یک روز یکشنبه، سر کلاس ریاضی بحث شد سر طراح سؤال.
زهرا: خانم طراح سؤال این ترم کیه؟
خانم ک: من نیستم!
زهرا: وااااای!!! پس حتما خانم خ....
خانم ک: نـــه ه ه!!!
زهرا: پس خانم ص هستن. ایــــول!!!
نیلوفر: اِاِاِ... خانم نه! خودتون سؤال ها رو طرح کنین.
من: خره، خانم ص انقدر آسون سؤال ها رو طرح میکنه.
زهرا: راست میگه. اگه خانم ص طرح کنه که عاااالیـــــه!
خانم ک: آخه باهوشا، مگه خانم ص دبیر ریاضیاس که سؤال ها رو اون واسه شما طرح کنه؟؟؟؟!!!!! (تمسخر کـــــرد؟؟؟؟)
آخرش هم نگفت طراح سؤال کیه!
بعد خانم ک یک سؤال حل کرد در مورد مثلثات...
SinX (CosX +1) + (CosX +1)=0
گفت از این فاکتور میگیریم! میشه
CosX + 1) + (SinX+1)=0
حالا هر چی توضیح میداد تعداد زیادی از بچه ها نمی فهمیدن. بعد اون تعداد کمی که فهمیه بودن، میگفتن چیزی نیست که، چرا شماها نمیفهمین؟
(همین کارها رو میکنن جوونا معتاد میشن دیگه! والّا!!!)
من: خانم ببخشید اگه میشه دوباره توضیح بدین چون من هیچی نفهمیدم.
خانم ک: ط(من)!!!! تو هم نفهمیدی؟؟؟ پاشو برو بیرون! پاشو برو!
من: خب خانم مگه من چمه؟؟؟ خب نفهمیدم!!!
خانم ک دوباره توضیح داد...
من: آهااااا.... فهمیدم، فهمیدم!!!
خانم ک: پس بالأخره فهمیدی؟
زهرا و پروین: تو رو خدا به ما هم توضیح بده، ما که نفهمیدیم!
من هم به شوخی: بله، فهمیدم، البته وقتی دقت میکنم میبینم هیچی نفهمیدم!
یک دفعه همه زدن زیر خنده، خود خانم ک هم چپ چپ نگام کرد. بعد به ما گفت شما اگه بخواین از این فاکتور بگیرین چی کار میکنین؟
2X + X =0
ما هم همه گفتیم: از ایکس فاکتور میگیریم، میشه ایکس ضربدر 2 به علاوه 1
یعنی این
X (2+1
خانم ک: خب آخه چرااااا؟؟؟
ما: خب همین میشه دیگه، اگه از ایکس فاکتور بگیریم، همین میشه دیگه!
خانم ک: خب آخه چراااااا؟؟؟؟
ما: خب باید از ایکس فاکتور بگیریم دیگه!!!
خانم ک: خب چرا باید فاکتور بگیرین؟
ما: خب چی کار کنیم؟
خانم ک: آخه واسه چی فاکتور میگیرین؟ 2 ایکس + ایکس که میشه 3 ایکس!
2X + X = 3X
ما که دیگه سکته کردیم از خنده. 3 ساعت ما رو گذاشته سر کار آخرش میگه میشه 3 ایکس! همه مون مثل پاستیل چسبیدیم به دیوار!
تعطیل که شدیم، توی راه من و نیلوفر خانم ک رو دیدیم که با خانم ع (دبیر زیست) داشت صحبت میکرد که من و نیلوفر یک دفعه پریدیم جلوش، گفتیم: سلام،خانم ک! چطورین؟ خوبین؟
خانم ک: خیلی ی ی ممنون. کاری دارین؟
من: خانم تا جلسه بعد دلم براتون تنگ میشه! (این خانم ک مااااهه... تا کسی باهاش درس نداشته باشه نمی فهمه)
خانم ک با انگشتاش: دوشنبه... سه شنبه!!! فقط 2 روز!
من: خب خانم 2 روز هم 2 روزه! من که مثل شما بی احساس نیستم.
خانم ک: بــَــَــَــله!!! حالا میذارین، من و خانم ع تنها باشیم؟؟؟
من: بــــله! بفرمایید.
من و نیلوفر رفتیم جلو، بعد خانم ع و خانم ک از هم جدا شدن، خانم ک رفت اون ور خیابون، ما هم رفتیم، تا رسیدیم به پل هوایی... روی پل هوایی پشت سرش رفتیم تا این که رسیدیم جای پله برقی...
نیلوفر با صدای بلند: سلام خانم ک!!!
خانم ک: هیس س س!!! خیله خب، همه فهمیدن. شیطونه میگه از همین جا بندازمتون پایین، ضربه مغزی شین! (ارتفاع پله ها تا زمین خـــیـــلـــی زیاد بود!)
