفت: خب، خط توهستش ديگه، برو! سوارش شدم و رفتم (من، هم با خط 15 ميتونم برم، هم با خط 2/22، ولي با 2/22 اگه برم، بايد سر يك ايستگاهي پياده شم، بعد برم سر يك ايستگاه ديگه و يك خط ديگه بشينم تا برم خونه، كه يكي از خط هايي كه مياد، هم سر ایستگاه اول هم دوم، خط 15 هست، محدثه با خط 15 و 19 میتونه بره، وجیهه با خط 15 و 13، یعنی کلاً خط 15 در ما مشترکه.) هیچي ديگه از 2/22 پیاده شدم رفتم سر اون ایستگاهه خط 15 اومد، سوار شدم ديدم وجيهه اونجاست.

گفت: اِاِاِ...تو اينجايي؟! گفتم آره ديگه چي كار كنيم؟ گفت اي شيطون! تو خوبه بری توی سی آی ای، مأمور مخفی شی! بعد موقع پیاده شدنم، گفت:مراقب خودت باش، گفتم باشه، تا هفته اول تير خداحافظ (ترم تابستون مون از هفته اول تير شروع ميشه)

بعد که از اتوبوس پیاده شدم، یک حس بدی بهم دست داد، گفتم کاش یکم صبر میکردم، خط 15 میومد، از همون اول با 15 میرفتم، یک بلیط هدر نمیرفت (نیست خـــیـــلـــی گرونه). از یک طرفی هم دلم واسه اون 4 تا هم کلاسی های کلاس زبانم تنگ شد (چه بچه ای ام من! هنوز نیم ساعت نشده بود از هم جدا شده بودیم)

اومدم خونه زبان فارسي خوندم، يك ذره، بعد عين بچه هاي خوب رفتم لالا كردم.

________________________________________________________________________

زبان فارسی(5شنبه 2/3): هماهنگ کشوری بود، خیلی آسون بود. ولی صبحش تا ساعت 3 بیدار بودم، هر چی خر میزدم یاد نمیگرفتم که! آخه من حفظیاتم افـــتـــضـــاحــــه! همه رو جوابیدم ولی 5/19 میشم. بعد از امتحان رفتم پیش همون سال دومیه، گفت: برو بابا! یادم رفت، دوست من از اول سال داره میگه یک سی دی واسه من بیار، من هنوز نیاوردم، اونوقت میخوای واسه تو کتاب مطالعاتمو بیارم؟! خلاصه هیچی دیگه ذوقم فرو کش کرد.

رفتم پیش بچه های خودمون سال اولیا ،گفتم بچه ها اون نامه ای که گفته بود به مؤلفان کتاب زبان فارسی بنویسید چی نوشتین؟ من نوشتم: لطفاً مطالب کتاب زبان فارسی را مفهومی تر بیان کنید. یکی دیگه گفت: من تشکر کردم. یکی دیگه گفت: من گفتم لطفاً کتاب زبان فارسی را حذف کنید.

وای! مرده بودیم از خنده! گفتیم به تو «0» دو گوش میدن. گفت نه از نظر نگارشی باید درست باشه.

اومدم خونمون، بعد رفتم خونه وحیده، تا کتاب زبان فارسیمو با سؤال های امتحان بدم بهش. (آخه باید توی پاسخ نامه جواب میدادیم، سؤالهاش رو با خودمون میبردیم) وحیده انقدر ذوق کــــرد! بعد کتاب مطالعاتشو بهم داد. منم انقدر ذوق کـــردم! ایول 5/2 روز واسه امتحان مطالعاتمون وقت داشتیم!

4شنبه داداشم از اورژانس اون شهری که توش کارمیکنه اومده بود، منم داشتم زبان فارسی میخوندم، همش متنه دیگه، منم شده بودم، عین این معتادایی که بهشون حشیش نرسیده.

