سلام... سلام... خیلی وقت پیش میخواستم این آپ رو بذارم ولی به خاطر مشکلات زیاد، و گیر دادن دبیران گرامی به درس و... نتونستم آپ کنم.
پنج شنبه 27 / 1 رفتیم فیزیک سرا توی کوهسنگی. وای خدا... این فیزیک سرا محشر بود.
فلاش بک... شنبه بود و من و فائزه و فاطمه ج، جغرافی نخونده بودیم. خانم هـ هم میخواست یک عالمه درس بپرسه.
فائزه : بچه ها پایه این همین الآن شورا بذارین؟
من: من که پایه م شدید!!! از بقیه بچه ها هم بپرس.
فاطمه ج: نــــه. من خوندم، میخوام ازم بپرسه.
فائزه: تو رو خدا... ما هیچی نخوندیم.
من: حالا تو از کجا مطمئنی حتما تو رو میگه؟
فاطمه ج: نه! شوخی کردم. اگه شما میگین شورا باشه، قبول!
رفتیم با بچه های کلاسای دیگه هم صحبت کردیم، اونا هم پایه ی کلاس پیچوندن بودن.
رفتیم پیش خانم س (ناظممون)...
ما: خانم ما میخوایم جلسه شورا همین الآن باشه...
خانم س: آخه الآن سرمون شلوغه.
ما: خانم، ناز نکنین دیگه! بذارین جلسه رو. ما دیگه بعدا وقت نداریم هااااا....
خلاصه رفتیم توی دفتر... راجع به اردو و فیزیک سرا و... بحث شد!
من و فائزه: خانم همه کلاسای دوم رو بردین فیزیک سرا ولی 201 ریاضی رو نبردین هنوز.
خانم س: ما که همه رو بردیم!
نیلوفر د (از بچه های 202 ریاضی، مامانش هم مداح مدرسه مونه) : نه خانم، نه اولا رو بردین، نه 201 رو.
خلاصه یکم صحبت کردیم، قرار شد یک روز ما رو با یکی از اولا ببرن فیزیکسرا.
یکی رفت به این کلاس اولی ها گفت: قراره بریم فیزیک سرا. یکدفعه همه شون گفتن: اااااااه ه ه... (این اولامون دنبال یک چیزای دیگه بودن)
خلاصه مدیر وناظم محترم انقدر حرف زدن که رسیدیم به آخرای زنگ. البته دمشون گرم... دیگه وقتی رسیدیم کلاس هم درس پرسیده بودن، هم کتابو تموم کرده بودن.
اول رفتیم سالن شماه 1...
یک رباته بود که طبق یک برنامه ای پیانو میزد...
یک گردونه دستی بود که وقتی یکی میچرخوندش، لامپ ها روشن میشد. یک لامپ کم مصرف بود و یکی پرمصرف. میزان انرژی مصرفی شون رو نشون میداد و این که لامپ کم مصرف چقدر کم تر از یک لامپ معمولی برق مصرف میکنه.
توی همون سالن 2 تا آینه مقعر بود، یکی این ور سالن، یکی اون ور سالن. وقتی 2 نفر میرفتن، توی کانون اون 2 تا عدسی حرف میزدن، راحت حرف همدیگه رو میشنیدن، ولی بقیه نمیتونستن بفهمن. چون صدا توی کانون 2 تا عدسی منعکس میشد. انقدر آینه هاش بزرگ بود که واسه رفتن جای کانونش باید از 5 تا پله میرفتی بالا.
من و نیلوفر رفتیم که با هم حرف بزنیم. من گفتم: نیلوفر یک چیزی از امـــیـــر برات بگم؟؟؟
فلاش بک... یک امیر حسین نامی هست. که اولای سال به نیلوفر گیر داده بود، هی بهش میگفت: مماختو (همون دماغ) برم من! یا میگفت: خانم ببخشید، شما مماختونو کجا عمل کردین؟ (آخه نیلوفر، سال اول راهنمایی که بود، با مماخ رفت تو شیشه مغازه! حالا مماخش قوز در آورده) منم به نیلوفر گفتم: این امیر یکی از دندونای جلوش افتاده. دفعه بعدی این حرفو بهت زد، این چیزی رو که من بهت میگم بگو. (فضول شدین، بدونین من چی بهش گفتم؟ خب ادامه رو بخونین!!!)