وقتی رسیدیم پایین پله ها خداحافظی کردیم، خانم ک رفت سر ایستگاه، من هم نیلوفر رو بردم تا جای خونه ش، بعد برگشتم سر ایستگاه. بچه های 202 واستاده بودن.
ساره: انقدر توی خیابون تند راه نرو!
من: نمیشه، عادت دارم! بچه ها خانم ک رو ندیدین؟
مهشاد: اونجا واستاده! داره با موبایلش حرف میزنه! (حدودا 5، 6 قدم جلوتر از ما واستاده بود!)
هانیه: آخه این چی داره که شماها خوشتون میاد ازش؟ (اینا با خانم ک آمار داشتن، آمار هم درسی نیست که بین بچه ها و معلم رابطه خوبی برقرار کنه. خلاصه کلی این چند نفر ازش بد گفتن.) امتحان آمار داشتیم، این هم امتحانرو گذاشته بود آخر ساعت، وقت خیلی کم بود واسه اون همه سوال. بعد گفت زنگ که خورد باید برگه هاتون رو بدین! من هم گفتم: دوست ندارم! گفت: چی؟؟؟ گفتم: دوست ندارم! بعد برگه م رو جلوی خودم گرفت، خرت خرت خرت پاره کرد، بعد هم گذاشت جلوم روی میز.
مهشاد: خیلی صاف هم پاره کرد!!! معلوم بود انقدر این کار رو کرده که مهارت پیدا کرده.
خانم ک حرفش با موبایل تموم شد...
من: بچه ها الآن میرم پیشش تا من رو ببینه، میگه بسم الله.
رفتم...
من: اِاِاِ... خانم ک، سلام!!!
خانم ک با خنده و تعجب: بسم الله!!! (بسم الله من از اینجا شروع شد!)
منم که نافرم خنده م گرفته بود: خانم به اینا گفتم، الآن به خانم ک بگم سلام، میگه بسم الله. منتظر چه خطی هستین؟
خانم ک: خط 10 وکیل آباد!
همون جا خط 10 اومد. من رفتم جلوی اتوبوس واستادم، که این حواسش به من پرت شه، نره سوار شه. چون اتوبوسش خیلی شلوغ بود، امکان داشت گوشیشو ازش بزنن. گوشیش هم نوکیا 5310 سبکه. بزنن نمیفهمه. خلاصه همین جور واستادم اینم حواسش به من پرت شد، اتوبوس که رفت من رفتم پیش بچه ها. انقدر اینا خندیدن که خدا میدونه، حالا من هم از خنده اینا خندم گرفته بود. خانم ک هم داشت با عصبانیت نگام میکرد.
بعد گفت: همین رو میخواستی دیگه! میخواستی من از اتوبوسم جا بمونم؟؟؟
بعد ما بازم روده بر شدیم از خنده.
10 دقیقه بعد یک خط 10 دیگه اومد، که خلوت تر بود. خانم ک رفت سوار شد. من هم پشت سرش رفتم.
بچه ها بهم گفتن: ای خودشیرین!
گفتم: خودشیرین نیستم، میخوام اذیتش کنم!
خلاصه سوار که شدم، از توی شیشه اتوبوس دیدم بچه ها همین جور دارن میخندن!
خانم ک: اِاِاِ... تو بازم اومدی؟
من: بله، با اجازه تون. ببخشید طراح سؤال این ترم شمایین؟
ــ: نه!
ــ: خانم خ؟
ــ: نه!
ــ: خب خانم ص هم که نیستن، پس طراح سؤال کیه؟
ــ: همون طراح سؤال قبلی!
ــ: خب ترم قبل که طراح سؤال شما بودین و خانم خ.
ــ: خب این ترم هم همونه!!!
ــ: خب پس چرا وقتی سر کلاس ازتون می پرسیم میگین شما و خانم خ نیستین؟
ــ: خب تنها که نیستیم با همیم. (نگا تو رو خدا! آدم رو چه جوری میذاره سر کار؟؟؟) راستی اون رفیق شفیقت کجاست؟ (منظورش نیلوفر بود)
ــ: با اون رفتم تا جای خونشون. اون رفت خونه من هم اومدم اینجا.
ــ: کجا میخوای بری؟
ــ: خیابون فلسطین باید برم یکی از دوستام رو ببینم.(منظورم نگین بود، آخه از ترم بهار به خاطر امتحان نهایی های مدرسه ش دیگه نیومد کلاس زبان) همین ایستگاه پیاده میشم.
ــ: از طرف راهنمایی هم که نمیشه رفت فلسطین؟؟؟!!!