من (در حال خماری): شَلام! شِطوری؟

محمد حسن: چته تو؟!

ــ هشتم ولی خشتم! (لحنم درست شد) اه... این زبان فارسی چیه آدم میخونه خوابش میبره!

ــ باید این زبان فارسی را پاس بدارید! درسی به این مهمی!

ــ وااای خدا! باز تو داری شعار میدی؟! ادای این خرخونا رو در میاری؟! انقدر بدم میاد از این کارا! خرخون ملّا!

ــ این مملکت به آدم های خرخون نیاز داره! نه یک مشت بچه سوسول!

ــ من اصلاً از این جور آدم ها خوشم نمیاد! من از این بچه سوسول ها خوشم میاد که آدامس میندازن تو دهنشون موهاشونم سیخ میکنن. (تظاهر بوداااا! من اصلا از این جور آدما هم دوست ندارم، من یک آدم ساده مثل خودم دوست دارم) هیچی دیگه بقیش بیخود بود! همش درس، درس، درس!

________________________________________________________________________

مطالعات(یک شنبه 5/3): تا 4 صبح بیدار بودم همین جور داشتم مطالعات میخوندم، حالا کتاب وحیده هم که مثل من سؤال متن نداره که، اما سؤالاش واضحه. رفتم مدرسه از هرکی میپرسیدم کدوم قسمت هاش رو نفهمیدی یا میگفت همش رو نفهمیدم یا میگفت بخش اقتصاد و سیاست. من هم بخش اقتصاد و سیاستش رو یاد نگرفته بودم آخه خیلی سخت بود. سر جلسه یکی از بچه ها آیة الکرسی آورده بود منم داشتم واسه یک عده ای (4نفر)روون میخوندم، یک دفعه وسطش خانم خ (مدیر مدرسمون) اومد، بچه ها هم علامت دادن پاشو خانم خ پشت سرت، جای در واستاده.

منم سریع بلند شدم، رفتم سر جای خودم نشستم. بعد خانم خ شروع کرد: بچه ها دفعه آخرتون باشه بعد از ساعت یک ربع به 8 میاین سر جلسه، بعد از ساعت یک ربع به 8 هیچ کس حق نداره بیاد بالا، هر کی بعد از ساعت یک ربع به 8 اومد، نمیخواد امتحان بده، بره خونشون. (در ها ساعت یک ربع به 8 بسته میشه، اونوقت بچه هایی که میخوان خر بزنن، این لحظه آخریا رو خر میزنن، بعد یک مدت دیرتر، از در پشتی میرن تو، که من هم بعضی اوقات این کارو میکردم، یک حس باحالی بود، قشنگ مدرسه رو دور میزدیم.) امتحانم رو هم خوب دادم، فکر کنم بشم 19.

اومدم خونمون زنگ زدم به زینب، یک کم درد دل کرد، ولی مگه درد دلاش تموم میشد، گفتم عزیزم به نگار هم میخوام زنگ بزنم. گفت: سلام برسون. بگو حتماً بهم زنگ بزنه. گفتم: راستی زینب! قراره توی تابستون نگار بیاد مشهد. من و وحیده و آتنا و نگار هم قراره دور هم توی پارک جمع شیم تو هم اگه میخوای بیا. گفت معلومه که میام. گفتم تو هم بیا تا مثل سال دوممون دوباره دور هم جمع شیم. خلاصه انقدر ذوق کردیم. بعد زنگ زدم به نگار، گفت چه عجب! گفتم تو چه رویی داری من این همه زنگ زدم، هی صبر کردم تو هم زنگ بزنی، مگه زنگ میزدی؟ بی وفا! گفت ببخشید، دفعه بعد من زنگ میزنم. هیچی دیگه کلی گفتیم و خندیدیم، قضیه این که هر 5 تاییمون قراره تابستون بیایم پارک، رو هم بهش گفتم، کلی ذوق کرد.