دفعه بعد که امیر بهش گفت: خانم ببخشید، شما مماختونو کجا عمل کردین؟ نیلوفر گفت: همون جایی که شما دندونتون رو پر کردین!!! (همین رو به نیلوفر گفته بودم)
دیگه از اون به بعد، امیر خفه شد!!!
یک دفعه دیگه هم سر زنگ عربی بود، خانم ز معنی درس رو گفته بود. یک استراحت 5 دقیقه ای بهمون داد، که بعدش قواعد رو درس بده.
نیلوفر بهم گفت: دیوید کاپرفیلد در آن واحد میتونسته 3 جا باشه.
من: فکر کن، تو امیر رو ببینی بخوای 3 تا بشی. یکی روبروش، یکی پشت سرش، یکی هم اونور خیابون. بعد امیر با خودش میگه: اِاِاِ... مماخ کدومو برم من؟؟؟
من و نیلوفر که سکته کردیم از خنده... حالا مگه خندمون بند میومد؟؟؟!!! انقدر خندیدیم که دلمون درد گرفت!!!
خانم ز: تا ن(نیلوفر) و ط(من) نمردن از خنده، بریم سراغ قواعد!!! من و نیلوفر هم به جای اینکه خندمون بند بیاد، بیشتر خندمون گرفت!!!
نیلوفر: آره... بگو!
من: خب، چی بگم؟؟؟
من و نیلوفر که ترکیدیم از خنده... بلافاصله بعد از ما هم، همه زدن زیر خنده. همه گفتن وقتی رفتین با هم دیگه حرف بزنین، صدای پچ پچ تون کل سالن رو پر کرده بود!!! آروم هم بلد نیستیم حرف بزنیم.
یک ربات دیگه ای هم اونجا بود، که قراره بعدا سخنگو شه. الآن فقط سرش و چشاش رو تکون میده و از اون همه کارتی که جلوش گذاشتن، یکی رو بر میداره.
بعدش رفتیم یک قسمتی که 4 تا لامپ داشت، باید مثل دوچرخه رکاب میزدی تا لامپا روشن شه. هر چی تند تر رکاب میزدی، لامپای بیشتری روشن میشد.
من رفتم رکاب زدم. منم خیلی تند رکاب میزدم. نیلوفر گفت: اگه میدونستم انقدر دوست داری، واسه تولدت یک دونه از همینا میخریدم!!!
یکدفعه همه زدن زیر خنده.
بچه ها، توی سالن مشغول بودن، که من به نیلوفر گفتم، برو جای اون آینه، منم برم جای اون یکی آینه، که یک چیزی بهت بگم.
رفتیم... گفتم: ها راستی، بگم چی میخواستم از امیر بهت بگم؟
نیلوفر: آره، بگو.
من: مماختو برم من.![]()
نیلوفر: بـــی شــــعـــور!!! (خیلی ممنونم)
جفتمون غش کردیم از خنده!!!
بعدش هم رفتیم سالن شماره 2...
یک چنگی بود که با بخار آب کار میکرد. یعنی سیم هاش بخار آب بود. توی بخارهاش نور قرمز هم داشت. (جــــل الــــخــــالــــق!!!
) انقدر هم آهنگ هایی که میشد باهاش زد رمانتیک بود.![]()
بعد هم پدیده بستاب (خطای دید) رو نشونمون دادن. یک دستگاهی بود اونجا که یک عالمه توپ داشت، که این ها رو به ترتیب پرتاب میکرد. وقتی نور بستاب رو روشن میکردن، این توپ ها رو هوا معلق به نظر میرسیدن.
بعدش رعد و برق مصنوعی رو بهمون نشون دادن. صداش و شکلش و... خیلی طبیعی به نظر میرسید. بعدش هم تخلیه الکتریکی بین یک دستگاهی با یک مهتابی. که نشون میداد چجوری بدون سیم مهتابی روشن میشه.
بعد رفتیم سالن شماره 3... اونجا هم یک سری دستگاه هایی بود که پدیده بستاب و شکست نور رو نشون میداد. تخت مرتاض ها هم بود، همه مون خیلی راحت روش خوابیدیم. البته وقتی بلند شدیم احساس کردیم کل بدنمون سوراخ سوراخ شده!!!