ــ: نه دیگه. وقتی اتوبوس هست چرا پیاده؟
ــ: تو فقط به خاطر یک ایستگاه اومدی سوار شدی؟
ــ: آره دیگه. حالا اشکال نداره. اون اتوبوس خیلی شلوغ بود. این یکی خیلی بهتره.
ــ: من رو نیم ساعت کنار خیابون کاشتی از کار و زندگی افتادم!
ــ: اولا نیم ساعت نشد. از وقتی اون اتوبوس رفت تا وقتی این یکی اومد، 10 دقیقه بیشتر طول نکشید. دوما حالا یک ذره دیرتر برین خونه، چی میشه؟
ــ: واسه شما هیچی، ولی واسه ما خیلی چیزها میشه.
ــ: فقط به خاطر 10 دقیقه؟؟؟ حالا اشکال نداره. کاریه که شده. من هم الآن باید برم.
ــ: حیف که این اتوبوسه پله هاش بلند نیست. و گرنه مینداختمت ضربه مغزی شی! (چه علاقه ای به ضربه مغزی داره.)
خلاصه خداحافظی کردیم و بعدش من رفتم خونه نگین. از مدرسه گفتیم و من هم از آقای ا حرف زدم که چی سر کلاس میگه. آخه سر کلاس فقط خودش حرف میزنه. انقدر هم چرت و پرت میگه که آدم از زندگی سیر میشه!
یک روز سر زنگ بهداشت بود، یکی از بچه ها داشت کنفرانس میداد. بعد کلمه طحال رو استفاده کرد.
افسانه: خانم طحال با کدوم ت؟
خانم هـ هم اصلا حواسش نبود و گفت: با ت حوله.
کل کلاس رفت رو هوا. تا 5 دقیقه داشتیم به این حرفش میخندیدیم.
چند دقیقه بعد...
منا: عضله رو با کدوم ز مینویسن؟
من هم اومدم یکی چیزی بگم همه بخندن: با ز صابون.
هیچکس نخندید!!! یعنی به ظرافت نکته پی نبردن! (ظراااافت نکته؟؟؟؟)
زهرا: ز صابون؟؟؟؟!!!
پروین با خنده: راست میگه حواسم نبود. تازه فهمیدم. ز صابون. هه هه هه...(مثلا خنده س!!!) این فاطمه میگه ز صابون!
بعد یک دفعه همه رفتن رو هوا. 5 دقیقه هم به من خندیدین!
فرداش هم زنگ زبان...
افسانه: خانم دیروز نبودین، ما از یک بـــــنــــده خدااااایـــی پرسیدیم طحال رو با کدوم ت مینویسن؟ گفت: با ت حوله!
خانم م با تعجب: کی گفت؟
افسانه: خانم یک بنده خداااااا... یکی بر وزن فضایی!
همه خندیدیم و به افسانه گفتیم ایـــول! فضایی رو خوب اومدی؟
خانم م: بر وزن فضایی دیگه کیه؟
ما همه با هم: خانم هوااااایـــــی!!! (فامیل دبیر بهداشتمون هوایی بود!)
خانم م یه جوری شد و با تعجب گفت: خانم هـ این رو گفتن؟؟؟
بعد هم قضیه ز صابون من رو تعریف کردن و همه غش کردن از خنده.
بعد بحث شد سر یکی از مغازه های راهنمائی به اسم آدم و حواء.
زهرا: مغازه آدم و حواء توی راهنمایی جنس های خوبی داره.
افسانه: آدم و حواء دیگه قدیمی شده. الآن شده شیرین و فرهاد. (اینجاش رو رمانتیک گفت)--> و در آینده هم قراره بشه افسانه و عـــبـــاااااس!!!
یک دفعه همه زدیم زیر خنده.
خانم م: مگه همون عباس بیاد تو رو بگیره.
دیگه نمیشد کلاس رو کنترل کرد!
این عباس داستانی داشت. افسانه یک سال تمام میخواست باهاش دوست شه، پسر همسایه شون بود. قیافه ش هم عین گلزاره با چشم مشکی! عکسش توی موبایل افسانه بود. مادر عباس عکس عباس رو داده بود به مامان افسانه، افسانه هم عکس گرفته از عکسش!!! آخر سال موقع شروع امتحان ها بالأخره باهاش دوست شد، موقع اتمام امتحان ها هم با هم به طرز فجیعی با هم تموم کردند.
سر زنگ های خانم ک و خانم م ما اصلا به درس گوش نمی دادیم و دور هم می خندیدیم. به قول خانم ک روزهایی که ریاضی داریم، اصلا انگار درس نداریم! جالب اینکه من به شخصه، فقط از همین 2 تا 20 شدم! اصلا نمیدونم چه سریه هاااا... سر هر کلاسی که بیشتر خوش بگذره، بیشتر هم بچه ها نمره میارن!!!
خب فعلا همین، بای