_________________________________________________________________________

ریاضی(4شنبه 8/3): اینم هماهنگ کشوری بود، خیلی خرکی آسون بود. من که همه رو جوابیدم ولی نمیدونم 20 میشم آیا؟

یکشنبه قرار شد برم خونه وحیده، از ساعت 5 با هم ریاضی کار کنیم. ولی خیلی خسته بودم، با خودم گفتم از ساعت 3 تا 5 بخوابم، ولی ساعت 6 بیدار شدم، طفلکی زنگ زد خونمون گفت چی شد چرا نیومدی؟! گفتم تو امروز اشکالات رو بگیر، من فردا (دوشنبه) میام، انقدر دلم به حالش سوخت! آخه خیلی خسته بودم. خوابیدم تا ساعت 6 فردا صبحش. با خودم گفتم ساعت 10 برم خونشون. مامانم بیدار شد، گفتم محمد حسن کجاست؟ گفت: دیشب رفت، اومد ازت خداحافظی کنه، ولی تو خواب بودی، اونم گفت از قول من از فاطمه خداحافظی کنین. وقتی شنیدم انقدر ناراحت شدم، با خودم گفتم کاش بیدار بودم لحظه آخری ازش خداحافظی میکردم.

خلاصه ساعت 10 رفتم خونشون، سر راه هم رفتم کلاس زبانم کارنامه این ترمم رو بگیرم، از 100 شدم 84، نمره فاینالم رو هم شدم 5/28 از40 نمره. مامانم قبل از اینکه برم خونشون گفت تا قبل از ناهار بیای خونه هــــااا ! گفتم بــــاشـــــه! ولی مگه اومدم؟! تا ساعت 6:30 خونشون بودم، با هم دیگه نسبت های مثلثاتی، نمودارهای سهمی و اتحادها رو کار کردیم. ساعت 2 غذاشون آماده شد. لوبیا دمی داشتند، با سوپ ، پلو گوشت ، ماست ، دوغ و...

بعد گفت: دیروز بچه ها داشتن میگفتن، سعدی رو میخوان خراب کنن، ببرن بلوار معلم، اگه بخوان ببرن بلوار معلم من (وحیده) و دوستام میریم پروین اعتصامی.

منم گفتم: شاید من و نیلوفر هم در اون صورت بریم پروین اعتصامی. ولی شاید بچه هاتون شایعه کردن.

بعد یک خاطره تعریف کرد. گفت یک روز با بچه ها از طرف مدرسه، رفتیم مدرسه کیمیا (یک هنرستانه دیوار به دیوار مدرسه راهنماییمونه) بعد یک دفعه دیدیم از خونه ی روبه روی مدرسه جای پنجرش یک پسره واستاده همین جور داره ما رونگاه میکنه. ما هم هـــی براش دست تکون میدادیم، ولی هــــیــــچ عکس العملی نشون نمیداد. خودمونو کشتیم ولی اون هیچ کار نکرد. آخرش فهمیدیم اون پوستر «مهدی سلوکی» بوده یارو چسبونده بود به پنجره.

موقع خداحافظی، گفتم: الآن حتماً مامان و بابام کلی نگرانم شدن. رفتم، در خونمون رو که باز کردم، گفتم الآن میان میگن: دختره ی... (در شأن وبلاگ نیست) تو کجا بودی تا حالا؟! نمیگی دل ما شور میزنه؟! هیچی دیگه با کلی ترس و لرز رفتم تو!

یک دفعه دیدم بابام اومد با کلی قربون صدقه گفت: ســــلــــام، خـــانـــوم مـــعـــــلــــــم! گفتم اه باز تو خودتو لوس کردی! (انقدر از این لوس بازی های بابام من بدم میاد)

بعد مامانم گفت: چرا واسه ناهار نیومدی؟! (خیلی نرمال، بدون دلشوره! آخه دیگه اخلاقیات منو میشناسن، میگم ساعت 1 میام خونه، ساعت 7 برمیگردم)

گفتم: دیگه دیدم صرف نمیکنه، نیومدم، دیدم 3 تا غذا درست کردن، حیفم اومد بیام.