یک آینه هم اونجا بود، یکی یک طرفش می نشست، یکی هم اون طرف دیگه ش. توی آینه، سمت چپش خودش رو میدید، سمت راستش دوستشو!!! یعنی صورتشون ترکیب میشد. نصفه سمت چپ صورت خودش بود، نصفه سمت راست صورت دوستش!!! (جــــل الــــمـــــلـــــق!!!![]()
) همه این جوری شده بودن از تعجب![]()
بعدش هم رفتیم توی باغش، همه دور هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم. خانم س (ناظم مون) برامون کیک خرید و چای آورد. بچه ها با موبایل از هم دیگه عکس گرفتن و... یک کم هم بلوتوث بازی کردن. خلاصه، دور هم بودیم خوش گذشت.
بعدش همه با هم رفتیم کوهنوردی. روی کوه دسته جمعی عکس گرفتیم.
یکی از بچه های اول: بچه ها ما از پشت کوه اومدیم.
من: نــــه ه ه... ما از جلوش اومدیم، داریم میریم پشتش...![]()
یک دفعه همه زدن زیر خنده.
یک خانمه اونجا بود که معلم بچه دبستانی ها بود. داشت با موبایلش ازشون عکس میگرفت. موبایلش 5610 بود.
من با ذوق: نیلو، نیلو... این خانمه رو نگا. موبایلش عین همون موبایلیه که من می خوام بخرم. (داغ دلم تازه شد، آخه اون موقع هنوز موبایل نخریده بودم!!!)
نیلوفر: اِاِاِ... اینه؟ چقدر قشنگه ه ه!!! (من دیگه خر ذوق کردم، یکی باید میومد از روی زمین جمعم میکرد)
بعد چند تا از بچه کوچولوهای مدرسه مون، رفتن قسمت شهر بازیش، سرسره بازی و... (خوشحالن واسه خودشون!!!
)
بعد هم رفتیم نمایشگاه تابلو و صنایع دستی. چند تا از بچه ها تابلو و چیزای دیگه، خریدن.
توی نماشگاه که بودیم نیلوفر یک بچه ای رو دید، گفت: الهی قربونش برم چقدر ناااازه.
بعد یک تابلو دید عکس گربه روش بود، گفت: الهی قربونش برم.
خانم س هم گفت: تو هم که هر چی می بینی میخوای قربونش بری!!! ![]()
مینی بوس اومد، توی مینی بوس هم که ترکوندیم. هر چی شعر جـِـــوادی بود، خوندیم.
ولی له شدیم. یک کلاس اول + کلاس خودمون + خانم س توی یک مینی بوس بودیم. رسیدیم مدرسه و بعدش رفتیم خونه هامون.
اون روز فقط زنگ فیزیک توی مدرسه بودیم. (اصلا اون روز، سر تا پا فیزیک بودیم!) به عبارتی، زنگ زبان فارسی و ورزش رو پیچوندیم.
جای همگی خالی...
یکشنبه ۲۴ خرداد پروین به من زنگ زد گفت کارنامه ها به جای ۴ شنبه امروز حاضره.
خلاصه رفتم گرفتم و اعتراض هم دادم حالا امروز که واسه نتیجه اعتراض ها رفتم دیدم همه دبیرا واسه همه اونایی که اعتراض کرده بودن نوشتن اعتراض وارد نیست.![]()
این دبیران محترم زحمت میکشن فقط میرن توی دفتر اعتراض ها می نویسن اعتراض وارد نیست!!! حتی یک نگاه هم به برگه نمیکنن. هم مامانم هم دوستام گفتن اعتراض نکن اینا هیچ کار نمیکنن.
توی کلاسمون رتبه چهارم شدم. سمیرا طبق معمول اول با معدل ۷۵/۱۹ رعنا و سیما دوم با معدل ۱۲/۱۹ زهرا سوم با معدل ۹۹/۱۸ و من چهارم ۹۰/۱۸. ![]()
البته معدل درسهای خصوصیم شد ۳۹/۱۹ ![]()
معدلم بدون جغرافی هم میشه ۱۸/۱۹
(این جغرافی هم معضلی بود هاااا...
البته نمره سالانه جغرافیم نشد ۵/۱۳ شد ۱۶!!!
۵/۲ نمره پیشرفت!
)
کلاس زبانمون هم از 1 تیر شروع شد. با خانم ر (همون که FCE 1 باهاش داشتیم) ولی خدا رو شکر این ترم هر جلسه نیم ساعت دیر نمیاد. اون ترم که بدبخت شدیم مجبور شدیم هفته آخر هر روز رو بیایم کلاس!