فردا صبحش هم بلند شدم بعد از صبحانه ریاضی کار کردم تـــــا شب ساعت 10! البته خودمو خسته نمیکردم. وسطش 100 بار اومدم پای کامپیوتر! صبح ساعت 2 هم بلند شدم (با موبایل) نشستم این نامعادله ها و معادله ها رو خوندم! بعد خوابیدم تا ساعت یک ربع به 5. هر کی از سر جلسه امتحان میومد بیرون، یک لبخند خـــیــــلـــــی زیـــبــــا به لب داشــت. از بس آسون بود. امسال هیچ کدوم از امتحان های ریاضیمون اینقدر آسون نبود.

کلاً روز عـــالــــی بود. بعد از ظهر رفتم با بی میلی زیست بخونم. اینقدر حالم از زیست به هم میخوره.

___________________________________________________________________________

زیست(شنبه11/3): 5 شنبه که 2 تا درس بیشتر نخوندم، جمعه هم مامانم و بابام رفتن میامی، خودم تنها بودم تو خونه، اینقدر حال داد قشنگ درس رو خوندم. یک جورایی مامان و بابام مزاحم درس خوندن من میشن. ولی وقتی میرن، هم مجردی کلی بهم خوش میگذره و هم قشنگ درسو میفهمم.

امتحان رو هم ریــــــــــــــدم اســــــــاس! (نه! از اون لحاظ؛ یعنی خــــراب کــــردم)

فکر کنم بشم 17 یا 18 ! وااااااای خدا شبش هم اصلاً نــــخــــوابــــیــــده بودم! داشتم دیوانه میشدم! این بخش 7 هم که از همه مزخرف تر بود! دراااااااز و بی خاصیت! اصلاً کاربرد نداشت توی زندگی! حالا 7 نمره هم داشت!

اَاَاَه ه ه... مسخره ها! رفتم پیش یکی از دخترای خوب مدرسمون! دیدم چند روزیه ناراحته، توی خودشه! بهش گفتم چرا انقدر فسرده ای؟! این چه وضعشه؟! چی شده دنیا که به آخر نرسیده!

ولی... ولی... ولی اون هیچی به من نمیگفت. نمیدونم شاید من محرم اسرارش نبودم.

بهش گفتم چقدر خوندی؟ گفت هیچی نخوندم!

گفتم پس بشین بخون! ولی مطمئنم خوب میشی، اگه بخونی. مثلاً خیر اون سرم بهش امیدواری دادم!

قبل از امتحان من و ملیکا (پشت سریم، سر جلسه) داشتیم با هم از خاطرات کلاس پنجممون میگفتیم، که سر امتحان چه جوری مینشستیم و... آخه ما اون موقع قشنگ چسبیده بودیم به هم، از روی هم مینوشتیم، بعد یک روز از اداره اومدن، خانم ع از اون ور علامت داد، که از اداره اومدن و از هم فاصله بگیرین. من و اون از هم فاصله گرفتیم، وقتی رفتن دوباره چسبیدیم به هم و از روی هم نوشتیم. آخــــی چه دورانی بود. چه خوش میگذشت! ولی همش تموم شد! هی...ی زندگی!

سر امتحان که یک مراقبی داشتیم، همین جور قدم میزد توی کلاس. انقدر باحال بود، راحت میشد تقلب کنیم. تا نگاش رو از ما بر میداشت، ما برگه هامونو کج میکردیم، منم که انقدر کج کرده بودم، پشت سریم (ملیکا) قشنگ میتونست ببینه.

داشت همین جور از روم مینوشت، این خانم ف یک دفعه دید با یک لبخند خـــیــــلـــی زیبا اومد طرفم و گفت: برگتو درست کن!

من اول برگه رو از سمت راستم کج کرده بودم تا ملیکا ببینه، بعد که اینو گفت درست گرفتم روبروی خودم، بعد از یک مدتی که حواسش از من و ملیکا پرت شد، از سمت چپم کج کردم، بازم ملیکا تونست ببینه، طفلک انقدر خندش گرفته بود. بعد که خیلی از بچه ها رفتن، بعضی از صندلی ها خالی شده بود، خانم ف به من گفت برو اونجا (روی یکی از صندلی های خالی) بشین. من از ملیکا دور شدم، نتونستم دیگه بهش تقلب برسونم. شصتاد دور کردم برگمو، بعد رفتم دادم.

بعد از امتحان رفتم پیش شیوا ( یکی از بچه های پیش دانشگاهیه رشته ریاضی، همه مدرسه باهاش دوستن، خیلی بــــاحـــــال و خــــوشـــــگــــــلــــــه، من که عاشقش شدم) بعد داشتم باهاش حرف میزدم، اونم میگفت مثل من حالش از زیست بهم میخوره و عـــــاشـــــق ریاضیه. آخی چه رمانتیک! چه تفاهمی! و البته درد دل کردم واسش از این مدرسه لعنتی!

بعد خانم خ (مدیرمون) اومد گفت دخترم بلند شو! بذار درسشو بخونه.(میگن ما نباید با پیش دانشگاهی ها حرف بزنیم، تا درس بخونن و توی کنکور قبول شن) خداحافظی کردم و رفتم! رفتم توی حــــیـــــاط! داشتم با دوستام حرف میزدم، دیدم شیوا با دوستش اومد توی حیاط! اومدم به دوستش سلام کردم، بعد به شیوا گفتم (با صدای بلند): دوباره ســـلام ! از جاش پرید! بعد خندید، گفت: سلام!

یک دفعه دیگه هم داشت با برو بچ بسکتبال بازی میکرد، من مثل جوجه الاغ (گفتم زیستم خوب نیست، ولی نه دیگه انقدر ) پریدم وسط گفتم: بـــازم ســـلام! ظاهراً عادت کرد، آخه دیگه از جا نپرید! گفت: سلااااااام! ( آخی! انقدر گرم سلام کرد) دلم واسش تنگ میشه واسه تابستون.

اومدم خونه، مامانم گفت خوابت نمیاد تووووو؟؟؟؟؟ گفتم: نــــــه ه ه ه !!! اِاِاِ ... همش به آدم گیر میدن! البته بعد از اینکه اینا رو توی وردپدم نوشتم، رفتم خـــوابــــیــــدم!

دوستتون دارم

تا آپ بعدی یا علی

نوشته شده توسط فاطمه در 23:24 | | لينک به اين مطلب
جمعه 1387/03/17
شهادت این بانوی بزرگوار راتسلیت میگویم

امروز روزی است که مادر تمامی امامان، کسی که نسل امامان را پا برجا گذاشت، کسی که مادر پدرش بود، کسی که همسر دلسوز و فداکار حضرت علی علیه اسلام بود و مادر سید الشهدا، کسی که الگوی تمامی زنان و مردان مؤمن است و ... هر چه در وصف این والا مقام گوییم کم است.

شهادت جانسوز حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها را به همه شما عزیزان تسلیت میگویم.

نوشته شده توسط فاطمه در 21:1 | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 1387/03/16
چند تا عکس باحال+ تشکر
ممنونم از نظرای گلتون. همه رو تا آخر خوندم البته کاش بعضی ها کامنت خصوصی نمیدادن ولی بازم ممنون.

خطاب به علی آقا: 206 شاسی بلند که خیلی جدیده، توی ایران هست؟! نیست دیگه! پس جدیده!

نسل جوون هم هر ماشینی میخوان نوعش رو بگن، به روی چشم من میذارم.