تا آپ بعدی... یا علی![]()
سلام علیکم... سلام علیکم... خوب هستین؟ چه خبرا؟ من بازم اومدم. ولی این بار وقایع آخرین امتحان ها رو آپ میکنم.
اول از همه تولد
حضرت زهرا و روز مادر رو به همه شما تبریک میگم.

و بعد هم رئیس جمهور نشدن
میرحسین موسوی رو به همه تسلیت میگم.اگه آقای موسوی میشد، الآن ۳ تا رئیس جمهور داشتیم. خانم زهرا رهنورد، آقای موسوی و آقای خاتمی که هر ۳ آدم های تحصیل کرده و موفقی هستن. ولی حیف حیف حیف!!!
بابای من در طول این ۳۰ سال اولین باری بود که رأی داد. البته با فاکتور از یک باری که توی برگه با خودکار آبی نوشت سفید!!!
بابای من به موسوی رأی داد. وقتی فهمید امسال هم مثل ۴ سال پیش انتصاباته نه انتخابات. گفت: چه اشتباهی کردم. اگه میدونستم امسال هم انگولک میکنن، هیچ وقت رأی نمیدادم.
دیروز یک نفر توی یاهو مسنجر این پی ام رو بهم داد.
« تعداد شرکت کنندگان در انتخابات: 42,026,078
تعداد آرای باطله: 38,716
1- میرحسین موسوی خامنه 19,075,623
2- مهدي کروبی 13,387,104
3- محمود احمدی نژاد 5,698,417
4- محسن رضایی میرقائد 3,754,218
لطفا در اطلاع رسانی این خبر ما را یاری کرده و به دیگران خبر دهید»
خب دیگه، حالا حرف سیاسی بسه. بریم سراغ خاطرات.
________________________________________________________________________
شنبه
۱۶/۳(امتحان عربی)معنی زیاد نخونده بودم، ولی به جاش قوائد رو فول بودم.
قبل از امتحان من و وحیده داشتیم در مورد ریاست جمهوری و... صحبت میکردیم.
وحیده: رفتم پیش خانم ک (دبیر ریاضی) گفتم: خانم به کی رأی میدین؟ گفت: به خودم. منم گفتم: خانم شما هم مثل کروبی میمونین، اعتماد به نفستون زیاده.
بعد زد تو سرم گفت: خانم ب (ناظم) نگاه کنین من رو با کروبی مقایسه میکنه.
من: جدا میخواد به خودش رأی بده؟ اعتماد به نفسش خیلی زیاده.
وحیده: آره، تازه خانم ت و ب هم میخوان به خودشون رأی بدن!
من و نیلوفر با هم رفتیم توی دفتر، پیش خانم ک. سلام و احوالپرسی کردیم، بعد نیلوفر از خانم ک پرسید: ریاضی ها چطور بود و مستمر ها رو چند دادین؟
خانم ک هم گفت: مستمرها رو کیلو کیلو از جیبم برداشتم دادم!![]()
من: به کی میخواین رأی بدین؟
گفت: به خودم!
نیلوفر: یعنی میخواین توی برگه بنویسین خانم ک؟
گفت: آره!!!!
من: خانم یک سوال راز موفقیتتون چیه؟
تا این رو پرسیدم دستمال سبزها رو دور دستمون دید و فهمید طرفدار موسوی ایم. گفت: اه اه اه... برین بیرون.
دخترش هم گفت: اه اه.
بعد هم از پیشمون فرار کرد!!!![]()
من و نیلوفر با تعجب: خانم مگه چیه؟ چی شده مگه؟
خانم ک: برین بیرون، حالم به هم خورد.
ما: مگه از موسوی بدتون میاد؟
خانم ک: نه، ولی دلیل نمیشه که آدم اعتقادش رو هوار هوار جار بزنه!![]()
بعد رو کرد به خانم ب گفت: خانم ب، بستن شال سبز مگه جرم نیست؟
من: خانم شال نیست که!
خانم ک: ببخشید، مچ بند! بستن مچبند سبز توی مدرسه جرمه! حالا هم برین بیرون.
من: خانم من نمیرم! یک سؤال داشتم.
خانم ک: من رشته م ریاضیه! عربی بلد نیستم. برین بیرون!![]()
من: نه خانم، سؤال عربی نیست. میخواستم بدونم راز موفقیتتون چیه؟
خانم ک: هیچی! هیچ رازی نداره.