برو توی « Archives » بعد «اردیبهشت 1387» رو بزن اون اولاش عکس 3 تا مرسدس بنز گذاشتم. 

چند تا عکس خوشگل میخوام براتون بذارم.

اینم یک عکس از درخت گیلاس خونمون. یک گیلاس های خوشمزه ای داده بود.

اینم خرس عزیزم .

یک دسر من در آوردی. با دسر مامانم مقایسش نکنین.من تازه کارم نبای ازم انتظار داشت.

کادوی سال دوم راهنماییم برای اینکه معدلم خوب شده بود. یاد باد یاد گذشته شاد باد.

اینم یک عکس با حجاب از آنجلینا جولی و براد پیت. کجاست که آنجلینا روسری سرش کرده؟

چه پدر و مادر اهل دلی!

آخی آنجلینا حاملست!

آخی! چه عشقولانه!

در مورد قالب اگه خواستین نظر بدید!

تا آپ بعدی یا علی

نوشته شده توسط فاطمه در 23:32 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 1387/03/13
آخرین خاطره ها

بچه ها ببخشید من توی امتحانا فرصت نمی کنم زیاد آپ کنم.

البته بهتره این صفحه رو سیو کنید و بعد که دیسکانکت شدید بخونید تا اینترنتتون هدر نره، دفعه بعدش که آن شدید، نظر فراموش نشه!

در ضمن برای نوشتن این مطالب، من اول همه رو توی یک وردپد مینویسم، بعد کپی شون میکنم، وقتی اومدم نت همه رو پیست میکنم. این جوری صرفه جویی میشه در اینترنت.

چقدر واقعاً همتون معنی اون جمله رو میدونستید. به جای نفرین بر تاریکی میتوان شمعی روشن کرد؛ یعنی: « به جای این که از بدی های بقیه شکایت کنی، خودتو درست کن.» اینو پشت یک تاکسی نوشته بودن. خب! پس شکلات رو خودم میخورم!

می خواستم تشکر کنم از همه کسانی که میان وبلاگم، و بیشتر تشکر میکنم از کسانی که نظر میدن و بدونن نظرای همشون برام محترمه و همه رو تا آخر میخونم، توی نظرات کولاک کردین دمتون گرم.

آنا جون هم گفت: انقدر ننویس «از آخر» این حرف مشهدیه، بگو آخرش.

مر30 عزیزم که اینقدر بادقت میخونیشون. البته خوشحال میشدم اگه نظرتو همین جا مینوشتی ولی بازم ممنون. از آخر میخواستم بگم دیگه نمیگم «از آخر».

زحمات خــــیــــلـــــی زیادی که این مدرسه کشید واسمون، خیر سرشون

چند روز بعد از امتحانای ترم اول، مراسم داشتیم توی نماز خونمون. میخواستن از نفرات اول و دوم و سوم تقدیر کنند. منم از این کارشون ناراحت شدم خـــیـــــلـــــی زیــــــاد. چرا فقط نفرات اول و دوم و سوم؟!

منم زحمت کشیده بودم! درسته که هر گلی زدم به سر خودم زدم، ولی اینا که یک مدرسه غیر انتفایی اند اونم توی سجّاد، نمی میرن یک کادو به ما هم بدن.

ما توی ابتدایی و راهنمایی که بودیم 19 به بالا تقدیر میکردن، اونوقت اینجا به جای اینکه دبیرستانه و 18 به بالاها رو تقدیر کنند... .

نمیدونم چی بگم، فقط میدونم توی مدرسه سعدی همین کارو کردن، یعنی 18 به بالا رو تقدیر کردن، اونوقت میگن سعدی اله، سعدی بله، انقدر نگو سعدی، عشق سعدی هستی تو چقدر، فلان و بهمدان و پشمدان... .

مامانم که فقط تعریف این مدرسه لعنتی رو شنیده میگه: اینا کلاسشون بالاست، ولی سعدی کلاسشون پایینه!

من: نــــه خــــیـــر! مدرسه سعدی شــــرف داره. اینا تازه به نفر اول و دوم و سومشون یک گلدون شیشه ای 200 تومنی دادن که اونم مال نصف بیشترشون شکست. ولی سعدی به معدل 20 شون یک کلاسور دادن و هزار تا وسیله دیگه. به 18 به بالاها شون هم دوستم گفت چی دادن، ولی الآن حضور ذهن ندارم، فقط یادمه هر چی دادن بهتر از گلدون شیشه ای 200 تومنیه.

اردوی شیراز هم فقط 70/19 به بالاهاشون رو بردن، تازه اونم باید بچه ها خودشون پول میدادن. واقعاً زحمت کشیدن، اینقدر پول میگیرن اونوقت اینجوری؟!

تازه میگن شما که میاین این مدرسه نباید منّت بذارین سر ما، که اومدین اینجا، به خدا خیلی رو دارن، همه رو میدن آستان قدس، بعد میگن نباید سرمون منّت بذارین.

یک روزم خانم پ اومده کلاسمون میگه میخوایم سال دیگه یک کلاس انسانی بذاریم خـــیـــــلـــــی زحمت کشیدن. آخه قبلش نداشتن. میخواستن اسم خوب در کنن، رشته انسانی نذاشته بودن. حالا میگن میخوایم بذاریم ولی یک کلاس ویــــژه. میخوان ریاضی و تجربی 18 به بالا پذیرش داشته باشن، انسانی 19 به بالا. به نظر من مدرسه ای که رشته انسانی نداشته باشه اصلاً خدا رو نمیشناسه. چون رشته انسانی رشته خودشناسی و در نتیجه خدا شناسیه.

حدیث از حضرت علی : « هر کس خود را بشناسد، خدا را شناخته است. »

اونوقت مامانم میگه رشته انسانی مال بچه تنبلاست و درس نخون هستند و... میگم اتفاقاً هر چی بچه خرخونه میره انسانی. منی که حفظیاتم افتضاحه میفهمم انسانی یعنی چه غول بی شاخ و دمی. بعدشم اگه انسانی بده خودت چرا رفتی رشته انسانی؟ تازه اگه هیچ کس نره انسانی کی بشه وکیل؟! کی بشه قاضی؟! در ضمن این که این فکرا قدیمی و غربتیه. یکم آپ تو دیت باشین. الآن هنرستان هم رشته های پایینی نداره. مثلا رشته گرافیکش، کتاباش یک قطری داره.

ولی خب بدی هنرستان اینه که توی دانشگاه تا فوق دیپلم بیشتر نداره. اما آدم زود میتونه بره سر کار. کلا همه درسا و رشته ها به نظر من قابل احترامه ونباید بهشون توهین بشه.

منم که از اسفند هی گیر دادم به مامانم که مامان کِی امسال تموم میشه؟ تموم بشه که برم از این مدرسه لعنتی. همش میگه اشتباه میکنی! میگم نه خیر این آقا محمد (داداشم) اشتباه کرد که گفت برو این مدرسه. خیلی مدرسش خوبه و...

تازه آدم بخواد درس بخونه توی خراب خونه هم میتونه درس بخونه. مامانم هی میگفت تو مطمئنی سال دیگه که بری اونجا بازم معدلت 19 به بالا میشه؟ گفتم من از وقتی اومدم دبیرستان به خودم گفتم معدلم میشه زیر 19. چون خیلی ها رو دیدم که نمراتشون توی راهنمایی 19 به بالا بود اومدن دبیرستان یا خـــیــــلــــی خراب کردن، یا معدلشون خوب بود ولی توی مایه های 18. و به نظر من معدل 18 واسه دبیرستان خیلی خوبه.