من: امکان نداره من باید بدونم راز موفقیتتون چیه؟ (چقدر من سیریشم!
)
خانم ک خندید و گفت: کم حرف میزدم، وقتی هم بهم میگفتن برو بیرون، میرفتم.![]()
خلاصه... خداحافظی کردیم و رفتیم سر جلسه.
توی کلاس اصلا حرف از عربی نبود. فقط حرف از انتخابات بود و چرت و پرت های دیگه.
من و نیلوفر و پروین و زهرا داشتیم با هم حرف میزدیم...
پروین: سر جلسه آمار شماها رفته بودین، خانم د (مشاور) مراقب بود، هی میگفت پاشین برگه هاتون رو بدین، این خانم (منظورش من بودم) پاش رو انداخته بود روی اون یکی پاش، برگه ش رو هم ۶ متر گرفته بود بالا، با خیال راحت نشسته بود. اصلا انگار نه انگار که خانم د میگه برگه هاتون رو بیارین.![]()
کلی با این ادا بازی هاش ما رو خندوند.
بعد زهرا با چند تا از این بچه های
۲۰۲ ها غیبت من رو کردن.زهرا: فاطمه راضی باش غیبتت رو کردیم. گفتیم عرضه تقلب کردن نداری! یعنی تقلب رسوندن، تو گرفتن که ماشاالله چشات خوب چهار تا میشه.![]()
من: تو تقلب گرفتن هم عرضه ندارم!
زهرا: آره... تو عرضه نداری. سر آمادگی دفاعی که خوب سرت رو برگه من بود چشات چهار تا شد.
من: خب آخرش هم هیچی نتونستم بخونم، با اون خط مثلا قشنگت.
زهرا: خب مادر جان تو مشکل داری! اون همه سرت رو برگه من بود هیچی ننوشتی؟
من: نه! من مشکل ندارم. خط تو مشکل داره.
بعد از یک ربع خانم د اومد توی کلاس، تا دید ما مچبند سبز بستیم گفت: آخه مگه شماها میتونین رأی بدین؟
ذوق ما رو کور کرد!!!![]()
خلاصه... امتحان هم آسون بود، نسبت به ترم اول.
آخر جلسه که خانم د گفت: کم کم آماده شین که برگه هاتون رو بدین، گفتم خانم از طرفدارهای موسوی دیرتر بگیرین! فقط
۲ یا ۳ نفر احمدی نژادی بودن، بقیه همه موسوی! همه گفتن ایول.از امتحان که اومدیم بیرون...
نیلوفر: چند میشی؟
من: حدودا ۵/۱۸
نیلوفر: من هم خوب میشم حدودا ۱۷
رفتیم توی یکی از کلاس های اول، امتحان شیمی داشتن. خانم ک و خانم گ (دبیر شیمی) اونجا بودن.
نیلوفر به من گفت: آخی ی ی... نگا چه شکم خانم گ اومده بالا!!!
من: مگه فضولی؟! به تو چه؟ خب حامله س دیگه نابغه!
بعد من به خانم ک گفتم: خانم شما تابستون جایی کلاس برنمیدارین، یا کلاس خصوصی؟
خانم ک: مگه دیوانه م؟ ۹ ماه سال تحصیلی کمه؟
۳ ماه تابستون هم کلاس بردارم!آخرش هم خداحافظی کردیم و رفتیم.
__________________________________________________________________________
دوشنبه ۱۸/۳ (امتحان ادبیات)
شبش بیدار بودم، خسته و کوفته رفتم سر جلسه.
دم در مدرسه من و چند تا از اول دوم ها دور هم جمع شده بودیم، اول ها که توی ستاد موسوی تبلیغات میکردن میگفتن شب قبلش هم یکی از طرفدارهای احمدی نژاد، توی ستادشون کشته شده! (آخه این همه دعوا باید بشه تا یکی بمیره،
۱۰ نفر مجروح بشن و... آخه اگه کسی بخواد رئیس جمهور بشه با حرف ها و تبلیغات خودش رئیس جمهور میشه، نه ستاد و این مسخره بازی ها)قبل از امتحان توی سالن بودیم، هی میگفتیم موسوی موسوی، رأی ما میر حسین موسوی.
وحیده: استرس موسوی گرفتم شدیـــــــد! میترسم رأی نیاره و...