تازه من هرچی دارم از خداست. این معدل هم مال من نبوده، معدلی بوده که خدا کمکم کرده تونستم بگیرم و گرنه اگه به خودم بود که هیچی! زیر 18بود معدلم. چون من هر چی دارم از خداست. نه فقط من، همه آدما! در ضمن من نمیخونم که نمره بیارم، میخونم که یاد بگیرم، حداکثر تلاشم رو هم میکنم، دیگه بقیش رو من کاری نمیتونم بکنم.

تازه این جا هم، هم چین معلماش خوب نیستن. حالا معلمای کلاس ما خوب بودن، معدل 15 هم داشتیم. تو برو کلاس های دیگشون، ببین چه خبره! واسه ما بهترین معلما رو گذاشتن این بود وضعمون، واسه اونا که معدلا و معلماشون دیدنیه واقعاً. نمیدونم این معلمای مفنگی رو از کجا میارن آیا؟ تازه معلماش به اندازه مدرسه دولتی حقوق میگیرن بقیش میره توی جیب آستان قدس.

اینو که گفتم مامانم هم چین شاخ در آورد. قیافش دیدنی بود. گفتم من اگه برم سعدی معدلم اگه خیلی پایین بشه، تمام درسامو تجدیدی بیارم، بازم حاضر نیستم بیام این مدرسه. چون از نظر روحی خیلی مشکلات کشیدم. خیلی ضربه خوردم.

بی خیال دیگه بد بختیام توی این مدرسه لعنتی تموم شد.

ولی از سال دیگه چون رشته ها تخصصی میشه خیلی سخته. دیگه از سال دیگه تا پایان دانشگاه همین جور باید خرامونو کتک بزنیم.

یک روز توی آزمایشگاه فیزیک:

توی آپ قبلی گفتم، که توی آپ بعدی که همین آپ باشه قراره «از آزمایشگاه فیزیکمون که چی شد خانم م گفت از این به بعد کلاسا توی آزمایشگاه تشکیل میشه» براتون بگم.

بخش آینه ها بود. آینه های مقعر 5 تا تصویر حقیقی دارن، بچه های ما توی آزمایشگاه، خودشون این 5 حالت رو درست کردن، بعد خانم م میومد ما رو تشویق میکرد.

توی گروه ما هم، من و سر گروهمون میگفتیم، چه جوری باشه طرز قرار گرفتن پرده و شمع و آینه. مثلاً میگفتیم جسم (شمع) بین F و C، بچه ها پرده رو بذارین پشتC، بعد خانم م میومد و تشویق و...

خلاصه اون روز آزمایشگاه شده بود محل جیغ و داد و فریاد و عربده کشی بچه ها. خانم م گفت: همیشه توی این 20 سال تدریسم من باید به بچه ها نشون میدادم، بعد خودشون انجام میدادن.

ولی شما اولین کلاسی هستید که توی این 20 سال دیدم، خودشون همه کارا رو میکنن. بعد به عنوان تشویق گفت از این به بعد کلاسای فیزیکمون توی آزمایشگاه تشکیل میشه. و دوباره صداهای آقوز منقول بچه ها شروع شد.

خب باید یک جایی باشه ما نوجوونا خودمونو تخلیه کنیم؟!

یک روز سر زنگ فیزیک:

خانم م یک کاری داشت با شوهرش، شارژ موبایلش تموم شده بود. بعد گفت بچه ها یکی موبایل میده به من زنگ بزنم خونمون؟ شارژ موبایلم تموم شده. حالا همه بچه ها این جوری!

از آخر سوسن بلند شد موبایل آناهیتا رو داد به خانم م. همه گفتن آناهیتا چه جرأتی داری! بعد خانم م رفت زنگ زد. گفت: سلام حســـیـــن جـــان! میای دنبالم؟! یک دفعه همه زدن زیر خنده.

میخواستم آخریاشو خاطرات خوب بنویسم.

تا بعد یا علی

نوشته شده توسط فاطمه در 20:11 | | لينک به اين مطلب