من: من بیشتر از تو. با این کاهایی که طرفدارهای موسوی میکنن، هر کی هم بخواد بهش رأی بده منصرف میشه. من از خود موسوی خیلی خوشم میاد، ولی از طرفداراش اصلا.
وحیده: تمام فامیل های ما که تا دیروز میگفتن موسوی، امروز میگن رضائی!
در کل این بشر خیلی حرص خورد و البته حق هم داشت.
خانم و هم وقتی اومد توی کلاس، مچبندهای سبز رو دید گفت: آخه مگه شما میتونین رأی بدین؟؟؟ (همه ش همین رو میکوبونن توی سرمون!
)
بعد پروین اومد به من یک برگه تقلب داد، شعر شور عشق بود. که البته به خاطر چشم های تیز خانم و، یک کلمه هم نتونستم سر امتحان ازش تقلب کنم، یعنی اصلا نمیشد از ترس بهش نگاه کرد. خانم و رفته بود بالای یکی از نیمکت های جلوی کلاس نشسته بود، همه رو تحت کنترل داشت.
سر جلسه هم حال فائزه بد بود، خانم ب اومد پیشش، باهاش صحبت کرد، بهش گفت زنگ بزنم مامانت بیاد و...
بعد همه بچه ها اینجوری داشتن بهشون نگاه میکردن.![]()
خانم و (دبیر دینی و مراقب): تقلب نمی رسونن، شما سرتون به کار خودتون باشه!![]()
البته سر جلسه خانم و خیلی راهنماییمون کردن. یک سؤالی بود اسم کتاب رو نوشته بود گفته بود نویسنده یا شاعرش کیه؟
خانم و هم میگفت نویسنده فلان درس یا شاعر فلان شعر خود کتاب!
در کل امتحان رو خرااااااااب کردم، اومدم بیرون. وقتی به بچه ها غلط هام رو میگفتم خنده شون میگرفت، میگفتن تو این جواب ها رو از کجا آوردی؟
نیلوفر: این فائزه من رو دیوانه کرد. از بس که هی میزد پشتم که برم کنار. حالا مگه با این خانم و میشه تقلب کرد؟ هی برگه م رو میکشیدم جلوش که ببینه، چون شب قبلش سر درد داشت نتونست بخونه، گفتم حداقل
۱۰ رو بگیره. بعد این خانم و گیر میداد، برگه ت رو بگیر جلوی خودت. برو کنار دیوار، این جوری بکن، اون جوری بکن.اول ها امتحان زبان داشتن. آخرین امتحانشون بود. امتحانشون رو دادن، بعد هم واسشون سخنرانی کردن و اون ها هم از اونجایی که خیلی ی ی علاف تشریف دارن (حالا یکی به خودم بگه) ، یکم ول چرخیدن و بعدش هم رفتن ستاد موسوی.
من که بعد از امتحان رفتم خونه آهنگ تنهایی علی سنتوری رو گوش دادم و فقط گریه کردم.![]()
باورم نمیشد که امسال داره تموم میشه! واقعا سال خوبی بود.
__________________________________________________________________
چهارشنبه ۲۰/۳ (امتحان زبان)
من که اصلا زبان نمیخونم. هیچ وقت! این
۲ روز فقط استراحت و خوش گذرونی!صبح چهارشنبه با افسانه توی مدرسه قرار گذاشتم ساعت
۱۰. باهاش تلفظ و املا و... کار کردم.اونم چه درسی میخوند. خسته شد انقدر گوش میکرد. ۲ دقیقه مثلا به درس گوش میداد ۳۰ دقیقه با موبایلش حرف میزد!!! شما به این میگین درس خوندن آیا؟
امتحان زبان هم شکر خدا آسون بود. البته با راهنمایی ۳ تا دبیرهای گرامی زبان!
بعد از این که امتحانم رو دادم، (من فقط امتحان زبان رو زود میدم!!!) رفتم توی سالن واستادم منتظر خانم م. خانم م چند تا از سوال های بچه هایی که توی سالن بودن رو جواب داد بعد اومد که بره توی یکی از کلاس های انسانی طبقه پایین.
خانم م: ۲۰ میشی؟
من: انشاالله. همه رو که جواب دادم، تا ببینیم چه میشود! ولی خانم شما اصلا معلوم هست کجایین؟ واسه چی روزی که مراقبت دارین، نمیاین؟ (آخه یک روز توی برنامه اشتباهی براش مراقبت گذاشته بودن)
ــ: اشتباه شده بود.
ــ: نه خیر خودم دیدم، شما مراقبت داشتین یک روز نیومدین! روی در دفتر نوشته بودن. (هر روز، روی در دفتر یک برگه می چسبونن، که روش اسم مراقب های هر کلاس رو نوشته)
ــ: نه، اون روز اشتباه شده بود. من روز امتحان مطالعات اول ها، که امتحان شیمی شما میشد، مراقبت داشتم. با کلاس ۲۰۴ تجربی
ــ: بالأخره... خب چرا انقدر کم؟ اصلا شما معلوم هست کجا میرین، با کی میرین، چرا میرین؟![]()
انقدر این خانم م خندید از دست من.
توی سالن پایین نزدیک دفتر که بودیم خیلی از بچه ها واستاده بودن گفتن: خانم مرسی سوال ها خیلی خوب بود.
خانم م: من طراح سوال نبودم!
بعد با هم رفتیم توی یکی از کلاس هایی که انسانی ها داشتن امتحان میدادن. ۲ نفر مونده بودن.
من: خانم شماره تون رو بهم میدین؟
خانم م هم شماره شو بهم داد. منم جلوی خودش توی گوشیم اد کردم. (این خانم م خیلی پایه س)
مهلا یک سؤال جا خالی رو مونده بود، breathe میشد. من به مهلا رسوندم، بعد اومد گفت: خانم م من این رو نوشتم ولی این پایینیش هر چی فکر میکنم یادم نمیاد.
من: یک کلمه ۴ حرفیه که ۲ تا معنی داره. یکیش یکی از ضمایر ملکیه که میشه مال من، اون یکی دیگه ش هم به معنی معدنه.
مهلا بعد از این همه راهنمایی: آها mine !!!
اون که از کلاس رفت بیرون، هانیه اومد تو. یک نفر مونده بود، ولی چون شب قبلش بیمارستان بود، هیچی یاد نداشت، من و هانیه هم بی معرفتی نکردیم تا تونستیم بهش رسوندیم!!!![]()
خانم م هم این جوری شده بود
گفت: آخه این چه طرز امتحان دادنه؟ به این میگین امتحان؟ پاشو بده برگه تو.
بعد من و هانیه اصرار میکردیم، میگفتیم: خانم فقط ۱ سوال دیگه.
بعد اندازه ۱۰ تا سوال بهش میرسوندیم. به هر حال تا جایی که تونستیم بهش گفتیم.
وقتی برگه شو داد گفت: خانم قبول میشم؟
من: آره، از من هم بیشتر میشی. (من ۲۰ شدم، اون بیشتر از ۲۰ شده آیا؟)
برگه ش رو که داد با بچه ها جمع شدیم همه گفتیم خانم مرسی بابت امتحان خیلی آسون بود و... گفت: آخه چند بار بگم من طراح سوال نبودم!
من: نه خانم بابت زحماتی که امسال واسمون کشیدین!
خانم م: آهاااا.... از اون لحاظ؟؟؟
نیلوفر: خانم به کی رای میدین؟
خانم م: من اصلا رای نمیدم. این انتخابات واسه شما جوونا جالبه. واسه ما دیگه قدیمیه.
نیلوفر: خانم من که طرفدار موسوی ام.
خانم م: مگه شما میتونین رای بدین؟ (اینم میگه! اِ اِ اِ...
)
من: خانم ما با اعتقاد و تبلیغاتمون رای میدیم!
خانم م: بارک الله!
بعد رفتیم توی سالن و با بچه ها دست و روبوسی و سال خوبی بود و موفق باشی و...![]()
همه ۱۰۰ بار از همدیگه خداحافظی کردن. اصلا دلمون نمیومد از همدیگه جدا بشیم.![]()
توی راه من، نیلوفر، منا و افسانه با هم بودیم. از جلوی ستاد احمدی نژاد رد شدیم به ما گفتن باز کنین اون عامل فساد رو. ما هم گفتیم عامل فساد ستاد شماست نه مچبند سبز ما. خلاصه اون ۲ تا رفتن ایستگاه ما هم رفتیم راهنمایی و جاتون خالی بستنی خوردیم و خوش گذشت.
آپ بعدی انشاالله در مورد روزیه که رفتیم فیزیکسرا
تا آپ بعدی یا علی![]()


